ساواک، موساد و سازمانهای سیاسی ایران- سری دوم (از پاورقی هشتم)
بخش هشتم پاورقی
رضا رضایی مسئول سیاسی سازمان بود و رهبر سازمان بهشمار میرفت. او زودتر آمد تا اوقات بیشتری را با شهرام و احمدیان بگذراند و صحت ماجرا را محک زند. بهرام آرام مسئول نظامی و فرمانده عملیاتی سازمان بود و یکی دو ساعت بعد آمد. برای او تأیید رضایی کفایت میکرد.
شهرام و احمدیان در دیدار با اعضای مرکزیت، به سان سیروس نهاوندی، از ماجرای فرار خود داستانها گفتند. در سال 1358، خاطرات تقی شهرام و امیرحسین احمدیان چاشمی از این «فرار تاریخی» در نشریه پیکار منتشر شد. از خاطرات شهرام در مییابیم که احمدی افسر گارد شهربانی بود، در زندان ساری رفتاری خشن با زندانیان داشت، شهرام روی او کار کرد و، پس از چند ماه اقامت در زندان ساری، در فروردین 1352 وی را کاملاً با خود همراه نمود؛ به نحوی که ستوان احمدیان به او پیشنهاد کرد به ترور شاه یا سپهبد صدری، رئیس شهربانی کل کشور، یا فرار دادن شهرام و دوستانش از زندان و سرقت اسلحه دست زند. احمدیان، به ابتکار خود، یادداشتی روی میز کارش گذاشت با این مضمون: «من، ستوان یکم امیرحسین احمدیان، از مزدوران امپریالیسم بریدم و به خلق پیوستم.» شهرام نوشت:
«روز 23 اردیبهشت [1352] من و احمدیان پیروزمندانه به خانهای که تدارک دیده شده بود وارد شدیم. کمی بعد از ورود ما رضا رضایی و یکی دو ساعت بعد بهرام آرام وارد خانه شدند. از طریق همینها خبردار شدیم که فرار ما رژیم را سخت به تکاپو انداخته: رئیس شهربانی استان مازندران و رئیس زندان ساری و عدهای دیگر از افسران برکنار و زندانی و خلع درجه شدهاند، و به ویژه فرار یک افسر شهربانی آنها را شوکه کرده است. رضا رضایی بیش از آنکه از دیدن ما خوشحال شود، از مشاهده سلاحها ذوق زده شده بود.
در همان روزهای اوّل تصمیم گرفته شد که احمدیان را، برای امنیت بیشتر، به دور از تهران بفرستند؛ که بعداً فهمیدیم به اصفهان رفته است. احمدیان در تهران تحت مسئولیت مجید شریف واقفی قرار داشت و مباحث «شناخت» و «تکامل» را آموزش دید و سپس در اصفهان تحت مسئولیت جواد ربیعی و یک تن دیگر از اعضا به کارهای تکنیکی، از قبیل ساختن تایمر بمب و ناپالم، مشغول شد. پس از یک سال اقامت در اصفهان، به تهران بازگشت. احمدیان در سال 53، از طریق مرز افغانستان، به خارج از کشور فرستاده شد. من نیز پس از حدود بیست روز به خانهای که در قم تدارک شده بود، منتقل شدم. در خانه قم بودم که خبردار شدم با سلاح مصادرهای ما اوّلین ترور انجام شده است.»
قربانی این ترور، که در ساعت 6:30 صبح شنبه 12 خرداد 1352/ 2 ژوئن 1973 رخ داد، سرهنگ لوئیس هاوکینز 43 ساله1، معاون اداره مستشاری آمریکا در ایران، بود.
صرفنظر از ملاحظات بالفعل اطلاعاتی، قتل سرهنگ هاوکینز از عواملی است که سبب میشود پرویز ثابتی حتی تا به امروز درباره ماجرای تقی شهرام واقعیت را نگوید. اثبات این امر، یا اعتراف ثابتی در این زمینه، میتواند او را در محاکم آمریکا مورد پیگرد قضایی قرار دهد زیرا در عملیاتی که او طراحی و هدایت کرده، و با سلاحی که تقی شهرام به کمک ثابتی به دست آورده، قتل سرهنگ هاوکینز انجام گرفته است.
محمدتقی شهرام، فرزند رمضان، در سال 1326 در یک خانواده نیمه مرفه و غیرسنتی در تهران به دنیا آمد. در گروه فرهنگی هدف، دبیرستان شماره یک پسران، که یکی از بهترین دبیرستانهای تهران به شمار میرفت، با نمرات خوب دیپلم ریاضی گرفت. در سال 1347 در رشته ریاضی دانشگاه تهران پذیرفته شد. در دوران دبیرستان با کریم تسلیمی و محمدابراهیم (ناصر) جوهری دوست بود. پس از ورود به دانشکده علوم با واسطه جوهری، که اکنون دانشجوی پلیتکنیک بود، با علیرضا زمردیان و محمد حیاتی آشنا شد. این دو از فعالین مذهبی و عضو انجمن مبارزه با بهائیت (حجتیه) بودند و به دستور انجمن فوق فعالیت سیاسی نمیکردند. شهرام به تأثیر از زمردیان و حیاتی گرایشهای مذهبی یافت و از سال 1348 ادای فریضه نماز را آغاز کرد. بهتدریج این سه از انجمن بریدند و به فعالیت سیاسی متمایل شدند. شهرام در اوائل سال 1349 توسط موسی خیابانی عضو سازمان مجاهدین خلق شد که در آن زمان نامی و شهرتی نداشت. شهرام و جوهری ابتدا تحت مسئولیت کریم تسلیمی بودند و سپس علی باکری مسئولیت زمردیان و حیاتی و شهرام را به دست گرفت. آخرین مسئول شهرام، پیش از دستگیری، رضا باکری، برادر کوچکتر علی باکری، بود. 2 در ضربههای پیاپی و گسترده شهریور 1350، که به دستگیری حدود 154 تن از رهبران و کادرها و اعضای سازمان در تهران و شهرستانها انجامید، تقی شهرام جزو نخستین گروه دستگیرشدگان (اوّل شهریور 1350) بود. او به ده سال زندان محکوم شد. 3
تقی شهرام مدت کوتاهی در اوین، چند ماهی در قزلقلعه و سپس در زندان قصر بود. او پیش از عضویت در سازمان مجاهدین خلق با یکی از اعضای سازمان چریکهای فدائی با نام مستعار «آرش» ارتباط داشت.4 شهرام به مارکسیسم علاقمند شد، در زندان به مطالعات مارکسیستی روی آورد و با تقی افشانی و علیرضا شکوهی و حسین عزتی دوستی نزدیک یافت. 5
تقی افشانی نقده (دانشجوی سال آخر پزشکی) از چهرههای متنفذ زندانیان جوان مارکسیست در عرصه تئوری بهشمار میرفت. علیرضا شکوهی شخصیتی جذاب داشت ولی چهره تئوریک بهشمار نمیرفت. با این دو در زندان عادلآباد شیراز دوست بودم و میشناختمشان. حسین عزتی به دلیل پیشینه مذهبی و مطالعات مارکسیستی بیشترین تأثیر را بر شهرام گذارد. او را ندیده و نمیشناختم. میگویند عزتی مشی چریکی را قبول نداشت و به اندیشههای مائوتسه تونگ و سازمان مارکسیستی لنینیستی توفان (منشعب از حزب توده) متمایل بود. لطفالله میثمی مینویسد:
«حسین عزتی... از مارکسیستهای تئوریک بود... با گروه توفان ارتباط داشت و جنبش مسلحانه را هم قبول نداشت. عزتی مارکسیسم را خوب مطالعه کرده بود و بهنظر من تأثیر عمیقی بر تقی شهرام به لحاظ دیدگاههای مارکسیستی گذاشته بود. بچهها میگفتند شاید از سوی ساواک تعمدی در کار بوده باشد که عزتی را با شهرام همراه کنند.» 6
شهرام بعدها ادعا کرد که اصطلاح «جامعه بی طبقه توحیدی»، که اوّلین بار در دفاعیات ناصر صادق به کار رفت، ابداع وی در این دوران بود. 7 ظاهراً در این زمان شهرام مقالهای با عنوان «خرده بورژوازی و نقش آن» مینویسد و به بیرون انتقال میدهد. نوشتهاند:
این مقاله «یکی از مهمترین مقالات تئوریک سازمان پس از دستگیریهای سال ۱۳۵۰ بود. در این مقاله تقی شهرام به خطر کمک گرفتن سازمان از بازار و جلب حمایت آنان و نه کارگران و زحمتکشان اشاره میکند. وی در این مقاله «اولین تلاش جدّی درون تشکیلاتی برای درک قانونمندی طبقاتی مبارزه» را بهنام خود میکند.» 8
در واقع، امکانات گسترده سازمان مجاهدین خلق، در مقایسه با سازمان چریکهای فدائی خلق، به دلیل حمایت همین «خرده بورژوازی» بود که مجاهدین را «فرزندان صادق و جان برکف» خود میدانست. شناخت بیواسطهای که که برخی شخصیتهای دینی مبارز از بنیانگذاران مجاهدین داشتند عامل مهمی بود برای حمایت از ایشان. بهگفته محمد محمدی گرگانی:
«از شهریور ماه سال 50 که من فراری شدم با احمد رضایی بودم. چریکهای فدائی هم مثل ما فراری داشتند اما وضعشان فرق میکرد. فرق ما با آنها این بود که آنها خانه، ماشین، پول و امکانات نداشتند. ما همه اینها را داشتیم. احمد سر قرارها که میآمد، صبح با وانت بود، بعد از ظهر با شورلت بود و شب هم با یک ماشین دیگر میآمد. چرا؟ همه به دلیل همین ارتباطها بود. چه کسانی میدادند؟ آیتالله منتظری، آقای هاشمی [رفسنجانی]، آقای ربانی شیرازی و دیگران. در مورد امکانات، این افراد واقعاً سازمان را تغذیه میکردند.» 9
از حوالی آبان 1351 حرکتهای تندروانه تقی شهرام در زندان قصر آغاز شد که سرانجام به تبعید او و حسین عزتی به زندان ساری انجامید.
«در اثر برخوردهایی که اصطلاحاً چپروانه نام گرفته بود، و بارزترین نشانه آن برخورد خشن با پلیس بود، یکی دو بار تنبیه شد. هنگام برخورد با دوستانش... اعمال چپروانه خود را توجیه میکرد... در جریان یک بازررسی از پلیس از تقی شهرام و حسین عزتی یادداشتهایی به دست آمد که موضوع تدارک یک اعتصاب در زندان بود. به همین جهت این دو تن از تهران به زندان نوساز و مجهز ساری انتقال یافتند.» 10
با توجه به تجربهای که از دو ماجرای بطحایی و نهاوندی اندوختهایم، حرکتهای تحریکآمیز و «چپروانه» شهرام در زندان قصر را باید آغاز سناریوی پرویز ثابتی برای فرار شهرام دانست.
خانواده ستوان یکم امیرحسین احمدیان چاشمی از روستای چاشم سنگسر به شاهی مهاجرت کرد و در این شهر ساکن شد. دهستان چاشم 11 در محدوده شهرستان سنگسر (مهدیشهر کنونی) و مجاور با شهرستان شاهی (قائمشهر کنونی) است. دو منطقه شاهی و سنگسر از مهمترین مناطق بهائینشین ایران در دوره متأخر پهلوی بود. 12 پرویز ثابتی نیز سنگسری بود و به یک خانواده بهائی این خطه تعلق داشت. محتمل است که ستوان احمدیان از بستگان و آشنایان پرویز ثابتی بود و به این دلیل در سناریوی فرار شهرام نقش اصلی به او محول شد. احمدیان مأمور بود به سطوح عالی سازمان مجاهدین نفوذ کند.
زمان فرار نیز با دقت طراحی شده بود. تقارن آن با سالگرد دستگیری مهدی رضایی (18 اردیبهشت 1351) و رها کردن نمادین اتومبیل درست در مکانی که مهدی رضایی دستگیر شده بود، میتوانست از نظر عاطفی بر رهبران سازمان، بهویژه رضا رضایی، برادر بزرگ مهدی، تأثیر جدّی بر جای نهد و در جلب اعتماد و علاقه او به شهرام و احمدیان مؤثر باشد. مهدی رضایی در 16 شهریور 1351 تیرباران شد. او در آن زمان بیست ساله بود.
بعدها، که شهرام رهبری سازمان را به دست گرفت، برای ارتقاء احمدیان بسیار کوشید و، بهنوشته وحید افراخته، میخواست او را عضو مرکزیت سازمان در خارج از کشور کند. افراخته، در بازجویی، ستوان احمدیان را چنین توصیف کرده است:
«درباره امیرحسین احمدیان: من این شخص را هرگز ندیدهام. پس از فرار از زندان به اتفاق تقی شهرام به گروه مجاهدین پیوست. تقی شهرام میگفت حدود دو ماه در زندان با او کار کرده تا توانسته او را آماده فرار کند. گویا به بهانه درس خواندن احمدیان نزد آنها میرفته. احمدیان فردی بوده که تا مدتی تحتتأثیر تلقینهای مذهبی تقی شهرام واقع شده و مقداری نیز از برخی صفات لوطیمنشی و جاهلمسلکی او سوءاستفاده شده است. گویا یکی از مشکلات او در پیوستن به گروه علاقهاش به یک زن احتمالاً هرجایی بوده. اینطور که از حرفهای شریف واقفی برمیآید، مدتی احمدیان تحت مسئولیت او بوده است. سپس با اسم مستعار صادق او را به خارج میفرستند. در مرز افغانستان ناگهان احمدیان با پلیسی که از همدورهایها و آشنایانش بوده برخورد میکند. کپسول سیانور را در دهانش میگذارد ولی افسر پلیس متوجه او نمیشود و او از ایران خارج میشود. به او توصیه کردهاند خاطرات دوران پلیس بودنش را به منظور استفاده تبلیغاتی بنویسد. گویا در آموزشهای تشکیلاتی از خود استعداد خوبی نشان داده است. مدتی در ایران با عالمزاده همکلاس بوده. بهرام آرام میگفت: یک روز عالمزاده که فرد بددهن و هرزهای است به احمدیان که با نام مستعار تیمسار از او اسم برده میشد چای تعارف میکند. احمدیان میگوید نمیخواهم. عالمزاده میگوید به... (فلانم.) احمدیان خیلی ناراحت میشود و انتظار این حرف رکیک و زشت را نداشته و بعد میگوید اگر عضو گروه نبودی و این حرف را میزدی آنقدر کتکت میزدم که به حال مرگ بیفتی. اخیراً تقی شهرام میگفت باید احمدیان را وارد مرکزیت شاخه خارج از کشور کرد. احتمالاً روی او به عنوان یک کادر نظامی خوب و سیاسی متوسط حساب میکنند.» 13
آنچه ماجرای فرار تقی شهرام و ستوان احمدیان را به شدت نیازمند بازنگری میکند، قتل حسین عزتی اندکی پس از فرار است.
