بخش ابتدایی این مطلب برگرفته از پژوهش های رضا گلپور در این ماجرا می باشد.
"خسرو قنبری تهرانی"... که بیشتر با نام "خسرو تهرانی" شناخته شده است، در سال ۱۳۳۳ در تهران متولد شد. از اوایل دهه ۱۳۵۰ به واسطه ارتباط درون مدرسه با برخی چهره‌های سازمان منافقین، جذب سازمان مجاهدین خلق شد. او که از مرتبطین تشکیلاتی "محسن خاموشی" بوده است، پس از ترور تشکیلاتی "مجید شریف واقفی" توسط "محسن خاموش"ی و دستگیری و عدم مقاومت "خاموشی" لو رفته و به جرم ارتباط تشکیلاتی با سازمان از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ به زندان افتاد و موفق به ادامه تحصیل خود در رشته کشاورزی در کرج نمی شود. نقل است در زندان در ابتدا به طیف "میثمی" گرایش داشته و پس از آن با برخی مؤسسین سازمان مجاهدین انقلاب همچون "بهزاد نبوی" و "مصطفی قنادها" صمیمیت می‌یابد. از دوستان نزدیک و همفکر وی در دوران حضور در سازمان مجاهدین خلق، "حسین ابریشمچی" بوده است. "خسرو تهرانی" یک بار با "حسین ابریشمچی" جهت تربیت و آموزش تشکیلاتی سوار بر یک موتوسیکلت به زاهدان رفته و بر می‌گردد. او از همراهی "حسین ابریشمچی" در زندان با حلقه "میثمی" می‌گوید و از موفقیت "محمّدرضا سعادتی" در تلاش فشرده و سخت و کُشنده که او نیز از نزدیک شاهد آن بوده است، برای جذب برخی از اعضای حلقه آنها همچون "حسین" که منجر به حاکم شدن حلقه ی "مسعود رجوی" می‌گردد. ("حسین" برادر کوچکتر "مهدی ابریشمچی" است که بعدها دارای سمت‌های بالا در سازمان گشت و جنایت‌هایی همچون «عملیات مهندسی» را مرتکب شد. او هم اکنون ساکن پادگان اشرف است.)
{به نقل از سایت "محمّد مهدی اسلامی" منتشره در ۱۱/۶/۱۳۸۹:}
با پیروزی انقلاب "خسرو تهرانی" به عنوان یکی از اعضای کمیته انقلاب مرکز شروع به فعالیت نمود، سپس بازپرس و پس از آن مسئول اطّلاعات آن کمیته گشت. سپس در دوره شهید "رجایی" و زمانی که "بهزاد نبوی" بسط ید کامل داشت،‌ به عنوان مسئول دفتر اطّلاعات و تحقیقات دفتر نخست وزیری منصوب شد و در نهایت دبیر شورای امنیّت گشت که "کشمیری" از سوی او دعوت کننده جلسات بود و شأن قائم مقامی وی را داشت. یکی از مسئولیت‌های اطّلاعات دفتر نخست وزیری مسئولیت سایت‌های شنود آمریکایی‌ها در بهشهر و کبکان بوده است.
پیش از انقلاب این پایگاه‌های پیشرفته وسرّی در اختیار مطلق آمریکایی‌ها بوده و از ۱۱۹ نفر پرسنل ایرانی مشغول در آن فقط سپهبد "برنجیان"، رئیس سابق ضدّ اطّلاعات نیروی هوایی، اجازه ورود به آنها را داشته است.
در جلسه شورای امنیّت که به شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر منتهی شد، "خسرو تهرانی" یکی از کسانی بود که با مختصر جراحتی،‌ به هوش از صحنه خارج گردید. اتهاماتی که متوجه وی است شامل چگونگی نفوذ عوامل انفجار به داخل دفتر نخست وزیری و چگونگی فرصت دادن به آنها با عنوان نمودن "کشمیری" به عنوان شهید و صدور اطّلاعیه‌های بعدی است، در حالی که وی از زنده بودن "کشمیری" به دلیل مشاهده خروج وی از جلسه مطلع بوده است. همچنین وی و همکارانش متهم به مکتوم نگه داشتن برخی اطّلاعات حیاتی در راستای دستگیری کشمیری تا لحظه خروج وی از کشور هستند. خسرو تهرانی در همین راستا دستگیر و به مدّت ۳ ماه هم به زندان افتاد که با پیگیری شدید دوستانش در مجلس و دولت، با مسکوت ماندن پرونده آزاد گردید.
جالب آنکه " فاطمه امیرانی" که معمولاً خود را همسر "شهید باکری" معرّفی میکند در لینک نزدیکان فعلی "زهره کاظمی"("زهرا رهنورد") و"زهرا حاتمی" زنِ "محمّد تقی امانپور" قرار دارد.
"خسرو تهرانی" که به واسطه فعالیت اوّلیّه‌اش در کمیته مرکز توانسته بود وجهه مثبتی از خویش در ذهن آیت‌الله "مهدوی کنی" و برادرش "باقری کنی" ایجاد نماید، در سال تحصیلی ۶۴-۶۳ پس از ادغام دفتر اطّلاعات نخست وزیری در وزارت اطّلاعات به دانشگاه "امام صادق" (ع) رفت و مشغول تحصیل شد و در سال۷۲ توانست دوره کارشناسی ارشد پیوسته خود را از دانشگاه "امام صادق" در رشته علوم سیاسی و معارف اسلامی، با تز پایان نامه «ساخت روانی و جامعه شناسانه سازمان مجاهدین خلق ایران با نگاه به مباحث تکنیکی» به پایان برساند.
وی سابقه تدریس در دانشگاه تهران، دانشگاه علّامه "طباطبائی"، دانشکده فنون و علوم سیاسی و حضور به عنوان پژوهشگر مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری را در کارنامه خود دارد و هم اینک معاون آموزشی و پژوهشی مؤسسه آموزش عالی غیرانتفاعی ارشاد دماوند است.
تهرانی پیش از انقلاب از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود و یکی از مقاماتی بود که پس از انفجار دفتر نخست وزیری در ۸ شهریور ۱۳۶۰ به دست داشتن در این حادثه متهم گردیدند و حتی مدتی نیز زندانی شد.

خسرو قنبری (تهرانی) حدوداً یک سال پس از واقعه مزبور(یعنی ماجرای بمبگذاری در دفتر نخست وزیری که در شنود اشباح به آن اشاره شده است) در شهریور سال ۶۰ وارد دانشگاه امام صادق علیه السلام شده و به شماره دانشجویی ۶۳۳۰۴۵۱۱۹ تحصیل در رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی را آغاز کرده است و پایان نامه خود را نیز در سال ۱۳۷۲ با عنوان «ساخت روانی و جامعه شناسانه سازمان مجاهدین خلق ایران با نگاه به مباحث تکنیکی» با مشاوره «احمد علم الهدی» و «محمد محمدی ری شهری» و به راهنمایی دکتر سریع القلم ارائه می دهد. وی همچنین سابقه تدریس در دانشگاه علامه طباطبایی و دانشگاه تهران را دارد.
هفته نامه شهروند امروز در سال ۱۳۸۷ به دلیل انتشار مقاله‌ای از خسرو تهرانی در مورد مجاهدین خلق در آستانه توقیف قرار گرفت. تهرانی در بخشی از مقاله مسعود رجوی را فردی هشیار و زیرک و دارای قدرت تئوریزه کردن بحران‌ها نامیده بود.
خسرو تهرانی كه برای اولین بار تصویرش در شنود اشباح منتشر شد، روابط نزدیكی با روحانیون نسل اول انقلاب همچون آیت‌الله مهدوی كنی دارد. وی پس از ماجراهای ۸ شهریور ۱۳۶۰ كه مدتی كوتاه را در زندان سپری كرد، به دانشگاه امام صادق تحت مدیریت آیت‌الله مهدوی كنی رفت و تا مقطع فوق لیسانس به تحصیل پرداخت.