حسین عزتی کمرهای فرزند یک روحانی بهنام محمد است. نمیدانم از نسل سید محمد کمرهای (متوفی 9 اردیبهشت 1320) است، که خاطرات او از منابع مهم دوره متأخر قاجاریه بهشمار میرود، 14 یا خیر. توصیفی که از دانش و مطالعات عزتی میشود این احتمال را تقویت میکند که به خانوادهای سابقهدار در حوزه کتاب و فرهنگ تعلق داشته.
حسین عزتی در سال 1331 در تهران به دنیا آمد و پس از اتمام دبیرستان در رشته ریاضی ادامه تحصیل داد. شهرام نیز دانشجوی ریاضی دانشگاه تهران بود ولی پنج سال بزرگتر از عزتی. عزتی ابتدا افکارش اسلامی با آمیزهای از مارکسیسم بود و میخواست گروهی با اندیشه سوسیالیستی- اسلامی تشکیل دهد. بعدها، بهنوشته میثمی، گرایشهای مائوئیستی یافت و به سازمان توفان متمایل شد. به دلیل شرکت در اعتراضات دانشجویی از دانشگاه اخراج و برای گذرانیدن دوره سربازی به پادگان جلدیان ارومیه اعزام شد. در ماجرای دستگیری گسترده محافل چپ در سراسر کشور، که ساواک نام «سازمان ستاره سرخ» را بر آنها نهاد ولی در واقع سازمانی در کار نبود، او نیز در 8 مهر 1350 دستگیر شد.
گفتیم که عزتی، پس از فرار از زندان ساری، در نزدیکی تهران از شهرام و احمدیان جدا شد تا به دوستانش در خوزستان بپیوندد. شهرام، بعدها ضمن شرح داستان فرار خود، نوشت: حسین عزتی چند ماه بعد، در شهریور 1352، در قطار راهآهن بین اهواز و خرمشهر به طور مشکوک به دام افتاد و در ساواک آبادان زیر شکنجه کشته شد.
«یک رولور بهش دادیم و دیگر ندیدیمش. حسین عزتی چند ماه بعد، در شهریور 1352، در قطار راهآهن بین اهواز و خرمشهر به طور مشکوک به دام افتاد و در ساواک آبادان زیر شکنجه کشته شد. گویا عزتی در این مدت نتوانسته بود با چریکهای فدایی، که قصد پیوستن به آنها را داشت، وصل شود و در واقع برای اطلاعاتی که نداشته شکنجه شده بود.»
اسناد ساواک ادعای شهرام را تأیید نمیکند. طبق این اسناد، عزتی نه در شهریور 1352 بلکه یک روز پس از فرار، و در واقع لحظاتی پس از رسیدن به آبادان، در 16 اردیبهشت 1362 توسط ساواک آبادان دستگیر شد و همان روز به قتل رسید. در زیرنویس کتاب سازمان مجاهدین خلق، بر اساس اسناد ساواک، یادداشتی درباره سرنوشت حسین عزتی درج شده. در این یادداشت، ضمن تأیید قتل عزتی در 16 اردیبهشت در ساواک آبادان، نوشته شده: عزتی «بازداشت و به علت نامعلومی به قتل میرسد.» جملهای گنگ نیز درج شده:
«بعضی از کارشناسان پرونده تقی شهرام بعد از انقلاب معتقد بودند که وی بر اثر تلفن یک فرد ناشناس به ساواک آبادان دستگیر و کشته شده است و لو رفتن عزتی را بیارتباط با تقی شهرام ندانستهاند که البته بر این ادعا سندی یافت نشد.» 15
بخش تقی شهرام ادامه دارد...
.......................
1. Lewis Lee Hawkins
بنگرید به زندگینامه و تصاویر سرهنگ هاوکینز در این آدرس:
http://www.financecorpshonorroll.com/lewis_lee_hawkins.htm
2. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 552.
3. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 419-483.
4. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 552.
5. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 553.
6. میثمی، همان مأخذ، ج 2، ص 174.
7. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 553.
8. http://fa.wikipedia.org/wiki/تقی_شهرام
9. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 501.
10. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 553-554.
11. http://fa.wikipedia.org/wiki/چاشم
12. بنگرید به: عبدالله شهبازی، «جُستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، قسمت اوّل، جغرافیای جمعیتی بهائیان ایران.
http://www.shahbazi.org/pages/bahaism1.htm
شاهی پیشتر «علیآباد» نام داشت و از روستاهای حومه ساری بهشمار میرفت. علاوه بر شاهی، در کفشگرکلا و درزیکلا جمعیت بهائی چنان زیاد بود که «آن قراء را قریه بهائی میگفتند.» (میرزا اسدالله فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، مؤسسه ملّی مطبوعات امری، 131 بدیع، ج 8، قسمت دوّم، ص 821) اخبار امری، نشریه داخلی بهائیان، در سال 1344 شهرها و روستاهای حوالی ساری و شاهی و بابل را که به دلیل کثرت بهائیان دارای «محفل» رسمی بودند چنین نام برده است: ساری، شاهی، بابل، بابلسر، آمل، بهشهر، کفشگرکلا، چاله زمین، ماه فروزک، روشندان، عرب خیل، بهنمیر، ضیاء گلده، فریدون کنار، ایول، امیرآباد، دازمیرکنده، فیروزکنده، باریکسر، چالهزمین، درزیکلا، بالاملوک، برچیکلا، قادیکلا، نوکنده، گونیبافی، زیرآب، شیرگاه. (اخبار امری، سال 44، شماره 5، مرداد 1344، ص 267) روستای ارچی (ارطی) بابل نیز گروهی بهائی داشت. (فاضل مازندرانی، همان مأخذ، ج 8، ق 2، ص 818) در اجرای «نقشه نه ساله» (1964-1973) و «نقشه پنج ساله» (1974-1979)، در سالهای 1343-1357 تعداد قابل توجهی از بهائیان سنگسر به مناطق مجاور، دور و نزدیک، مانند گنبدکاووس و درگز، مهاجرت کردند و در روستاهایی چون خانببین (شهر کنونی خان ببین، مرکز بخش فندرسک شهرستان رامیان استان گلستان) محافل محلی بهائی تأسیس نمودند. زندگینامه تعدادی از این بهائیان در مجله اخبار امری سالهای 1343-1357 مندرج است.
13. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 556-557.
14. روزنامه خاطرات سید محمد کمرهای، بهکوشش محمدجواد مرادینیا، تهران: نشر شیرازه، چاپ اوّل، 1382، دو جلد، 1854 صفحه.
15. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 551.
...........
بخش نهم پاورقی
...منظور از این «کارشناسان پرونده تقی شهرام بعد از انقلاب» کارشناسانی است که در زمان دستگیری او در سالهای 1358-1359 اظهارنظر کردهاند. در آن زمان چه اسنادی در پروندههای مربوطه موجود بود که اینک «یافت» نمیشود؟
قریب به دو هفته پس از ترور سرهنگ هاوکینز (12 خرداد)، در 25 خرداد ماه 1352 رضا رضایی در مواجهه با پلیس خودکشی کرد. 1 در پی این حادثه، و فقر نیروی سیاسی در میان کادرها، بهرام آرام، تنها عضو بازمانده از مرکزیت در داخل کشور و بیرون از زندان و فرمانده نظامی سازمان، تقی شهرام را وارد مرکزیت کرد. اندکی بعد سید مجید شریف واقفی نیز به مرکزیت افزوده شد و این جمع سه نفره شد. در سازماندهی جدید، تقی شهرام مسئول سیاسی و بهرام آرام مسئول نظامی سازمان بودند. بدینسان، از تابستان 1352 مرحله جدیدی در حیات سازمان مجاهدین خلق آغاز شد. از این زمان، تقی شهرام مغز متفکر و رهبر سیاسی سازمان و بهرام آرام در واقع فرمانده عملیاتی شهرام بهشمار میرفت. شریف واقفی در مرکزیت چندان مؤثر نبود و شاخه خود را، موسوم به «شاخه کارگری»، اداره میکرد.
لطفالله میثمی، بهنقل از بهرام آرام، علل برکشیدن تقی شهرام را چنین بیان میکند:
«اواخر سال 1352 از بهرام آرام پرسیدم: چرا تقی شهرام، با توجه به خصلتهایی که از تقی میشناختم، تا این مرحله در سازمان بالا رفته و این همه اطلاعات و قدرت دارد؟ بهرام درد دلش شروع شد و گفت: من میدانم و حرفهای تو را قبول دارم ولی چه کنیم؟ شهرام آدم کمی نیست. درست است که مغرور است و این را همه میدانیم، ولی غرورش زمینهدار است. یعنی پرکار هم هست. مثلاً یک شب مینشیند و چهل صفحه مینویسد. این غرورش انگیزهای برای حرکت اوست.
بهرام میگفت: راهی پیش پای من بگذار که چگونه با چنین آدمی برخورد کنیم؟ وسعت اطلاعاتش خیلی زیاد است. همیشه به جای یک قرص سیانور دو الی سه قرص سیانور در دهانش میگذاشت و به سر قرار میرفت که اگر یکی از آنها عمل نکند قرصهای دیگر عمل کند و خودش هم از وسعت اطلاعاتش وحشت داشت.» 2
میثمی میافزاید:
«شهرام در زندان هم خیلی کنجکاو بود و روحیه اطلاعاتی داشت. من از زندان جمشیدیه که به زندان قصر آمدم، جمعبندیهای استراتژیک آنجا را به او میگفتم. اصرار داشت که بفهمد صاحب این نظریه کیست. به اصطلاح دل و روده هر چیزی را میخواست درآورد. به خاطر همین روحیه کنجکاوی در زندان اطلاعاتش زیاد شد و بعد که فرار کرد و به بیرون رفت با هوش و فراستی که داشت تمام مسائل را درآورد و اشخاص را شناسایی کرد و به بالاترین رتبه سازمانی رسید.» 3
بهرام آرام، فرزند صادق، در سال 1328 در خانوادهای میانه حال در تهران به دنیا آمد. از بستگان احمد آرام، مترجم نامدار، بود. 4 قطعاً باهوش و در تحصیل کوشا و ممتاز بود زیرا در رشته فیزیک دانشگاه صنعتی آریامهر پذیرفته شد. در دوره دانشجویی به تأثیر از جلسات حسینیه ارشاد و سخنرانیهای دکتر علی شریعتی گرایشهای سیاسی- مذهبی یافت. در سال 1348 توسط احمد رضایی به عضویت سازمان درآمد. از همان آغاز استعداد و توانمندی کمنظیر در امور نظامی و عملیاتی نشان داد.
بهرام آرام از ضربه شهریور 1350 تا زمان مرگ در 27 سالگی (25 آبان 1355) به مدت پنج سال فرمانده عملیاتی و رهبر نظامی سازمان بود و تمامی عملیات ترور با فرماندهی یا نظارت او انجام میگرفت. او را «استوارترین و قدیمیترین عضو مرکزیت طی این سالها» 5 معرفی کردهاند. دوستانش بهرام آرام را تا سال 1352 متدین و متعبد میدانند. میثمی مینویسد:
«در سال 1352 که در خانه تیمی با بهرام آرام بودم، بهرام تعریف میکرد که در همان ایام یکی از بچهها مشغول ساختن بمب بود و نمازش هم داشت قضا میشد، اما میگفت ساختن بمب که واجبتر و عمل صالح زمان است. در چنین وضعیتی بهرام به او دستور تشکیلاتی داده بود که بلند شو و نماز بخوان.» 6
تقی شهرام، که اینک مسئول سیاسی سازمان بهشمار میرفت، از اوائل پائیز 1352 انتشار نشریهای را در درون سازمان آغاز کرد که به «جزوه سبز» معروف است زیرا نخستین شماره آن، به علت کمبود کاغذ سفید، بر روی کاغذ سبز رنگ چاپ شده بود. شهرام در این نشریه مباحثی را در جهت تضعیف عقاید دینی اعضای سازمان و ترویج گام به گام مارکسیسم عنوان میکرد؛ مثلاً چرا در جزوه شناخت به جای به کار بردن «دیالکتیک» از سر محافظهکارانه واژه نارسای «دینامیک» انتخاب شده؟ چگونه میتوان هم به ماتریالیسم تاریخی اعتقاد داشت و هم وحی و نبوّت را پذیرفت؟ تحقیر «خلق» (ناس) را در قرآن چگونه تبیین و توجیه کنیم؟ هیچگاه به طور جدی به مسئله بردهداری در اسلام اندیشیدهایم؟ ِآیا کسانی که در جنبش مسلحانه حضور دارند ولی نماز نمیخوانند موفقاند یا خیر؟ تفاوت ما با چریکهای فدائی خلق، که مارکسیستاند، چیست؟ و مسائلی از این قبیل. 7 بدینسان، فرایند ترویج مارکسیسم آغاز شد و سرانجام در آذر 1352 با انتشار مقاله «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشتهتر سازیم!»، به عنوان جمعبندی نهایی «جزوههای سبز»، تلویحاً مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی سازمان به رسمیت شناخته شد. این جزوه به اختصار «مقاله پرچم» نامیده میشود. 8
اینک، چهرههای شاخص سازمان، چون بهرام آرام و تقی شهرام و ناصر جوهری و عبدالله زرینکفش و علیرضا سپاسی آشتیانی در داخل و تراب حقشناس و حسین روحانی در خارج از کشور رسماً خود را مارکسیست میخواندند. ستوان احمدیان نیز مارکسیست شد. 9
تلاش تقی شهرام و بهرام آرام، که اینک مارکسیست شده بود، برای ترویج مارکسیسم و غلبه آن بر سازمان، که اعضا و هواداران آن عموماً از خانوادههای مذهبی برخاسته بودند، واکنشهای اعتراضی شدید را در درون و بیرون از سازمان برانگیخت. این واکنشهای در درون سازمان به حذف خونین سید مجید شریف واقفی، یکی از سه عضو مرکزیت، و کادرهایی چون مرتضی صمدیه لباف انجامید. مجید شریف و صمدیه لباف در فروردین 1354 به صراحت اعلام کردند که «دیگر نمیخواهند با سازمان کار کنند و تصمیم به جدایی گرفتهاند.» 10 شهرام و آرام تصمیم به قتل این دو گرفتند. سید مجید شریف واقفی در 16 اردیبهشت 1354 به قتل رسید، جنازه او را به بیابانهای مسگرآباد بردند، سوزانیدند و سپس قطعه قطعه کرده و در نقاط مختلف چال کردند تا هوّیت او قابل شناسایی نباشد. عاملین این قتل محسن سید خاموشی و حسین سیاه کلاه بودند. عملیات زیر نظر وحید افراخته انجام گرفت. 11
قربانی بعدی مرتضی صمدیه لباف بود. وی در همان روز قتل شریف (16 اردیبهشت 1354) درگیری مسلحانه با وحید افراخته مجروح شد و در بیمارستان به چنگ ساواک افتاد. قربانی سوّم سعید شاهسوندی بود که ده روز بعد تصادفاً دستگیر شد و جان به در برد. 12 قتلهای درونی سازمان ادامه یافت.
سرانجام، در مهر 1354 مرکزیت سازمان با انتشار بیانیه «اعلام مواضع ایدئولوژیک» رسماً عدول از اسلام و پذیرش مارکسیسم لنینیسم به عنوان ایدئولوژی خود را اعلام کرد. 13 در این بیانیه از مجید شریف واقفی و صمدیه لباف به عنوان «خائن شماره یک» و «خائن شماره دو» نام برده شده و آنان را مستحق مجازات دانستهاند. 14
«مارکسیست» شدن رهبری سازمان به همراه قتلهای خونین داخلی چهرهای کریه از سازمان مجاهدین خلق پدید آورد. این ماجرا بر این تعبیر شاه و ساواک صحه گذارد که مخالفان حکومت پهلوی «تروریست» و «مارکسیست اسلامی» هستند.
این ماجرا مبارزان مذهبی را به شدت آشفته کرد. لذا، تقی شهرام و بهرام آرام کوشیدند از طریق دیدار با دو شخصیت سرشناس از مبارزان مذهبی اقدامات خود را توجیه کنند. این دیدارها پیش از انتشار بیانیه «اعلام مواضع ایدئولوژیک» (مهر 1354) انجام گرفت.
اوّلین دیدار را تقی شهرام، با واسطه حاج مهدی غیوران، با آیتالله سید محمود طالقانی انجام داد. شهرام میگوید:
«ظرف نیم ساعت ماجرای تغییر ایدئولوژی را شرح دادم. در طول این مدت آقای طالقانی ساکت بود و حرفی نزد. وقتی حرف من تمام شد، با صدایی که آشکارا میلرزید، پرسید: خوب، حالا اسم خودتون و سازمان را چی گذاشتهاید؟ گفتم: هیچ، همان سازمان مجاهدین خلق ایران، که برافروخته شد و گفت: شما حق نداشتین این کار را بکنید.» 15
دوّمین دیدار را بهرام آرام، باز با واسطه حاج مهدی غیوران، با آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی انجام داد. در آن زمان، رفسنجانی هر چند شیخوخیت آیتالله منتظری و آیتالله طالقانی را نداشت ولی از متنفذترین روحانیون پیرو امام خمینی بهشمار میرفت. رفسنجانی در تیر 1359 ماجرای این دیدار چنین شرح داد:
«اوائل سال 54 خبر تغییر کلّی مواضع ایدئولوژیکی... و آن مسائلی که زیاد شنیدهاید، به گوش من رسید که به وسیله همین آقای غیوران، که اواخر رابط من بود، در منزل ایشان ملاقاتی با بهرام آرام، یکی از سران کافرشده آنها، کردم... نشسته بود جلو من، پاهایش را دراز کرده بود و اسلحهاش را گذاشته بود و با من صحبت میکرد. به هر حال با او که صحبت کردم، یک بحث طولانی یکی دو ساعته... دیدیم نقطه اتفاق نداریم. آنها اصرار دارند روی کفر، و ما هم اصرار داریم روی ایمان. و من اعلام کردم که از این تاریخ به بعد هیچگونه کمکی و حمایتی از طرف ما و دوستان ما به شما نخواهد رسید...
او، که با بیادبی و با ژست قهرمانی خاصی نشسته بود و حرف میزد، گفت: ما مگر با شاه مبارزه نمیکنیم؟ من گفتم: بله. گفت: شما هم با شاه مبارزه میکنید؟ گفتم: بله. گفت: پس ما یک نقطه مشترک داریم. به خاطر آن نباید کمک به ما را قطع کنید. در اینجا من گفتم: ما با شاه مبارزه میکنیم تا خدا را جایگزین کنیم، شما میخواهید استالین را به جای شاه بنشانید. ما به مبارزهای که نتیجه آن نشستن استالین به جای شاه باشد کمک نمیکنیم.» 16
برخی کادرهای سازمان در خارج از کشور به این حادثه با سوءظن مینگریستند. محسن نجاتحسینی مینویسد:
«کادر رهبری به شدت درگیر مسائل ایدئولوژیک بود. اکثریت افراد رهبری تغییر عقیده را برای همه سازمان تجویز میکردند. در برابر رهبری، اعضایی که بر اعتقادات مذهبی خود پا میفشردند خواستار خروج آنهایی بودند که تغییر عقیده داده بودند. بهتدریج خبرهایی که از داخل کشور میرسید داغتر و نگرانکننده میشد. برخوردهای شدید و خصمانه جای برخورد آزادانه و شرافتمندانه را گرفته بود...
شریف واقفی و صمدیه لباف قربانیان این فاجعه شدند. آنها مقداری از امکانات مالی و تسلیحاتی را به نفع بخش مذهبی پنهان کرده بودند و گروه مقابل به رهبری تقی شهرام و بهرام آرام به مقابله قهرآمیز با آنها برخاسته و حریفان خود را با ترور از میدان خارج کردند. شنیدن این گونه خبرها با اینکه تحت پوشش مبارزه ایدئولوژیک به خارج میرسید فضایی از سوءظن و تردید را نسبت به کارگزاران آن ایجاد کرده بود...» 17
این حادثه عقلای مارکسیسم ایرانی را نیز خوشحال نکرد. تا آن زمان در جنبش ضد حکومت پهلوی مارکسیستها و مبارزان مسلمان در فضایی کم و بیش همدلانه میزیستند و در زندانها رابطه دوستانه میان آنها برقرار بود. اقدام هولناک تقی شهرام این فضا را بهکلی دگرگون کرد و جوّی از بیاعتمادی و سوءظن برانگیخت. محمدعلی عمویی، از زندانیان قدیمی مارکسیست، مینویسد:
«چگونگی آنچه بر سازمان مجاهدین خلق ایران در سال 54 گذشت، و به جدایی گروهی از اعضا و کادرهای برجسته آن سازمان انجامید، از طریق خانوادههای زندانیان... به زندان انتقال یافته است... کمکم نکاتی فاش میشد که سخت تأسفبار و آزاردهنده بود. انشعاب در احزاب و سازمانهای سیاسی پدیده بیسابقهای نبود، اما گفته میشد که انشعاب کنونی نه به صورت جدایی... بلکه برخوردها قهرآمیز و توأم با اعمال خشونتهایی بوده است که تلفاتی نیز در بر داشته است... روزهای بعد همه شاهد بودیم که رژیم چه بهرهها از این حادثه برد، چه ضرباتی بر بدنه تشکیلاتی سازمان مجاهدین وارد کرد و چه تبلیغات زهرآگینی با ترتیب دادن نمایشهای تلویزیونی به راه انداخت. در این ماجرا همه بازنده بودند جز رژیم که بهرهها برد و هر چه در توان داشت برای تضعیف مخالفین به کار گرفت... برای ما زندانیان عادلآباد، آن روزها از جمله تلخترین روزهای زندان بود...» 18
سازمان چریکهای فدایی خلق، همتای مارکسیست «مجاهدین خلق»، نیز از تحولات درونی مجاهدین خشنود نبود.
«چریکهای فدائی خلق در نشریه خود بر ضد آنان که در سازمان [مجاهدین خلق] ایدئولوژی نوینی پدید آوردند به شدت تاختند، جبهه ملّی نیز با شیوههای گوناگون به پرخاشگری بر ضد سازمان برخاست.» 19
چریکهای فدائی در نشریه ارگان این سازمان نگرانی خویش را از اقدامات تقی شهرام چنین ابراز کرد:
«کمونیستهایی که داخل سازمان سیاسی غیرکمونیستی میشوند، فقط به خودشان و به جنبش کمونیستی لطمه نمیزنند بلکه آن سازمانها را دچار تضادهای متعارض داخلی، بینظمی، سردرگمی، نوسان افسارگسیخته به چپ و راست، از دست دادن مواضع اجتماعی و جدا شدن از تودهها و طبقه خود، و حتی تجزیه و تلاشی میسازند... کمونیستها باید به حفظ اصالت این سازمانها، به عنوان بخشی از نیروهای انقلاب، علاقمند باشند و به جای عضو شدن در این سازمانها با آنها فقط در عمل مشخص همکاری کنند.» 20
نهضت آزادی ایران در خارج از کشور، از طریق نشریه خود، پیام مجاهد، علیه اقدامات گروه تقی شهرام هشدار داد. نشریه فوق در یکی از مقالات خود، با استقبال از موضع چریکهای فدائی، نوشت:
«نهضت آزادی ایران ضمن تأیید این موضع چریکهای فدائی خلق اضافه میکند که هیچ یک از سازمانهای سیاسی انقلابی نباید با پیشداوری درباره سرنوشت جنبش، درباره پیروزی این یا آن سازمان انقلابی، ذهنیگری نموده و جنبش را به بیراهه سکتاریسم و چپرویهای بیمارگونه کودکانه بکشانند... نهضت معتقد است که ابعاد تأثیرات این خیانت و انحراف بالاتر و عمیقتر از توجه به اختلافات میان گروهها بر سر این یا آن خط مشی است. همه گروهها و سازمانها و احزابی که خود را صادقانه مارکسیست میدانند، موظف هستند که علیه این انحراف موضع بگیرند، چه نتایج منفی و اسفانگیز این انحراف و خیانت تنها گریبانگیر جنبش اسلامی نیست بلکه شدیدتر از آن متوجه مارکسیستهای ایرانی است. خلق قهرمان ما... میگویند... که مارکسیستهای ایرانی همیشه چنین رویههای نابخردانه و موذیانهای را به کار بردهاند و در سازمانها رخنه کرده و آنها را از درون یا تصاحب کرده و یا متلاشی ساختهاند. زیان و ضرر و لطمهای که لاجرم به کمونیستهای ایرانی وارد خواهد شد از آن جهت است که این خیانت، بالاجبار و طبیعتاً، ایجاد عکسالعمل به صورت تنفر و انزجار نسبت به آن کسانی که مسئول آن هستند خواهد نمود [و] حالا چون منافقین انحراف و خیانت خود را زیر پوشش کمونیزم و عشق و علاقه به مارکسیسم انجام دادهاند لاجرم این تنفر و انزجار به سوی کسانی که حتی صادقانه مارکسیست هستند و صادقانه برای انقلاب ایران مبارزه میکنند متوجه خواهد شد. این را به خوبی و سادگی میتوان حس کرد و دید و هماکنون علائم و شواهد ظهور چنین عکسالعملی به خوبی مشهود است.»
بهرغم این واکنشهای عاقلانه، در کتابی بهنام تاریخچه سازمانهای چریکی ایران، که در پائیز 1354 و سپس در زمستان 1355 در اروپا منتشر شد، اقدام تقی شهرام مورد استقبال قرار گرفت. گفته میشود این کتاب زیر نظر مهدی خانبابا تهرانی و حسن ماسالی تدوین شده. 21 در کتاب فوق، ذیل عنوان «مبارزه ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق ایران»، نوشتهاند:
«تحوّل ایدئولوژیک سازمان مجاهدین نهتنها نقطه عطفی در تاریخ مبارزه درونی خود این سازمان به شمار میرود بلکه در کل جنبش انقلابی ایران و جنبش کارگری ایران دارای تأثیرات تاریخی خواهد بود. تحوّل ایدئولوژیک سازمان مجاهدین و دستیابی آنها به مارکسیسم - لنینیسم، در پروسه مبارزه مسلحانه، یکی از دستاوردهای بزرگ مبارزه مسلحانه در جامعه ما میباشد.