در زمان انتشار جلد اول كتاب شنود اشباح كه حاوی اتهامات سنگینی به خسرو تهرانی بود، آیت‌الله مهدوی كنی در درس اخلاق خود به شدت به این كتاب انتقاد كرد و آن را «بچه‌بازی» نامید. رئیس دانشگاه امام صادق علیه السلام، در سخنان خود از خسرو تهرانی به عنوان «انسانی خوب و ارادتمند روحانیت» یاد کرد و گفت: «من خودم در آن زمان وزیر كشور بودم و شما نباید در باره این مسأله (ماجرای ۸ شهریور ۱۳۶۰) این‌گونه حرف بزنید.»

نقش خسرو تهرانی در انفجار دفتر نخست وزیری
رازهای آن فاجعه بزرگ سر به مهر باقی ماند. اما این معما در بزنگاه های بعدی حوادث سیاسی همواره به عنوان یک قرینه برای شناسایی جریان های منحرف از اصول انقلاب، از حافظه تاریخی ناظران به تحلیل آنان جاری شده است. همواره این سوال وجود داشته است که مثلا محسن سازگارا که ابتدا به عنوان یار نزدیک ابراهیم یزدی وظیفه مسلط ساختن دولت موقت بر نهادهای انقلاب را داشت، چگونه به جمع یاران بهزاد نبوی در دولت رجایی شهید راه یافت تا به منظور ایجاد فرصت برای فرار کشمیری برای او جنازه سازی کند و در عین حال سال ها در سلک مدیران میانی دولت خط امام به فعالیت ادامه دهد و ناگهان در نیمه دهه هفتاد بار دیگر از نقش نفوذی خود چهره گشایی کند و سرانجام در سیمای یک عنصر افراطی راست گرا در خدمت مجموعه نومحافظه کاران آمریکایی در موسسه آمریکن اینترپرایز درآید؟!
انتحار سیاسی منافقان در بهار ۱۳۶۰ روند سیاسی را به سمت حذف این گروه و دیگر گروه های محارب و نیز انزوای جریان های مخالف خط امام در حکومت هدایت کرد و در دوره دو ساله بین ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ شخصیت های ارزشمندی را از نظام جمهوری اسلامی گرفت. اما این دوران به واقع، زمانه تثبیت مدیریت خط امام(ره) بر کشور بود. با این حال رازآلودگی برخی از حوادث، آغازی بر پیدایش نگرانی هایی در دل حامیان امام نسبت به ماهیت برخی از همراهان قبلی شد. فاجعه هشتم شهریور و مسائل اولین روزهای پس از آن بیش از هر چیز به این فضا دامن می زد. در روز تشییع شهدای هشتم شهریور در کنار اجساد مطهر شهیدان رجایی و باهنر و نیز شهید «دفتریان» یک کیسه خاکستر به عنوان جنازه کشمیری بر فراز دستان مردم عزادار نهاده شد. در روزهای بعد و با از پرده برون افتادن واقعیت، این سوال پیش آمد: به فرض آن که بنابر استدلال افرادی مثل بهزاد نبوی، کشمیری تنها با استفاده از فقدان دستگاه اطلاعاتی قوی توانسته بود به مسئولیت دبیری جلسات شورای امنیت کشور راه یابد، چه کسانی در نخست وزیری با معرفی این کیسه خاکستر به عنوان جنازه کشمیری باعث استمرار غفلت نسبت به نقش وی در این جنایت شدند؟
دکتر زرگر نماینده وقت مجلس با تکیه بر دانش پزشکی خود پودر شدن تمام اجزای بدن و خصوصا اجزایی مثل جمجمه در چنین انفجاری را محال دانسته بود. همه قرائن از وجود همدستانی برای کشمیری در نخست وزیری حکایت داشت که حتی پس از انفجار می توانند جنازه سازی کنند.
آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان کسی که سعی در رفع التهاب در جبهه خط امام را داشت در خاطرات خود از روزهای اول پس از فاجعه هشتم شهریور تأمل کنندگان در این ماجرا را «شایعه پردازان و تفرقه اندازها» و ضد انقلاب «که برای ایجاد تفرقه بین حزب جمهوری اسلامی و مجاهدان انقلاب اسلامی و ایجاد جو سوءتفاهم دست به این شیطنت ها می زنند» توصیف کرده است. اما این واقعیت قابل انکار نبود که به رغم شهادت بسیاری از شاهدان بر خروج کشمیری از نخست وزیری قبل از وقوع انفجار، برخی از دست اندرکاران این نهاد مثل محمدمحسن سازگارا و تعداد دیگری از نزدیکان بهزاد نبوی خبر دروغ شهیدشدن کشمیری را به مجلس و رادیو منتقل کردند. این افراد مثل خسرو قنبری تهرانی حتی مدتی را در بازداشت به سر می بردند اما فقدان دلیل کافی برای احراز اتهامات آنها باعث آزادی شان شد. شهید لاجوردی جدیت خاصی در پیگیری این پرونده داشت اما مرحوم زواره ای از تلاش عده ای برای نیفتادن پرونده به دست لاجوردی یاد می کند. ورود شهید لاجوردی به پیگیری پرونده نیز با خودکشی تقی محمدی کاردار ایران در افغانستان که در ارتباط با این پرونده به تهران فراخوانده و بازداشت شده بود، استمرار نیافت. به گفته مرحوم سیدرضا زواره ای، تقی محمدی با پیگیری شهید لاجوردی مطالبی را عنوان کرده بود که توجهی به آن نشده بود. مرحوم زواره ای همچنین با یادآوری بازجویی های حضار جلسه ۸ شهریور نخست وزیری، از قرارگرفتن غیرمعمول کشمیری در کنار صندلی رئیس جمهور (مکان همیشگی استقرار خسرو تهرانی مسئول اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری) و سپس خروج او از جلسه پس از یک گفت وگوی کوتاه با خسرو تهرانی در انتهای میز جلسه به عنوان قرائن مربوط به ردیابی عوامل دیگر این حادثه یاد می کند. به طور کلی مرحوم زواره ای و شهید لاجوردی پیگیرترین مسئولان در قبال این ماجرا در آن مقطع بودند. شهید لاجوردی حتی در وصیت نامه خود به کسانی که از آنها به عنوان منافقان جدید یاد می کند، اشاره دارد. در خلال تحقیقات همچنین برخی از عناصر امنیتی نسبت به ترتیب اثرندادن افرادی مثل رضوی (عضو سازمان مجاهدین انقلاب و اطلاعات نخست وزیری) به گزارش هایی درباره سوابق هواداری کشمیری از منافقان در ماه های پیروزی انقلاب و نیز سرقت اسناد سری نیروی هوایی ارتش شکایت داشتند. توضیحات رضوی و دیگر مسئولان اطلاعات نخست وزیری با توجه به مشارکت پیگیر آنان در مبارزه با جریان های انحرافی، حتی افرادی مثل آیت ا... مهدوی کنی را به نقش نداشتن آنها در این ماجرا متقاعد می ساخت. آیت ا... مهدوی کنی درباره به کارگیری کشمیری در نخست وزیری یادآور می شود: «از این اشتباهات در گزینش افراد در اوایل انقلاب زیاد رخ داده و لذا بنده همیشه از اینها دفاع می کردم به خصوص از خسرو تهرانی که اتهام بیشتری داشت. من می گفتم من اینها را می شناسم. زیرا در کمیته به خصوص خسرو با ما همکاری داشتند. بعد هم در نخست وزیری ایشان در قسمت امور محرمانه اطلاعات بود. لذا هر وقت از من در مورد این آقایان سوال می کردند من آنها را تبرئه می کردم و می گفتم من نمی توانم به این اتهام بزنم. البته خانواده شهید باهنر از من گله داشتند که تأیید و تبرئه مهدوی سبب شد که متهمین واقعی از مجازات نجات پیداکنند.»
واقعیت این است که برای تبرئه بهزاد نبوی، خسرو تهرانی و دوستانش از اتهام همراهی با کشمیری دلایل زیادی وجود داشت. کشمیری از زمان کشف کودتای نوژه توانسته بود در چهره یک فرد متدین حزب اللهی فعال و جدی ظاهر شود و همکاران او در ارتش نیز دچار خوش بینی نسبت به وی بودند. رفتار کشمیری از پیچیدگی خاصی برخوردار بود. خود او در خاطراتش که نشریه منافقین با امضای محفوظ به چاپ رسانده یادآور شده است: «بالاترین مهره های رژیم به ....نخست وزی احضار شدند. از طریق چند تن از آنها که قبلا با آنها صحبت کرده بودم مسئله چک برخی افراد و این که نفوذی مجاهدین نباشند را مطرح کردم و بعدا خودم نیز وارد شدم و نظراتی دادم این نفوذی جریان نفاق چنان جلب اعتماد کرده بود که پیگیری مقدمات یک حمله هوایی برای انهدام مرکز فرستنده رادیویی منافقان در خاک عراق به او سپرده شده بود.