اعلام خارجی تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق، با انتشار «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران»، که در سطح وسیعی در داخل و خارج از کشور پخش شد، انجام گرفت. این سند تاریخی از اسناد نادر جنبش کارگری ایران است...» 22
تقی شهرام بسیار کوشید تا چریکهای فدائی خلق را به ایجاد «جبهه واحد تودهای» جلب کند و از این طریق سازمان فوق را نیز تحت نظارت خود قرار دهد. این تلاش با استنکاف حمید اشرف، رهبر چریکهای فدائی، مواجه شد و نافرجام ماند. در جلسات مشترک دو گروه معمولاً بهرام آرام از سوی مجاهدین و حمید اشرف از سوی فدائیان حضور مییافتند. آخرین جلسه در فروردین یا اردیبهشت 1355 برگزار شد. در این جلسه، تقی شهرام، بهرام آرام و محمد جواد قائدی از سوی مجاهدین و حمید اشرف و بهروز ارمغانی از سوی فدائیان حضور داشتند. 23
مذاکرات یکی از این جلسات از طریق میکروفون مخفی ضبط شده. ساواک در گزارش خود مدعی است نوار را تصادفاً از یکی از خانههای امن مجاهدین خلق به دست آورده. 24
«در یکی از خانههای امن مکشوفه تیم سیاسی- نظامی گروه به اصطلاح مجاهدین خلق، که به طرزی بسیار ابتکاری و با مراعات اصول مخفیکاری جاسازی شده بود، چهار حلقه نوار مغناطیسی که بر روی آن مطالبی ضبط شده بود، به دست آمد. نوارهای مزبور مورد بهرهبرداری و بررسی قرار گرفت و معلوم شد که مطالب ضبط شده روی آن مربوط به گفتگوی چند نفر از اعضای کادر رهبری گروه به اصطلاح مجاهدین خلق (بهرام آرام و یک نفر با نام مستعار مسعود) و گروه چریکهای به اصطلاح فدائی خلق (حمید اشرف و یک نفر ترک زبان ناشناخته) است که در جلسات منعقده به منظور نزدیک نمودن نقطه نظرهای سیاسی دو گروه، با هدف غایی وصول به وحدت نظر کامل در زمینه فعالیتهای تروریستی و خرابکارانه و براندازی به عمل آمده است، میباشد...»
این از اصول بدیهی در فعالیت سرویسهای اطلاعاتی است که اگر فردی در رده و اهمیت تقی شهرام مأمور نفوذی ایشان باشد، حتی در مکاتبات داخلی سرویس باید نام او پنهان بماند و ردی بر جای نگذارند که سبب شناسایی او توسط کارکنان آن سرویس شود. اگر این شنود توسط تیم پرویز ثابتی انجام گرفته، روش مطلع کردن مقامات بالاتر ساواک از مفاد مذاکرات دو سازمان به همان گونه است که در سند فوق دیده میشود. این نوار متعلق به اندکی پیش از قتل حمید اشرف (8 تیر 1355) است.
در دوران اقتدار تقی شهرام در سازمان مجاهدین خلق، نه تنها «تغییر ایدئولوژِی» و کشتارهای خونین درون سازمانی، با تمامی پیامدهای مدهش آن، بلکه حتی ترورهای سازمان نیز عجیب جلوه میکند. مهمترین نمونه، قتل سرتیپ زندیپور، رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری، است.
.................................................
1. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 562.
2. خاطرات لطفالله میثمی، تهران: نشر صمدیه، چاپ اوّل، [1378،] ج 1، ص 405.
3. میثمی، همان مأخذ، ج 1، صص 405-406.
4. درباره نسبت خویشاوندی بهرام آرام با احمد آرام اطلاع دقیق ندارم. از طریق ایمیل از دوست دیرینم، آقای سعید شاهسوندی، از کادرهای اوّلیه و سرشناس سازمان مجاهدین خلق که اکنون مقیم آلمان است، پرسیدم. ایشان محبت کردند و در 14 اردیبهشت 1389 این پاسخ را ارسال نمودند: «بهرام آرام فرزند صادق متولد 1328 بود. دانشجوی رشته فیزیک دانشگاه آریامهر سابق و شریف فعلی. اون موقع هائی که [در سال 1349] من از شیراز به تهران میرفتم، او نفر رابط من بود. با مرحوم احمد آرام نسبت فامیلی داشتند. خودش یک بار به من گفت. اما دقیقش را نمیدانم. در 25 آبان 1355 در اثر همکاری محمد توکل خواه، یکی دیگر از تغییر و تکاملیافتهگان ایدئولوژیک که به خدمت ساواک درامده بود، در حوالی میدان مخبرالدوله شناسایی شد و پس از چند جنگ و گریز در حوالی سرآسیاب دولاب در محاصره قرار گرفت و کشته شد. انسان با استعدادی بود. افسوس که راه خطا رفت و فرصت تصحیح نیافت.»
5. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، ص 48.
6. میثمی، همان مأخذ، ج 2، ص 198.
7. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 595-596.
8. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 638.
9. بنگرید به فهرست اسامی مارکسیستشدگان سازمان در همان مأخذ، ج 1، صص 600-602.
10. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، ص 4.
11. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 6-9.
در این زمان لیلا زمردیان زوج تشکیلاتی مجید شریف واقفی بود. او از طرح قتل شریف واقفی اطلاع نداشت ولی او را به سر قراری برد که به مرگ مجید انجامید. لیلا زمردیان خواهر علیرضا زمردیان است که در زندان عادلآباد شیراز با او هم سلول و دوست بودم. لیلا زمردیان در سال 1350 در 23 سالگی مخفی شد. ابتدا زوج تشکیلاتی رضا رضایی بود و پس از قتل رضایی همسر تشکیلاتی مجید شریف واقفی. زمردیان در 14 دی 1355 در درگیری با ساواک سیانور خورد و کشته شد.
در گروههای چریکی «ازدواج تشکیلاتی» صوری بود و به عنوان پوشش برای زندگی مخفی به کار میرفت. کسانی که فضای آرمانی آن نسل را درک نکردهاند تلقی نادرستی از «خانه تیمی» و «ازدواج تشکیلاتی» دارند. در روابط میان زن و مرد مقررات سختگیرانه حاکم بود. برای مثال، سازمان چریکهای فدائی خلق، که یک سازمان مارکسیستی بود، در آئیننامه درونی خود پوشش و رفتار زنان و مردان در خانههای تیمی را چنین تعیین کرد: «دختران باید در خانه، لباس تیره و گشاد و شلوار بپوشند. پوشیدن لباس رنگ روشن و آستین کوتاه ممنوع بود. دخترها در خانهها نباید آرایش کنند مگر موقعی که میخواهند از خانه بیرون بروند و بعد از مراجعت به خانه باید قبل از مواجهه با پسران آن را پاک کنند. محل نگهداری لباس دختران و پسران باید کاملاً از یکدیگر جدا باشد. لباسهای زیر هیچ کدام پس از شستن نباید در انظار قرار گیرد. بلکه باید همیشه آن را با پیراهن یا چادر پوشاند. پسران هیچگاه نباید حتی هنگام ورزش در منزل با زیر پیراهن باشند. دختران و پسران باید همیشه در خانه جوراب به پا داشته باشند.» (نادری، همان مأخذ، ص 611)
بر اساس این عدم شناخت و تلقی نادرست در برخی منابع نسبتها و تعابیر غیراخلاقی در مورد لیلا زمردیان به کار رفته. (بنگرید به: سید حمید روحانی (زیارتی)، نهضت امام خمینی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اوّل، 1372، ج 3، صص 384-385)
من در این زمینه با آقای کریمی گفتگوی مفصل کردم. ایشان از کارشناسان برجسته اسناد است که بخش عمده عمر خود را در سالهای پس از انقلاب با اسناد ساواک گذرانیده و زیر و بم بسیاری پروندهها را در حافظه دارد. وی اینگونه اتهامات در مورد لیلا زمردیان را رد میکرد. کریمی گزارش پزشک قانونی از معاینه جسد لیلا زمردیان را دیده است. در این سند لیلا زمردیان «باکره» اعلام شده.
12. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 9-11.
13. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 103-104، 111-115.
14. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، ص 288.
15. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 642.
16. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، ص 643.
17. نجاتحسینی، همان مأخذ، صص 413-414.
18. عمویی، همان مأخذ، صص 414-416.
19. روحانی، نهضت امام خمینی، ج 3، ص 437.
20. نبرد خلق، شماره 6، مرداد 1354.
21. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، ص 213.
22. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 214-215.
23. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 210-216.
24. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 219-221
..........
بخش دهم پاورقی
سرتیپ رضا زندیپور (متولد 1302) از افسران ارتش بود که مدتی در دفتر ویژه اطلاعات، به ریاست ارتشبد حسین فردوست، خدمت میکرد. او در خرداد 1352 به ریاست کمیته مشترک ساواک و شهربانی و ژاندارمری برای مبارزه با خرابکاری منصوب شد. این نهاد در بهمن 1350 به دستور محمدرضا شاه تأسیس شد و به «کمیته مشترک ضد خرابکاری» معروف بود. سرتیپ زندیپور در صبح 27 اسفند 1353 در خیابان فرح شمالی (سهروردی) به قتل رسید. زندیپور، بهرغم جایگاه مهمش در ساختار امنیتی، فاقد محافظ بود و تنها یک درجهدار میانسال شهربانی، بهنام عطوفی، رانندگی او را به عهده داشت. عطوفی نیز به قتل رسید. او پدر شش فرزند بود.
ترور زندیپور کاری ساده بود. ولی سازمان با صدور اعلامیهای چنین جلوه داد که گویا کاری بزرگ کرده است. این اوّلین اعلامیه سازمان است که عبارت «به نام خدا و خلق قهرمان ایران» حذف شده و آرم سازمان مندرج در آن فاقد آیه «فضلالله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما» است.
سرتیپ زندیپور را به بدی نمیشناسند و او را عاملی برای مهار اقدامات لگام گسیخته پرویز ثابتی و دستیارانش میدانند. زندیپور در میان زندانیان، به خصوص بلاتکلیفها و زیربازجوییها، به فردی که سعی میکرد فشارها را تعدیل کند شهره بود. بارها دیده شد که بازجویان در حضور او خشونت خود را پنهان میکنند. افرادی نیز، پس از برخورد حضوری با زندیپور، که معمولاً به هنگام بازدید وی از بندهای زندان کمیته مشترک انجام میگرفت، آزاد شدند. عزت شاهی یک نمونه است.1 نوشتهاند:
«مقام وی بیشتر تشریفاتی بود و عملاً سرپرستی کمیته مشترک را معاون زندیپور، یعنی رضا عطارپور (معروف به دکتر حسینزاده) و دو معاون وی محمدحسن ناصری (معروف به دکتر عضدی) و پرویز فرنژاد (معروف به دکتر جوان)، به عهده داشتند. زندیپور پیش از آمدنش به کمیته مشترک از افسران تحت مسئولیت ارتشبد حسین فردوست در دفتر ویژه اطلاعات بود و از افسران تحصیلکرده و باسواد به شمار میرفت. در مدتی که ریاست کمیته مشترک را به عهده داشت، غافل از آن چه دارودسته پرویز ثابتی در صدد اعمال آن بودند، سعی داشت فشارها را تعدیل کند و شرایط بازجوییها و زندان کمیته را انسانیتر کند. ردّ سازمان برای شناسایی وی نیز از همین سادگی او نشئت گرفت: در پائیز 1352 سیمین جریری، یکی از اعضای سازمان، در رابطهای ضعیف دستگیر شد و پس از مدت کوتاهی با اهتمام سرتیپ زندیپور، که معمولاً نسبت به زندانیان زن معتقد به ارفاق بود، آزاد گردید. به هنگام مرخصی از زندان، زندیپور آدرس و شماره تلفن منزل خود را به سیمین جریری داد تا اگر برایش مشکلی پیش آمد (چون هم دبیر راهنمایی و هم دانشجو بود) از توصیه و کمک او بهرهمند شود. شناسایی زندیپور از همین طریق انجام شد.» 2
خسرو قنبری، که مدتی در کمیته مشترک ضد خرابکاری زندانی بود و از زمان دولت شهید محمدعلی رجایی با نام مستعار «خسرو تهرانی» مسئول دفتر اطلاعات نخستوزیری شد، در یادداشتهایش مینویسد:
«سرتیپ رضا زندیپور تا پیش از ریاست کمیته در سال 52 هیچگونه سابقه خشونتی ندارد. وی عضو دفتر ویژه اطلاعات (فردوست) بود و از آنجا به کمیته آمد. از آنجا که تیمسار حسین فردوست معتقد بود فشارهای ساواک به ازدیاد مخالفان و دشمنان شاه کمک میکند، سعی کرد با تحمیل زندیپور از این فشارها کاسته و تعدیلی ایجاد کند. زندیپور ترمز فشار در کمیته بود و هنگام بازدید وی از اتاقهای بازجویی و زندان کمیته، مأمورین وسائل و ابزار شکنجه را، حتیالمقدور، از دید وی مخفی میکردند. ترور او شرایط کمیته را از این نظر حاد کرد و دست بازجویان برای فشار و شکنجه بیشتر باز شد.» 3
قتل سرتیپ زندیپور مانعی بزرگ را از سر راه پرویز ثابتی برداشت. از آن پس «کمیته مشترک ضد خرابکاری» در تیول کامل او و دستیارش، رضا عطارپور، قرار گرفت.
«عطارپور حاکم مطلق شد و فشارهای بازجویان و شکنجهگران شدیدتر شد... حذف او [زندیپور] دست عوامل تندرو ساواک و شهربانی را باز میگذاشت. و این چیزی بود که برای پرویز ثابتی و عواملش کاملاً مطلوب و ایدهآل بود. از طرف دیگر تبلیغات عاطفی رژیم درباره قتل عطوفی، راننده زندیپور، موجب شد پرسنل زندان، که اغلب پاسبان و درجهدار شهربانی بودند،... در رفتار خود تغییر دهند و با خشونت بیشتر عمل کنند.» 4
فراتر از آن، ترور سرتیپ زندیپور بهانهای شد تا پرویز ثابتی، بدون مجوز قانونی و حکم قضایی، به اقدامی خودسرانه دست زند و برجستهترین زندانیان سیاسی ایران را، که دوران محکومیت خود را میگذرانیدند، قتلعام کند.
در روز پنجشنبه 28 فروردین 1354/ 17 آوریل 1975 گروهی به ریاست رضا عطارپور (دکتر حسینزاده)، و با شرکت پرویز فرنژاد (دکتر جوان)، محمدحسن ناصری (دکتر عضدی)، ناصر نوذری (رسولی)، حسین شعبانی (حسینی)، بهمن نادریپور (تهرانی)، سرگرد سعدی جلیل اصفهانی (بابک) و سرهنگ وزیری، رئیس زندان اوین، به دستور پرویز ثابتی، نه تن از زندانیان سیاسی را به تپههای داخل محوطه زندان اوین بردند. ابتدا، عطارپور طی سخنرانی کوتاهی اعلام کرد: «ما شما را محکوم به اعدام کردهایم» و سپس با مسلسل یوزی آنان را به رگبار بستند. کشتهشدگان عبارتند از: بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، عزیز سرمدی، عباس (مهرداد) سورکی، مشعوف کلانتری، احمد جلیل افشار، محمد چوپانزاده، کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل. هفت تن اوّل اعضای «گروه جزنی» بودند و ذوالانوار و جوان خوشدل اعضای برجسته سازمان مجاهدین خلق. 5 گویا حمید اشرف، رهبر چریکهای فدائی خلق، در واکنش به این قتلعام گفت: «این ضربه بزرگی به جنبش بود و اگر عملیات ما باعث آن شده باشد کارمان اشتباه بوده.» 6
سال پسین، 1355، سالی است فاجعهبار برای دو سازمان اصلی چریکی ایران. در این سال دو رهبر نظامی نامدار فدائیان و مجاهدین خلق، حمید اشرف (8 تیر 1355) و بهرام آرام (15 آبان 1355)، به قتل رسیدند و ضربات پیاپی بقایای دو سازمان را به فروپاشی کامل سوق داد. اشرف 30 ساله و آرام 27 ساله بیگمان دو نابغه در جنگ چریکی شهری بودند و از این منظر حتی در مقیاس جهانی کممانند. بخش مهمی از آنچه در کارنامه چریکهای فدائی و مجاهدین خلق ثبت شده حاصل ابتکار و تکاپو و فرماندهی این دو تن بود.
تقی شهرام تا زمانی که در قدرت بود نام «سازمان مجاهدین خلق» را به کار میبرد. این اقدام مورد اعتراض و انزجار نیروها و شخصیتهای مذهبی و اعضای مسلمان زندانی و غیرزندانی سازمان قرار گرفت ولی شهرام اعتنا نکرد. با قتل بهرام آرام، محمد جواد قائدی جایگزین او شد و مرکزیتی دو نفره، مرکب از شهرام و قائدی، سازمان را اداره میکرد. ضربات پیاپی، متلاشی شدن سازمان و بحران فکری، که خودکشی برخی اعضا نمود آن بود، حاکمیت شهرام را به شدت متزلزل کرد. او به بهانه «اعزام بخش استراتژیک رهبری به خارج از کشور» در تیر 1356 به خارج رفت و در پاریس ساکن شد. 7 شهرام در زمان خروج از ایران کلیه اختیارات رهبری را به قائدی تفویض نمود. مدتی بعد، قائدی نیز از ایران خارج شد. با خروج قائدی، کادرهای سازمان به «کودتا» علیه شهرام دست زدند و شورایی 12 نفره زمام سازمان را به دست گرفت. علیرضا سپاسی آشتیانی و حسین روحانی چهرههای برجسته این شورا بودند. امروزه، از اعضای آن شورا تنها دو تن، با اسامی مستعار «بهرام» و «سلیم»، بر جای ماندهاند که در خارج از ایران زندگی میکنند. 8
گروه فوق در مهر 1357 با صدور اعلامیهای نام جدید «بخش منشعب از سازمان مجاهدین خلق ایران (م. ل.)» را به کار گرفت. «م. ل.» مخفف مارکسیست لنینیست است. بدینسان، نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» در اختیار آن بخش از اعضای سازمان قرار گرفت که مسعود رجوی در رأسشان بود.
اندکی بعد، در اواخر پائیز 1357، مجاهدین مارکسیست شده به سه گروه منشعب شدند: «اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر»، «نبرد در راه رهایی طبقه کارگر» و «پیکار در راه آزادی طبقه کارگر». «پیکار»، که اکثر اعضای مارکسیست شده سازمان و چهرههای سرشناس «مجاهد خلق» را در بر میگرفت، در 16 آذر 1357 با صدور اطلاعیهای اعلام موجودیت کرد. در رأس این سازمان برخی اعضای قدیمی مجاهدین، مانند حسین روحانی و علیرضا سپاسی آشتیانی و تراب حقشناس، قرار داشتند. 9این سازمان، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مواضعی خصمانه علیه نظام جدید در پیش گرفت که به دستگیری و اعدام بسیاری از رهبران و اعضای آن انجامید. در بهمن 1360 علیرضا سپاسی آشتیانی کشته شد و حسین روحانی به زندان افتاد. روحانی در حوالی سال 1363 اعدام شد. او در بازداشتگاه اوین به نگارش خاطراتش پرداخت و در 20 خرداد 1362 آن را به پایان برد. 10
محمد جواد قائدی، از اعضای قدیمی مجاهدین خلق که پس از قتل بهرام آرام به همراه تقی شهرام اداره سازمان را به دست گرفت و پس از خروج شهرام مدتی تنها عضو مرکزیت بود، در رأس محفل کوچک «مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر» قرار گرفت. با متلاشی شدن این محفل، قائدی به گروه سهند پیوست. این گروه را برخی از دانشجویان ایرانی تحصیلکرده انگلستان، به تأثیر از دیوید یافه، 11 پدید آورده بودند. در سال 1362 گروه سهند و سازمان کومهله و بقایای پیکار و چند گروه مارکسیستی افراطی دیگر در خارج از ایران سازمانی بهنام «حزب کمونیست ایران» تأسیس کردند. 12
در مقاله «تقی شهرام»، مندرج در «ویکیپدیا»، هوادارانش زندگی و فرجام شهرام را چنین بیان کردهاند:
«محمدتقی شهرام (۱۳۲۶-۱۳۵۹) یکی از چهرههای شاخص سازمان مجاهدین خلق ایران و یکی از رهبران شاخه مارکسیست لنینیست سازمان پس از انشعاب در سال ۱۳۵۴ بود...
از اوائل پائیز ۱۳۵۲ محمد تقی شهرام که از دو نفر دیگر [اعضای] کادر مرکزی [بهرام آرام و مجید شریف واقفی] دارای سواد تئوریک بیشتری بود، به همراه عده دیگری در پی مطالعاتی وسیع به مارکسیسم میگراید. برخلاف ادعای سازمان مجاهدین خلق، وی در زندان تغییر ایدئولوژی نداده بود، بلکه در پروسه سالهای 1352-1354 به مارکسیسم لنینیسم معتقد شد...
بهرام آرام که در واقع رهبر اوّل و مغز عملیاتی مجاهدین بود هنوز مارکسیست نشده بود وتفکرات مارکسیستی هنوز در سازمان گسترش نیافته بود. تقی شهرام باورهای جدید خود را با دو کادر مرکزی دیگر در میان میگذارد. مجید شریف واقفی مخالفت میکند اما بهرام آرام معتقد به مطالعه و یافتن راه درست است. نویسندگان «بیانیه تغییر مواضع» معتقدند که در ابتدای شروع مبارزه ایدئولوژیک شریف واقفی روی موافق نشان میدهد اما زمانی که انتقادات خود او را نشانه میرود عکسالعمل نشان داده و مخالفت میکند. در زمستان سال ۱۳۵۲ بهرام آرام نیز مارکسیست میشود. بنا به گفته سازمان مجاهدین، تا پایان زمستان ۱۳۵۲ عمده مرکزیت دو شاخه، غیر از شاخه شریف واقفی، مارکسیسم را میپذیرند. شریف واقفی نیز در اوائل سال ۵۳ متوجه قضایا شده اما سکوت میکند. تقی شهرام در سال ۱۳۵۳ با رفیق همرزم خود فاطمه میرزا جعفر علاف ازدواج کرد که حاصل این ازدواج فرزند آنها مرتضی بود. فاطمه میرزا جعفر علاف در یک درگیری مسلحانه در خیابان امیریه تهران به همراه جمال شریفزاده شیرازی و مهدی موسوی قمی در ۳۱ فروردین ۱۳۵۵ کشته شد.
اختلاف ایدئولوژیک در سازمان، با وجودی که از سال ۱۳۵۳ اکثریت اعضا مارکسیست شده بودند، متأسفانه رویدادهای تلخ و مرگباری [را] موجب شد که اعدام سازمانی مجید شریف واقفی در ۱۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۴ و مجروح شدن شدید و متعاقب آن دستگیری مرتضی صمدیه لباف، که ازاعضای مسلمان بودند، از آن نمونه بود...
تقی شهرام به عنوان یکی از متفکرین مارکسیست در جنبش از آن پس موجب تحولات چشمگیری در سطح جنبش شد. وی با انتشار کتاب « بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران»، که نویسنده عمده مطالب آن بود، در مهر ۱۳۵۴... و دهها مقاله و متون تئوریک و همچنین پیشگام ایجاد یک سازمان یا جبهه متحد مبارزاتی از همه نیروهای انقلابی که در پی آن جریان بحث و گفتگو او به عنوان نماینده سازمان مجاهدین و حمید اشرف از سازمان چریکهای فدائی خلق ایران... این گفتگوها پس از مرگ حمید اشرف در تیرماه ۱۳۵۵ با تورج [حیدری] بیگوند ادامه یافت...
تقی شهرام چهره بسیار شناخته شده و مهمی برای ساواک بود. وی پس از ضربات شدید ساواک به هر دو سازمان فدائیان و مجاهدین در سال ۱۳۵۵ با تیزهوشی بسیار به تغییر و تحول کلی تشکیلات سازمان دست میزند و... در اوایل سال ۱۳۵۶ با همراهی رفیق ناصر ( شاکر) از کشور خارج و در فرانسه ساکن میگردد و از چنگ سالها تعقیب ساواک میرهد. در پاریس دست به تحول در تشکیلات خارج از کشور سازمان میزند و موجب فعالیت بسیار آن میگردد...
تشکیلات داخل کشور به رهبری علیرضا سپاسی آشتیانی ، حسین احمدی روحانی و عده ای دیگر تصمیم به اعزام هیئت ۵ نفره ای متشکل از سپاسی آشتیانی، روحانی، قاسم عابدینی، محمد کوچک آقا نمازی و مهدی فیروزکوهی برای مذاکره با رهبری سازمان در خارج از کشور، تقی شهرام و جواد قائدی، میگیرند. در تیر ۱۳۵۷ در پاریس نشست فوقالعادهای از کادر های سازمان، متشکل از افراد بالا به همراه مجتبی طالقانی، محمد یزدانیان، منصور روغنی، ناصر (شاکر) تشکیل میشود که پس از چند روز بحث و گفتگو رأی به کنار گذاردن تقی شهرام از رهبری به علت انحصارطلبی و اعدامهای داخلی در سازمان و دلایل دیگر می دهند. پس از بازگشت نمایندگان به داخل کشور در همان ماه سازمان دست به تشکیل شورای مسئولین متشکل از ۱۲ نفر میزند...
کمی پیش از پیروزی انقلاب تقی شهرام به کمک سازمان به داخل کشور باز میگردد. در این زمان او بیپروا در جلو دانشگاه تهران و در جلسات بحث و گفتگوهای خیابانی بدون این که خود را معرفی کند شرکت میکند. در این مورد اعضای سازمان مرتب خطر شناسایی شدن توسط رژیم شاه و یا مذهبیهای افراطی را به وی گوشزد میکردند، اما وی به کار تبلیغی خود ادامه میداد.
چند ماه پس از انقلاب وی متوجه خطری که در کمین وی بود شده و توسط همسرش با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر برای خروج از کشور تماس میگیرد. سازمان پیکار با وجود طرد علنی وی، اما به خاطر اهمیتی که وی برای جنبش کمونیستی داشته و همچنین خطر سوءاستفاده رژیم جمهوری اسلامی از دستگیری وی، توسط روحانی و سپاسی مجدداً به شاکر مأموریت مجددی میدهد. اما این عمل دیر هنگام صورت میگیرد و با سهلانگاری که تقی شهرام در حضور علنی در خیابان دارد وی در شامگاه روز دوشنبه ۱۱ تیرماه ۱۳۵۸ در خیابان کارگر توسط یکی از اعضای سابق مجاهدین شناسایی شده و با دادوفریاد موجب دستگیری وی توسط کمیته ۸ تهران میگردد...