حتی اگر کسی می دانست که کشمیری در ابتدای انقلاب از مجاهدین خلق هواداری می کرده و عباس دلنواز نامزد منافقان برای نمایندگی مردم اسلام آباد غرب در انتخابات مجلس اول پسردایی و برادر همسرش بوده است با توجه به وجهه بعدی کشمیری که همکاری در جهت مبارزه نیروهای خط امامی با ضد انقلاب بود شاید در آن شرایط حساسیت چندانی نشان نمی داد چنان که ماهیت «کلاهی» عامل انفجار حزب جمهوری اسلامی نیز پس از رایزنی مأموران اطلاعاتی سپاه با انجمن اسلامی دانشگاه محل تحصیل او روشن شد و قاتل شهید قدوسی نیز توانسته بود در دادستانی انقلاب جا خوش کند. دستگاه اطلاعاتی دقت چندانی در این امر نداشت که معرفی کشمیری توسط رئیس دفتر مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت (حلیمی) به ارتش برای حفاظت از اسناد نیروی هوایی دلیل کافی برای صلاحیت او نبوده است. بر این اساس آقای ری شهری معرفی کشمیری به نخست وزیری را قصور و نه تقصیر «محمدکاظم رضوی» می داند. به هر حال پیگیری پرونده ۸ شهریور با تمام ادله حاکی از قصور یا تقصیر دست اندرکاران اطلاعاتی قبل از آن که به نتیجه محکمه پسندی برسد با اصرار افرادی مثل آقای سیدمحمد موسوی خوئینی ها و در شرایطی که کشور در مرحله حساسی از دفاع مقدس قرار گرفته بود به دستور حضرت امام متوقف شد و رازهای آن فاجعه بزرگ سر به مهر باقی ماند. اما این معما در بزنگاه های بعدی حوادث سیاسی همواره به عنوان یک قرینه برای شناسایی جریان های منحرف از اصول انقلاب، از حافظه تاریخی ناظران به تحلیل آنان جاری شده است. همواره این سوال وجود داشته است که مثلا محسن سازگارا که ابتدا به عنوان یار نزدیک ابراهیم یزدی وظیفه مسلط ساختن دولت موقت بر نهادهای انقلاب را داشت، چگونه به جمع یاران بهزاد نبوی در دولت رجایی شهید راه یافت تا به منظور ایجاد فرصت برای فرار کشمیری برای او جنازه سازی کند و در عین حال سال ها در سلک مدیران میانی دولت خط امام به فعالیت ادامه دهد و ناگهان در نیمه دهه هفتاد بار دیگر از نقش نفوذی خود چهره گشایی کند و سرانجام در سیمای یک عنصر افراطی راست گرا در خدمت مجموعه نومحافظه کاران آمریکایی در موسسه آمریکن اینترپرایز درآید؟!

منبع جهان نیوز

.............

گفتگو با مرد امنیتی دهه شصت؛ من خسرو تهرانی هستم!

هر کس که تنها يک بار به تاريخ معاصر نگاهي انداخته باشد قطعاً نام خسرو قنبري تهراني را در لابه‌لاي اين صفحات ديده است. تهراني جزو معدود افرادي است که سابقه زنداني سياسي در قبل و بعد از انقلاب را به همراه خود دارد. تهراني را به عنوان پايه‌گذار يک نهاد اطلاعاتي بعد از انقلاب مي‌توان دانست. وي يکي از متهمان انفجار نخست‌وزيري بود که با نامه ده‌ها تن از اعضاي جناح چپ آزاد شد. شايد اين مصاحبه اولين گفت و گوي خسرو تهراني با رسانه‌ها باشد. مشروح اين گفت و گو بزودي در كتابي درباره انفجار هشت شهريور منتشر خواهد شد.

آقاي تهراني لطفاً خودتان را بيشتر معرفي كنيد؟
من خسرو قنبري تهراني معروف به تهراني هستم. در سال 1333 در تهران متولد شدم و در خانواده نسبتاً مذهبي كه از نظر مالي نيز متوسط بود پرورش يافته‌ام. در مدرسه علوي تهران كه خود يك پروژه تحقيقاتي است مشغول به تحصيل شدم؛ در سال 1335 بعد از دستگيري‌هاي حزب توده و كودتاي 28 مرداد توسط مرحوم علامه كرباسچيان، مرحوم رضا روزبه و آقاي علي گلزاده غفوري به اضافه بخشي از بازار، باني شدند تا اين مدرسه را تأسيس كنند. هدف تأسيس، مدرسه اسلامي بود و براي اولين بار مدرسه‌اي اسلامي به سبك جديد افتتاح شده بود، ما هم در چنين مدرسه‌اي بزرگ شديم. مدرسه‌اي كه بزرگاني همچون كمال خرازي، حداد عادل، عبدالكريم سروش و خيلي‌هاي ديگر از اين مدرسه رشد يافتند.
از مدرسه بيشتر تعريف كنيد، آنجا وارد مبارزات شديد؟
بله، اين مدرسه چون داراي محيط مذهبي بود علي‌رغم ميل مسئولان مدرسه داراي جو مبارزاتي شد. سال 50 كه من سال چهارم دبيرستان بودم، سران اوليه مجاهدين خلق دستگير شدند كه از اين افراد مي‌توان به مهدي ابريشمچي و ناصر صادق كه به نحوي با دبيرستان ما در ارتباط بودند اشاره كرد. مهدي ابريشمچي كه اصلاً شاگرد اين دبيرستان بود وحتي برادر مهدي ابريشمچي، يعني حسين و برادر ناصرصادق همكلاس ما بودند. در دادگاه‌هاي نظامي آن زمان رژيم، اعضاي خانواده هنوز حق شركت در جلسات را داشتند و بدين سان بود كه خانواده‌ها توسط ضبط كوچكي مشروح جلسات را ضبط و به بيرون منتقل مي‌كردند. اين نوارهاي ضبط شده بدون برنامه‌ريزي خاصي از دادگاه مستقيماً به مدرسه ‌آورده مي‌شد، به عبارتي بچه‌هاي كلاس ما زودتر از كادر مركزي مجاهدين خلق از جريان دادگاه صبح آن روز باخبر مي‌شدند، بعدها نيز اين نوارها را سازمان مجاهدين خلق چاپ كرد. به همين ترتيب ما در جو مبارزاتي قرار گرفتيم. در آن ايام ما اساتيدي نظيرشهيد رجايي و منتظر حقيقي داشتيم كه علي‌رغم ميل مسئولان مدرسه، مبارزه مي‌كردند. مهم‌ترين تأثير را نيز همين دو معلم هندسه و شيمي برروي ما داشتند، شايد بيشترين تأثير را نيزكشته شدن
منتظر حقيقي در درگيري خياباني سال 50، در روند مبارزاتي ما داشت. اما مسئولان مدرسه خيلي موافق اين روند نبودند. مثلاً مرحوم علامه كه آدم خوبي هم بود يك وقت پدران ما را خواست و گفت اينها دارند راه اشتباه مي‌روند.
پس آشنايي‌تان با شهيد رجايي از مدرسه شروع شد؟
بله رفاقت ما نيز از آنجا شروع شد و بعد‌ها در زندان وسپس در نخست‌وزيري رابطه ما محكم‌تر شد.