تقی شهرام پس از تحمل یک سال زندان به اعدام محکوم شد. تقی شهرام با به رسمیت نشناختن دادگاه، به غیر از جلسه اوّل، در دادگاه حاضر نشد. سازمان مجاهدین درمورد این محاکمه هیچ موضعی نگرفت. سازمان پیکار، گروههای نبرد و آرمان و عدهای ازفعالین منفرد چپ کمیته دفاع از تقی شهرام را تشکیل دادند و محاکمه وی را حمله علیه نیروهای چپ نامیدند. هادی اسماعیل زاده وکیل تقی شهرام بود که دادگاه به بهانه مسلط نبودنش به قوانین اسلامی صلاحیت وی را برای وکالت نپذیرفت. تقی شهرام پس از چهار روز محاکمه در دادگاهی به ریاست عبدالمجید معادیخواه، که خود زمانی از طرفداران سازمان مجاهدین بود، در بامداد 2 مرداد ۱۳۵۹ تیرباران شد.
سازمان پیکار، که در واقع میراث سیاسی شهرام محسوب میشود، پس از اعدام وی در شماره ۶۵ نشریه خود نوشت: شهرام به تعبیر یک ضربالمثل معروف همچون اسب تیزتکی است که گاه پایش میلغزد، لغزشی که با توجه به معیار خود ممکن است آثار نامطلوب و دردناکی هم به جا بگذارد، و گذاشت، اما این لغزشها نباید ارزیابی همه جانبه ما را تحتتأثیر قرار دهد.» 13
این داوری درباره شخصیت و کارنامه تقی شهرام از سوی دوستداران اوست. من «کودتای سرخ» تقی شهرام را تنها قابل مقایسه با «کودتای سرخ» احسانالله خان دوستدار میدانم، کودتایی که با هدایت سرویس اطلاعاتی بریتانیا انجام گرفت و به نابودی «نهضت جنگل» انجامید، و قطعاً با پیامدهایی مهیبتر از آن. تا پیش از انتشار رساله «جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، 14 فراوان بودند کسانی که احسانالله خان را انقلابی صادق ولی تندرو میدانستند. در تاریخنگاری ایران پیوند احسانالله خان با سرویس اطلاعاتی بریتانیا بهکلی مسکوت مانده بود و هیچ مورخی نمیدانست یا اگر میدانست به عمد نمیگفت که احسانالله خان عضو فرقه بهائی و در این زمینه متعصب بوده است؛ همانگونه که هیچ مورخی به نقش سرویس اطلاعاتی بریتانیا در حوادثی که «کمیته مجازات» آفرید و پیوند سه گرداننده نامدار این کمیته، ابوالفتحزاده و منشیزاده و مشکاتالممالک، با فرقه بهائی و سازمان ماسونی «بیداری ایران» اشاره نمیکرد.
.................................................
1. عزت شاهی، همان مأخذ، صص 203-204.
2. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 644-645.
3. یادداشتهای خسرو تهرانی، بهنقل از: خاطرات احمد احمد، بهکوشش محسن کاظمی، تهران: انتشارات سوره مهر، چاپ پنجم، 1384، ص 298.
4. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 645-646.
5. ابوالحسن ضیاء ظریفی، زندگینامه حسن ضیاء ظریفی، تهران: نشر امین دژ، چاپ اوّل، 1382، صص 159-191؛ سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 1، صص 647-650؛ نادری، همان مأخذ، صص 603-607.
6. نادری، همان مأخذ، ص 606، بهنقل از: رفیق حمید اشرف، اعلامیه بزرگداشت سازمان چریکهای فدائی خلق، 1358، ص 15.
7. در مقاله «تقی شهرام» مندرج در ویکیپدیای فارسی محل اقامت شهرام پاریس ذکر شده و در کتاب سه جلدی سازمان مجاهدین خلق لندن.
8. در مقاله «تقی شهرام» مندرج در ویکی پدیای فارسی، که ظاهراً توسط فرد مطلعی تکمیل شده، نام و نام مستعار اعضای 12 نفره شورای فوق اینگونه ذکر شده است: ۱- علیرضا سپاسی آشتیانی (دایی) ۲- حسین احمدی روحانی (سهراب) ۳- مسعود جیگارهای (جلیل) ۴- احمدعلی روحانی (ناصر) ۵- بهجت مهرآبادی( اعظم، همسر احمد علی روحانی) ۶- قاسم عابدینی (کاوه) ۷- مسعود پورکریم (حمید) ۸- محمد کوچک آقا نمازی ( اکبر) ۹- شهرام محمدیان باجگیران (جواد) ۱۰- مهدی فیروز کوهی ۱۱- بهرام ۱۲- سلیم. و افزوده شده: «نه نفر اوّل بعدها توسط رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند. مهدی فیروز کوهی در خارج از کشور بر اثر سرطان درگذشت. دو نفر باقی مانده به تبعید در خارج از کشور زندگی میکنند.» («تقی شهرام»، ویکی پدیای فارسی، 15 اردیبهشت 1389) بر اساس مقایسه اسامی فوق با اسامی مندرج در کتاب سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام (ج 2، ص 303) تصوّر میکنم «بهرام» نام مستعار مظاهر محمودی است.
9. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، صص 288-289، 301-304.
10. حسین احمدی روحانی، سازمان مجاهدین خلق ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اوّل، 1384.
11. David Yaffe
اندیشهپرداز چپگرای مارکسیسم در بریتانیا و از بنیانگذاران «گروه کمونیست انقلابی». بنگرید به:
http://www.revolutionarycommunist.org/
http://en.wikipedia.org/wiki/Revolutionary_Communist_Group_(UK)
http://www.permanentrevolution.net/entry/1138
http://www.marxists.org/subject/economy/authors/yaffed/1972/mtccs/index.htm
12. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 2، ص 305.
13. متن فوق تلخیصی است از مقاله «تقی شهرام» در ویکیپدیای فارسی، مورخ 15 اردیبهشت 1389.
14. بنگرید به: عبدالله شهبازی، «جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، قسمت سوّم: سرویس اطلاعاتی بریتانیا و نهضت جنگل.
http://www.shahbazi.org\pages\bahaism3.htm
بخش یازدهم پاورقی
«کودتای سرخ» تقی شهرام سرآغاز دورانی است سیاه در رفتار جریانهای سیاسی ایران. در نوشتار رسمی مجاهدین خلق از این «کودتا» با عنوان غلبه «اپورتونیستهای چپ نما» بر سازمان یاد میشود. سخنی از «مشکوک» بودن ماجرای تقی شهرام، حتی بهعنوان یک احتمال، در میان نیست. چرا؟
من منکر مبانی معرفتی گروش بخش مهمی از مجاهدین خلق به مارکسیسم نیستم. بسیار بعید است که یک فرد، هر چند به عنوان رهبر و هر قدر توانمند از نظر فکری و جاذبه شخصیتی، بتواند در فرایندی چند ماهه گروهی کثیر از پیروان باورمند و جان بر کف در راه یک دین یا ایدئولوژی را علیه آن برانگیزاند. تقی شهرام اندیشمند نبود و دانش وی از مارکسیسم و اسلام را میتوان در بهترین ارزیابی «متوسط» دانست. کاریزمایی نیز نداشت. پیشتر سخن بهرام آرام را درباره شهرام، بهنقل از لطفالله میثمی، نقل کردم. بهرام آرام از سر استیصال تقی شهرام را وارد مرکزیت کرد و در اداره سازمان با خود شریک نمود. با قتل رضا رضایی، نیروی فکری- سیاسی دیگری وجود نداشت. فرار شهرام از زندان و اعتماد رضا رضایی به این داستان نیز بر بهرام آرام تأثیر فراوان داشت.
در واقع، این بنیانهای فکری سازمان مجاهدین خلق بود که ابتدا شهرام را به ماتریالیسم و مارکسیسم سوق داد و سپس وی این تجربه شخصی را به ابزاری برای استیلای مارکسیسم، طبق تأویل پوپولیستی و مبتذل او، بر بخش مهمی از سازمان بدل کرد. کسانی چون بهمن بازرگانی، حسین روحانی، تراب حقشناس، علیرضا زمردیان و بسیاری دیگر از اعضای مرکزیت یا کادرهای برجسته سازمان، که در زندان یا خارج از ایران به سر میبردند، از تقی شهرام متأثر نبودند و از نظر دانش و آگاهی و پیشینه و تجربه سیاسی بر او برتری داشتند. ولی آنان نیز این فرایند را پیمودند و به مارکسیسم رسیدند.
علاوه بر آن، تأثیر ژرف «مارکسیسم عامیانه» (وولگار)،1 که در اندیشه بنیانگذاران سازمان به روشنی قابل رؤیت است، در بقایای سازمان مجاهدین، به رهبری مسعود رجوی، تداوم یافت و حتی بر واژگان آنان به شدت غالب بود. در سال 1365 در مقالهای با عنوان «مارکسیسم و اندیشههای معاصر اجتماعی در ایران» درباره تأثیر مارکسیسم بر تفکر سیاسی جدید ایران سخن گفتهام.2 در آن مقاله «سه گرایش در برخورد به اندیشه اجتماعی مارکسیستی» را متمایز کردم. نخستین گرایش، تأثیرپذیری از مارکسیسم است به شکل اثباتی یعنی تمایل و تعلق به آن.
«گرایش نخست... در برابر مفاهیم اجتماعی مارکسیسم... تمکین کرده، بر این باور شدند که مسائل اجتماعی از مسائل فلسفی جداست. لذا، با نفی الحاد مارکسیستی تمامی و یا اکثر اندیشههای اجتماعی مارکسیسم را پذیرا شدند. آنان در واقع پیوستگی مکتبی مارکسیسم را نادیده گرفتند و نوعی ایدئولوژی را پذیرفتند که تنها تفاوت آن با مارکسیسم قرار دادن واژه خدا به جای ماده بود... بارزترین نمونه این تأثیرپذیری را در بینش سازمان مجاهدین خلق مییابیم. از دیدگاه این گروه، مارکسیسم علم اجتماع و علم مبارزه و انقلاب اجتماعی است. مارکسیسم با کشف قوانین عینی حیات و تکامل جامعه بشری همان کاری را کرد که علمای طبیعی در عرصه شناخت طبیعت کردند... این در واقع پذیرش ادعای مارکسیسم است که خود را علم قوانین رشد و تکامل جامعه بشری میخواند. از دیدگاه مارکسیسم، مارکس و انگلس چیزی را ابداع و اختراع نکردند بلکه قوانین عینی موجود و جاری در وجود اجتماعی را کشف و بیان داشتند... دامنه مارکسیسمگرایی این گروه در چارچوب اندیشه اجتماعی محصور نماند و به عرصه فلسفی تسرّی یافت و به تعابیر ماتریالیستی از مفاهیمی چون خلقت و معاد انجامید.» 3
هدف از مقاله فوق بررسی اندیشه کارل پوپر و بازتابهای آن در ایران، بهویژه از طریق دکتر عبدالکریم سروش، بود که آن را «تأثیرپذیری مارکسیسم ستیزانه از مارکسیسم» خواندم؛ یعنی تفکری که تماماً بر بنیان مقابله با مارکسیسم بنا شده و بهرغم ادعای نفی مارکسیسم به نوعی متأثر از مارکسیسم است و در زیر سایههای آن میزید. سوّمین گرایش را «نقادی اصالتجویانه» خواندم که در تفکر علامه طباطبایی و آیتالله مرتضی مطهری تبیین شده. علاوه بر مقاله فوق، رسالهای نیز فراهم آوردهام با عنوان «مارکسیسم و اندیشه سیاسی بنیانگذاران مجاهدین خلق» که تاکنون منتشر نشده. اینک لازم میبینم این رساله را، پس از بازبینی و ویرایش، در وبگاهم منتشر کنم.
با اوجگیری انقلاب در سال 1357 و آزادی تدریجی زندانیان سیاسی، مجاهدین خلق نیز آزاد شدند. گروهی از اینان در زندان مارکسیست شده و به راه خود رفتند. برخی، مانند بهمن بازرگانی، فعالیت سیاسی را بهکلی ترک کردند و برخی، مانند علیرضا زمردیان و حسین قاضی و مهدی برادران خسروشاهی،4 به سازمانهای مارکسیستی، بیشتر به «راه کارگر»، پیوستند. گروهی به رهبری مسعود رجوی خود را وارث «بنیانگذاران» نامیدند، سازمان مجاهدین خلق را، طبق همان مبانی اوّلیه، بازسازی کردند و ماجرایی را آغاز کردند که فرجام آن را میدانیم.
اگر تقی شهرام بر بنیان تفکر «مجاهدین اوّلیه» نخستین «انقلاب ایدئولوژیک» را در سازمان پدید آورد، مسعود رجوی این فرایند را بهگونه دیگر طی کرد و بقایای مجاهدین را، بر شالودههای همان تفکر، به فرقهای متصلب بدل نمود. در این فرایند، «سازمان» به «فرقه» بدل شد با تمامی مختصاتی که از «فرقه» میشناسیم. بدینسان، او دوّمین «انقلاب ایدئولوژیک» را در سازمان هدایت کرد. رجوی، چون شهرام، در بهترین ارزیابی دانشی متوسط داشت، و کاریزمای چندان نیز نداشت. این «ایدئولوژی» سازمان بود که بستر را برای تبدیل رجوی به رهبر کاریزماتیک یک فرقه فراهم آورد و افرادی نه چندان جوان و دارای پیشینه و تجربه سیاسی، چون منصور بازرگان5 را به «مرید» و تابع مطلق و کور رجوی بدل نمود.
مسعود رجوی در زمستان 1357، اندکی پس از آزادی از زندان و بازسازی سازمان مجاهدین خلق، متنی در دانشگاه تهران قرائت کرد. این متن حاصل جمعبندی او و دوستانش در زندان، از سال 1355، درباره تحولات درونی سازمان و سیطره تقی شهرام بر آن و ماجرای «تغییر ایدئولوژی» بود. این متن در سال 1358، با اضافاتی، با نام «آموزش و تشریح اطلاعیه تبیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی چپ نما» منتشر شد. از این جزوه چاپهای متعدد، با اسامی مختلف، انتشار یافته است. جمعبندی فوق سرشار از واژگان و تحلیلهای بهغایت عامیانه شبه مارکسیستی است. برای مثال از «توحید» چنین تعریفی ارائه شده:
«تفاوت توحید ما را با توحید خرده بورژوازی در عمل اجتماعی است که میتوان پیدا نمود چون خرده بورژوازی ماهیت دوگانه دارد: خرده بورژوازی چپ، خرده بورژوازی راست. خرده بورژوازی تا حدودی میتواند به عنوان یک عنصر مترقی (چپ) در پیکارهای توحیدی از خود گذشت و فداکاری نشان دهد ولی در نهایت امر، که مبارزه رو به سختی مینهد و منافعش در خطر میافتد، ماهیت دوّم خود را نشان میدهد (خرده بورژوازی راست) و سدّ راه انقلاب میشود. برای بهتر روشن شدن مطالب به خطبه 159 جلد سوّم نهجالبلاغه فیض الاسلام مراجعه شود.»
رجوی در جمعبندی خود جریان تقی شهرام را «اپورتونیستی، دگماتیستی [دگماتیک] و سکتاریستی» میخواند و میکوشد آن را تبیین کند. رجوی علت «کودتای سرخ» شهرام را تنها در حوزه اندیشه و نظر میبیند؛ یعنی تحولی صرفاً فکری که از کژاندیشی و خصال بد شهرام برخاسته است.
«ما، همراه با اشکالات دیگر، علتهای زیر را در بهوجود آمدن این جریان مؤثر میدانیم: یک، فاصله 120 ساله تئوری و عمل. دو، تکمیل نشدن کار ایدئولوژی. سه، ناقص آموزش دادن تعلیمات مجاهدین. چهار، عملی نشدن وعدههای سال 1344. پنج، رشد کمّی و پائین آمدن کیفیت. شش، ترک تحقیقات و تعلیمات. هفت، ضربه سال 50 و پیامدهای آن. هشت، عملزدگی. نه، ضربه اپورتونیستی. ده، خودکمبینی و گرایش به مارکسیسم.»
و میافزاید:
«علت اصلی فاصله 120 ساله بین تئوری و عمل ما و مارکسیسم است. مارکسیستها 120 سال جلوتر از ما مبارزات خود را شروع کردهاند و این عناصر ما را به طرف آنها سوق میداد. ما میبایست با نیرویی مقابله میکردیم که 120 سال جلوتر از ما بودند.»
در تحلیل مسعود رجوی از طریق به کار بردن تعابیر عامیانه و حتی سخیف درباره «شخصیت بد» تقی شهرام، که تنها برای اقناع افراد کمدانش و کمتجربه کارآمد است، مانند به کار بردن تعبیر «تقی قمپز»، خلاء بزرگی که مورد تأکیدم است پنهان شده:
«تقی شهرام که بود و چگونه شخصیتی داشت؟ وی از افراد عضو سازمان مجاهدین بود که قبل از 50 عضوگیری شده بود. این فرد دارای یک سری ضعفهای خصلتی بود از جمله سفسطهگر، حراف، چپ نما، قالتاق و... در سال 50 به همراه سازمان دستگیر میشود. سازمان به این خیال بود که خصلتهای او در جریان عمل از بین برود منتها ضربه 50 این امکان را به سازمان نداد. در زندان قصر به دلیل دارا بودن همین خصلتها و همچنین ریاستطلبیاش از جمع بایکوت میشود تا اینکه آمده و از خود انتقاد میکند و مجدداً او را به جمع راه میدهند. در زندان به خاطر چپ نماییهایش او را «تقی قمپز» مینامیدند. در زندان قصر، به دلیل چپرویهایش با پلیس، او را به زندان ساری تبعید کردند که تا آن موقع زندانی سیاسی به خود ندیده بود. احمدیان، که رئیس زندان بود، از او استقبال میکند. تقی شهرام، که فردی زرنگ و قالتاق بود، با این افسر روابط دوستانه برقرار مینماید. از افسر نامبرده میخواهد که از بیرون برایش کتاب و جزوات مارکسیستی تهیه کند. بعد از مدتها که در آنجا مطالعه میکند تغییر ایدئولوژی میدهد اما از آنجا که احمدیان آدم لوطی و نسبت به مسائل مذهبی متعصب بود جلو او خود را مذهبی نشان میدهد و چنانکه گفتیم در اردیبهشت 52 از زندان ساری فرار وخود را به عنوان یک فرد مذهبی به سازمان مجاهدین خلق معرفی میکند. همین زمان رضا رضایی به سازمان هشدار میدهد که مواظب این فرد باشند ولی خود یک ماه پس از ورود تقی شهرام شهید میشود و تقی شهرام که از زندان فرار کرده و بدین ترتیب وجههای برای خود کسب نموده است، و همچنین از افرادی است که قبل از 50 عضوگیری شده وتیپ نظامی خوبی میباشد، این عوامل همه دست به دست هم داده او را جزء کادرهای رهبری سازمان میکند...»
این بخش ادامه دارد...
...............................................................
1. Vulgar Marxism
2. عبدالله شهبازی، «مارکسیسم و اندیشههای معاصر اجتماعی در ایران»، کیهان سال 1365-1366، دوره جدید، شماره دوّم، جلد دوّم، بخش «فرهنگ و اندیشه»، صص 23-42.
3. شهبازی، همان مأخذ، صص 28، 40.
4. با این سه در سالهای 1352-1353 در زندان عادلآباد شیراز هم سلول و دوست بودم. در آن زمان هر سه، بهویژه زمردیان، متدین بودند. پس از آزادی، با خانم منیره برادران خسروشاهی، خواهر مهدی، در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران آشنا شدم. یک بار، او را برای ملاقات با برادرش به شیراز بردم. حسین قاضی را در سال 1362 تصادفاً در خیابان میرداماد تهران دیدم. از پیکانی پیاده شد کنار تلفن عمومی و تلفن کرد. در پیکان دو سه نفر نشسته بودند. زمان درگیریهای مسلحانه بود. یکدیگر را شناختیم. من آشنایی ندادم. او نیز. بعداً شنیدم عضو دفتر سیاسی سازمان راه کارگر بوده و در 3 آبان 1363 اعدام شده.
5. منصور بازرگان را از سالهای 1352-1353 در زندان عادلآباد شیراز میشناختم. در سلولی بودم که بازرگان و عباس داوری و حسین قاضی بودند. رابطه صمیمانه داشتیم. بعد به سلولی منتقل شدم که علیمحمد تشید بود. با او نیز دوست و صمیمی بودم. بازرگان و داوری و تشید تا به امروز با رجویاند.
مسعود رجوی در سال 1346 توسط حسین روحانی به عضویت سازمان در آمد و در «گروه سیاسی» سازمان، تحت مسئولیت بهمن بازرگانی، به فعالیت پرداخت. در سال 1349 عضو مرکزیت سازمان شد. او در این زمان جوانترین عضو مرکزیت بهشمار میرفت. او در دادگاههای بدوی و تجدید نظر به اعدام محکوم شد ولی اندکی بعد مورد عفو قرار گرفت و حکم وی به حبس ابد کاهش یافت.1
اسناد نشان میدهد که کاظم رجوی، فرزند ارشد خانواده، از فروردین 1349 با نام مستعار «میرزا» منبع ساواک بود. در 25 آبان 1350 رئیس بخش 315 ساواک در نامهای با طبقهبندی «سرّی» درخواست زیر را برای مقامات مافوق ارسال کرد:
«موضوع: منبع میرزا
منظور: کسب دستور در مورد تقاضای نمایندگی ساواک درکشور سوئیس پیرامون کمک به برادر منبع فوق که تحت پیگرد میباشد.
خلاصه پیشینه: منبع مذکور از فروردین ماه سال 1349 با مقرری ماهیانه یکهزار فرانک سوئیس در هدف انجمنهای اسلامی دانشجویی و همچنین کنفدراسیون دانشجویان ایرانی توسط نمایندگی استخدام و از آن تاریخ منبع موصوف تلاشهای زیادی در اهداف مورد نظر به عمل آورده است.
اینک طبق اعلام نمایندگی برادر این منبع بهنام مسعود رجوی یکی از افراد وابسته به یک گروه چریکی است که اخیراً توسط بخش 312 دستگیر و هماکنون به اتفاق سایر اعضاء گروه در بازداشت به سر میبرد و خواهان کمک به برادر وی جهت تخفیف در مجازات میباشد.
با توجه به اینکه در پرونده محصول منبع مزبور مشخص گردید فعالیتهای این شخص در اهداف مورد ذکر ارزشمند و قابل بهرهبرداری بوده بهویژه با انتشار خبر بازداشت مسعود رجوی نفوذ و دسترسی او در زمینه کسب اطلاعات از اهداف مورد نظر بیشتر گردیده، از طرفی ادامه همکاری مشارالیه ثمربخش است در صورت تصویب از طریق بخش 312 اقدامات در زمینه کمک به مسعود رجوی به عمل آید. منوط به رأی عالی است.»
بخش 315 ساواک، که نامه فوق را ارسال نمود، مسئول امور ایرانیان و دانشجویان مقیم خارج بود و بخش 312 مسئول روحانیت و نهضت آزادی و گروههای مذهبی، و از اینرو متولی پرونده دستگیرشدگان سازمان مجاهدین بود. در آن زمان، «سازمان مجاهدین خلق ایران» هنوز به این نام شناخته نمیشد. در 28 آبان 1350 مدیرکل مربوطه چنین پاسخ داد:
«ریاست بخش 315
مذاکره شد و وضعیت به عرض مقام ریاست کل رسید. با توجه به اینکه استحقاق کمک دارد پس از ارسال پرونده... [ناخوانا] به اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی گزارش عرضی تهیه و کسب اجازه خواهد شد.» 2
این تنها سندی است که در کتاب سه جلدی مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام از رابطه کاظم رجوی با ساواک منتشر شده؛ آن هم با درج حواشی زاید شعاری بر روی تصویر سند؛ بهگونهای که میتواند اصالت آن را مورد تردید خوانندگان دقیق و بیطرف قرار دهد. این روش مرسوم برای انتشار سند نیست. در میان هزاران برگ سند ساواک، که تاکنون در دهها جلد منتشر شده، با کدام سند چنین کردهاند؟ آیا با اینگونه مخدوش کردن سند، دیگر کسی میتواند به تصویر آن استناد کند؟
صبح یکشنبه 27 اردیبهشت 1360 مرتضی فضلینژاد، از اعضای دفتر ریاستجمهوری، 372 برگ سند، از جمله 90 برگ سند نمایندگی ساواک در اروپا را که مربوط به کاظم رجوی منبع ساواک با اسامی مستعار «صفا» و «میرزا» بود، از ساختمان وزارت امور خارجه خارج کرد. اندکی بعد، مأموران دادستانی انقلاب اسلامی مرکز او را، به همراه اسناد فوق، در اتومبیلش دستگیر کردند و به زندان اوین منتقل نمودند. 3 این ماجرا در زمان خود جنجالی برانگیخت. آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی، در آن زمان این اسناد را از سرمایههای عظیم اطلاعاتی کشور دانست و اعلام کرد: «نباید اجازه داد که این اسناد به آسانی از دست برود.» 4 این اسناد چه شده و چرا در کتاب مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام مورد استفاده قرار نگرفته؟
بهنوشته لطفالله میثمی، دکتر علی شریعتی از ارتباط کاظم رجوی با ساواک اطلاع داشت و این امر عامل نفرت مسعود رجوی از شریعتی بود:
«شاید یکی از دلایل تنفر مسعود نسبت به دکتر، بیاعتمادی شریعتی به کاظم رجوی، برادر مسعود رجوی، بود. شریعتی به پدرش، استاد محمدتقی شریعتی، و چند نفر دیگر گفته بود که کاظم رجوی ساواکی است... آنچه مسلم بود کینه مسعود نسبت به دکتر شریعتی غیرمعقول بود.» 5
طبق سند دیگر، صالح رجوی، دوّمین پسر خانواده، در سال 1343 از دانشجویان هوادار حکومت پهلوی در فرانسه بوده که علیه قیام پانزده خرداد و سایر تحولات ایران، که حکومت پهلوی به دولت مصر و جمال عبدالناصر منتسب مینمود، تظاهراتی کردهاند.
«برابر اعلام دکتر عدل، وزیر مختار و سرپرست اداره اطلاعات ایران در اروپای غربی، صالح رجوی، دانشجوی ایرانی مقیم فرانسه، با عدهای دیگر از دانشجویان ایرانی در سال 43 به تبلیغات ناصر [جمال عبدالناصر] در مورد ایران اعتراض نموده و آمادگی خویش را جهت جانبازی در راه میهن اعلام و این موضوع را طی مذاکرات تلفنی با نخستوزیر ایران در میان گذاشته و قطعنامهای نیز خواندهاند. سپس به ملاقات اریک رولو مفسر لوموند نیز رفتهاند.» 6
در تاریخ 19 فروردین 1351 ارتشبد نعمتالله نصیری، 7رئیس ساواک، نامه شماره 655/ 312 را به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی (دادستانی) ارسال کرد:
«درباره مسعود رجوی فرزند حسین
پیرو 7611/ 312- 16/ 9/ 50
نامبرده بالا که از محکومین سازمان بهاصطلاح آزادیبخش ایران وابسته به جمعیت نهضت آزادی است و در دادگاه تجدید نظر نظامی به اعدام محکوم گردیده بعد از دستگیری در جریان تحقیقات کمال همکاری را در معرفی اعضاء سازمان مکشوفه به عمل آورده و اطلاعاتی که در اختیار گذارده از هر جهت در روشن شدن وضعیت شبکه مزبور مؤثر و مفید بوده و پس از خاتمه تحقیقات نیز در داخل بازداشتگاه همکاریهای صمیمانهای با مأمورین به عمل آورده. لذا بهنظر این سازمان استحقاق ارفاق و تخفیف در مجازات را دارد. مراتب جهت استحضار و هر گونه اقدام مقتضی اعلام میگردد.
رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور- ارتشبد نصیری»
پیشتر درباره قتل سرتیپ زندیپور (27 اسفند 1353)، رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری، نوشتم و افزودم که این ترور ناموجه و عجیب، هم کمیته را به تیول مطلق «باند پرویز ثابتی» بدل کرد، و دست ایشان را در رفتارهای خشن، باز گذاشت، و هم بهانه لازم را برای «قتل خودسرانه» نه تن از برجستهترین زندانیان سیاسی (28 فروردین 1354) به دست او داد. هفت تن از این نه تن، بیژن جزنی و دوستانش، پیشکسوتان جنبش چریکی چپ در ایران بودند. حضور دو تن در این جمع نیاز به تأمّل دارد: محمدکاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل.
مصطفی جوان خوشدل از کادرهای بلندپایه سازمان بود که عضو بالقوه مرکزیت بهشمار میرفت. او در اواخر مرداد 1351، در درگیری که به قتل محمود شامخی، عضو مرکزیت، انجامید دستگیر شد. با قتل شامخی، ذوالانور به عضویت مرکزیت سه نفره درآمد و در کنار رضا رضایی و بهرام آرام اداره سازمان را به دست گرفت. ولی او نیز در مهر 1351 دستگیر شد. میثمی مینویسد:
«در تابستان 1351 کاظم ذوالانوار که از بچههای کادر رهبری بیرون بود دستگیر شد. (در آن زمان کاظم ذوالانوار، رضا رضایی و بهرام آرام در مرکزیت سازمان مجاهدین بودند.) اما بازجوها در کمیته مشترک به رتبه سازمانی او پی نبردند در نهایت به سه سال زندان محکوم شد... کاظم از بچههای بسیار عمیق سازمان بود...» 8

در واقع، ثابتی، بعداً به عضویت ذوالانوار در مرکزیت سازمان مجاهدین پی برد و به این دلیل نقشه قتل او را کشید.
اینک، این پرسش بزرگ برایم مطرح است که چرا ثابتی نام مسعود رجوی را در فهرست قربانیان کشتار 28 فروردین 1354 قرار نداد؟ پاسخ من این است:
در پایان سال 1353 تنها سه تن در زندان حضور داشتند که مانع سلطه مسعود رجوی بر تشکیلات درون زندان سازمان مجاهدین بهشمار میرفتند: بهمن بازرگانی که نسبت به تمامی زندانیان مجاهد ارشدیت داشت و پیش از دستگیری مسئول مستقیم رجوی بود. کاظم ذوالانور که عضو بالفعل مرکزیت سازمان بود ولی این امر را کسان بسیار اندکی در درون زندان، از جمله مسعود رجوی، میدانستند. سومی، مصطفی جوان خوشدل بود. بهمن بازرگانی مارکسیست شد، این مسئله را به رجوی و موسی خیابانی گفت و عملاً از رهبری درون زندان کنار رفت. او، چنانکه زندگیاش پس از انقلاب نیز ثابت کرد، انگیزهای برای تداوم فعالیت سیاسی نداشت. به این ترتیب، تنها دو تن مانع صعود رجوی به رهبری بخش مذهبی سازمان مجاهدین خلق بودند: محمد کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل. با حذف این دو در 28 فروردین 1354 و اعلام «تغییر ایدئولوژی» مرکزیت سازمان، به رهبری تقی شهرام و بهرام آرام، در مهر 1354، مسعود رجوی تنها کسی بود که میتوانست خود را به عنوان «وارث راستین مجاهدین اوّلیه» اعلام کند و رهبری بلامنازع بخش مذهبی سازمان را به دست گیرد.
اگر رجوی را جزو «آن ده نفر» بدانیم، چرا او و بطحایی تا انقلاب در زندان ماندند؟
به گمان من، علت اهمیت مأموریت آنان بود. بطحایی، چنانکه ثابتی به او گفته بود، باید در سطوح عالی جبهه خلق برای آزادی فلسطین نفوذ میکرد و اندیشهپرداز و مغز متفکر این جبهه میشد. رجوی باید نقشی مشابه در سازمان فتح به دست میگرفت. در آن زمان اهمیت دو سازمان فلسطینی فوق برای موساد بیش از گروههای سیاسی ایرانی بود. پیوند ثابتی با موساد تا بدان حد عمیق بود که بهترین نیروهای ایرانی کشف شده خود را در خدمت اهداف اسرائیل قرار دهد.
به این ترتیب، پس از فرار ساختگی بطحایی و رجوی این دو در ارتباط با موساد قرار میگرفتند و ساواک از عملیات کنار میرفت. برای اینکه بطحایی و رجوی بتوانند در عالیترین سطوح جبهه خلق و فتح نفوذ کنند به پشتوانه سیاسی و مبارزاتی بیشتر و شهرت افزونتر نیاز داشتند. اهمیت این دو هدف و بغرنجی طراحی آن و ترصد برای «زمان مناسب» سبب شد که در زندان بمانند.
وقوع نامنتظر انقلاب ایران در سال 1357 طرح نفوذ در دو سازمان چریکی فلسطینی را منتفی کرد ولی اینک، در فضای انقلابی ایران، بطحایی و رجوی میتوانستند نقشی مهمتر ایفا کنند. بطحایی، بهرغم جایگاه شامخی که پس از پیروزی انقلاب در سازمان فدائیان خلق به دست آورد، به سرعت خود را کنار کشید، شاید به دلیل سلامت نفس و عذاب وجدان، شاید به دلیل خستگی از تباه شدن عمرش، شاید به دلیل قطع موقت ارتباطش و هراس از لو رفتن. بهرروی، او این فرصت را غنیمت شمرد، داستان خود را اعتراف کرد و باقی عمر را، آنگونه که میخواست، در گوشهای سپری نمود. او اگر در سازمان فدائیان میماند شاید فتنهای میشد بدتر از رجوی، شاید سازمان فدائیان را به دامی مرگبار میکشانید آنگونه که رجوی با سازمان مجاهدین کرد. دوستانش او را انسانی شریف توصیف میکنند که سودای قدرت نداشت. خود به ثابتی گفته بود: «سیاسی نبودم.» بهعکس، رجوی را، در زندان، قدرتطلب و دسیسهگر و محیل و بیرحم توصیف کردهاند. رجوی چون بطحایی نکرد. او باقی ماند و نقشی بزرگ در تاریخ سی ساله اخیر ایران ایفا نمود.
اگر تقی شهرام و مسعود رجوی را، در کنار بطحایی و نهاوندی و شهریاری، جزو آن «ده نفر» بدانیم، هنوز پنج تن ناشناخته ماندهاند. شاید در صفحات بعد بتوان ردی از این «پنج تن» یافت.
..................................................................
1. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 3، ص 100.
2. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 3، ص 102.
3. گفتگو با یکی از کارشناسان سابق واحد اطلاعات سپاه پاسداران که در ماجرای دستگیری مرتضی فضلینژاد نقش داشت، 17 اردیبهشت 1389.
4. این حادثه 25 روز پیش از برکناری سید ابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور، از فرماندهی کل قوا با حکم امام خمینی (20 خرداد 1360) است. در 31 خرداد 1360 مجلس شورای اسلامی به عدم کفایت بنیصدر رأی داد و در اوّل تیر 1360 امام خمینی بر اساس رأی مجلس حکم برکناری بنیصدر از ریاستجمهوری را صادر نمود.
آیتالله هاشمی رفسنجانی در یادداشتهای روزانه 27 اردیبهشت 1360 مینویسد: «عصر در شورای مرکزی حزب [جمهوری اسلامی] شرکت کردم. آقای [جواد] منصوری خبر سرقت اسناد سرّی وزارت خارجه با همکاری مشاور آقای بنیصدر و مدیرکل امور کنسولی و بازداشت فضلینژاد را داد. حتماً هیاهو و تشنج به دنبال دارد.» (اکبر هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران: کارنامه و خاطرات 1360، بهکوشش یاسر هاشمی، تهران: دفتر نشر معارف انقلاب، چاپ هشتم، 1378، ص 113)
در 29 اردیبهشت 1360 وزارت امور خارجه اعلام کرد: «صبح روز یکشنبه 27 اردیبهشت ماه فردی به نام مرتضی فضلینژاد به اتفاق شخص دیگری با عنوان مأمور رسیدگی به پرونده های افراد پاکسازی شده فتوکپی تعداد زیادی از اسناد طبقه بندی شده و سرّی را با تبانی یکی از کارمندان از قسمت کنسولی وزارت خارجه برداشته و به خارج از وزارتخانه حمل میکرد. جریان بلافاصله به اطلاع مقامات انتظامی رسید و به دستگیری نامبرده منجر شد...» (کیهان، 29 اردیبهشت 1360، ص 4) یک روز بعد دفتر ریاست جمهوری خبر مزبور را به شدت تکذیب کرد و گفت: «این امر مربوط به نماینده این دفتر بوده است که با معرفی کتبی و اجازه مقامات مسئول مملکتی مأمور رسیدگی و مطالعه پروندههایی در وزارت خارجه و سایر وزارتخانهها بوده است...» در این اطلاعیه وابستگی مرتضی فضلینژاد، عامل سرقت اسناد، به دفتر ریاست جمهوری و نیز دسترسی این شخص به اسناد وزارت امور خارجه تلویحاً تأیید شد. آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی، اسناد وزارت خارجه را از سرمایه های عظیم اطلاعاتی کشور اعلام کرد و افزود: «نباید اجازه داد که این اسناد به آسانی از دست برود.» رئیس جمهور در مصاحبهای اعلام کرد: مرتضی فضلینژاد «برادر [محمود] فضلی نژاد (از دفتر ریاست جمهوری) را که در اروپا در انجمن اسلامی بوده است فرستادهایم تا کارمندهایی را که قرار است اینجا در دفتر ریاست جمهوری کار کنند شناسایی کند... آقای ناطقی هم در اروپا عضو انجمن اسلامی بود در ایران هم زندانی شده بود و عیب و نقصی هم در کارش نبود و جوان بسیار مسلمان و خوبی هم بود... گفته بودند که کسانی در دفتر ما رخنه کردهاند، ما گفتیم میگوییم تحقیق کنند. به آقای فضلینژاد گفتیم که شما اینها را تحقیق کنید و ببینید سوابقشان چطور بوده است و اگر کسانی باشند که سوابقشان خوب نباشد در دفتر ما نمانند. رفتهاند که سوابق آنها را ببینند، دستگیر شدهاند...» (کیهان، 3 خرداد 1360، ص 2) آقای موسوی خوئینیها، عضو کمیسیون امور خارجه مجلس، طی نامهای به نمایندگان مجلس گفت: «آقای فضلینژاد بدون مراجعه به مسئولین اصلی وزارتخانه در رابطه با آقای [اسماعیل] ناطقی مدیرکل امور کنسولی قرار میگیرد و بعد در حالی که تعداد 372 برگ اصل و کپی مشتمل بر اسناد معمولی، سرّی، محرمانه و کاملاً محرمانه بوده است در حال خارج شدن از وزارتخانه بودهاند که از سوی مسئولان وزارتخانه مورد سئوال قرار میگیرند ولی به هیچ وجه حاضر به ارائه حکمی در این زمینه نمیگردند... اسناد مزبور که بسیاری از آنها مربوط به اداره محرمانه بوده است از اداره مزبور دریافت نشده بلکه از طریق مدیرکل امور کنسولی به دست آمده است. در میان این اسناد اسنادی مربوط به افرادی نظیر [دکتر شاپور] بختیار، نصیر عصار، کاظم رجوی (برادر مسعود رجوی) و... وجود داشته است. آیا این افراد در دفتر ریاست جمهوری مشغول به خدمت بودهاند؟» (کیهان، 21 خرداد 1360، ص 14) آیتالله موسوی اردبیلی گفت: «در میان این اسناد، اسنادی هست که به درد مثلاً پاکسازی دفتر ریاست جمهوری یا استخدام افراد نمیخورد... پرونده شاپور بختیار به چه دردی میخورد؟... اگر گفته شود که خروج این اسناد برای اطلاعات دفتر ریاست جمهوری بوده نیز کار خلافی است، چرا که اگر این واحد اطلاعاتی تشکیل شده باشد بدون آن که کسی از آن اطلاع داشته باشد خلاف قانون است.»
بنگرید به: «سرقت اسناد محرمانه نظام»، وبگاه «هابیلیان»، 27 شهریور 1384. تاریخ مراجعه به وبگاه فوق: دوشنبه، 30 اردیبهشت 1389/ 10 مه 2010.
http://www.habilian.com/view.asp?ID=00258
5. میثمی، همان مأخذ، ج 2، ص 188.
6. سازمان مجاهدین خلق، همان مأخذ، ج 3، ص 113.
7. نصیری در 12 مهر 1350 ارتشبد شد.
8. میثمی، همان مأخذ، ج 2، ص 196.
تارنمائي براي معرفي رجال معاصر