به چه علت و در چه سالي توسط رژيم شاه دستگير شديد؟
سال 54 دستگير و تا سال 57 در زندان بودم. علت آن نيز ارتباط با بچه‌هاي سازمان مجاهدين خلق بود اما بايد به اين نكته نيز اشاره كنم كه در آن زمان تنها گروه مسلماني كه مبارزه تشكيلاتي با رژيم داشت، همين مجاهدين خلق بود. حال شايد عده‌اي تندرو ابراز كنند كه فلاني با مجاهدين خلق در ارتباط بوده؛ براي اطلاع اين دسته و جوانان بايد بگويم در آن زمان خيلي از آقايان مانند هاشمي رفسنجاني و آقاي طالقاني با سازمان رابطه داشتند حتي خود آقاي رجايي كه زماني با آنان همكاري داشت با روشن شدن چهره سازمان مجاهدين خلق، راه خود را از آنها جدا كرد.
بعد از پيروزي انقلاب چه كرديد؟
اول انقلاب ما مثل اكثريت دوستان با كميته انقلاب اسلامي كار خود را شروع كرديم. در آن ايام به ياد دارم كه چندين بار با آقاي عزت شاهي، نبوي و چند نفر ديگر در همان اوايل چند ديدار با شهيد بهشتي داشتيم كه وي بارها بر باقي ماندن ما در كميته تأكيد داشتند. در آن ايام ما علاقه‌اي به ماندن در كميته نداشتيم و مي‌خواستيم كميته را رها كنيم. به هر صورت تا سال 59 در كميته بوديم تا اين‌كه شهيد رجايي گفت: «شما بيا معاون اطلاعاتي من شو» اين درخواست بدون مقدمه بود و من نفر اول تشكيل‌دهنده اطلاعات نخست‌وزيري بودم و هيچ‌كس قبل از من سابقه كار اطلاعاتي در نخست‌وزيري را نداشت.
شناخت شما از اطلاعات نخست وزيري در چه حدي بود؟
من شناختي نسبت به نخست‌وزيري نداشتم و اصلاً نمي‌دانستم كه حيطه وظايف اطلاعات نخست‌وزيري در چه حدي است؛ حتي من در ابتدا به رجايي پاسخ منفي دادم كه او اين كلام را به كار برد «كه حالا ناز مي‌كني، مگر قرار بود من نخست‌وزير بشوم».
شما با چه تيمي وارد اطلاعات نخست وزيري شديد؟
دوستان اطلاعات نخست‌وزيري افرادي بودند كه به مرور با آنان آشنا شده‌ بودم، افرادي نظير مصطفي قنادها، سيدمحمد خامنه‌اي، شريعتمداري (وزير بازرگاني سابق) و بعدها كه ماجراي لانه مطرح شد يك عده از آن افراد نيز مانند آقايان بي‌طرفان، محمد هاشمي، امين‌زاده و آقاي رضا سيف‌اللهي به ما پيوستند.
در آن مقطع آيا از مجاهدين خلق نيز كسي همراه شما شد؟
به هيچ وجه. در آن زمان روحيات مجاهدين را مي‌شناختيم و بسيار حساس بوديم كه آنان وارد تشكيلات ما نشوند و اين خط قرمز ما بود.
پس چطور كشميري وارد تشكيلات شما شد؟
در هنگام تشكيل ستاد خنثي‌سازي كودتاي نوژه نهادهاي مختلف اطلاعاتي، حفاظتي، امنيتي و نظامي در تشكيل اين ستاد نقش داشتند. از اين افراد مي‌توان به آقايان محسن رضايي از سپاه، من از نخست‌وزيري و آقاي رضوي و تيمشان از اداره دوم ارتش اشاره كرد. ورود كشميري نيز در آن زمان توسط بچه‌هاي اداره دوم ارتش بود كه وارد ستاد خنثي‌سازي كودتا شد.
بنابراين نقطه آغاز كشميري، اداره دوم ارتش بوده است؟
ورود كشميري دقيقاً مشخص نيست، گويا به واسطه سربازي همه او را مي‌شناختند. اداره ركن دوم ارتش در ابتداي انقلاب به عهده افرادي نظير آقاي رضوي بوده، اما جالب آن است كه هنگامي كه قرار شد كشميري را جهت دبيرخانه شوراي امنيت به نخست‌وزيري بياوريم، بحثي بين من و محسن رضايي در گرفت كه وي را با خود ببريم چرا كه در آن زمان نيروي كارآمد و مؤمن كم بود.
بنابراين تا لحظه انفجار بمب در دفتر نخست‌وزيري به او شك نكرده بوديد؟
با توجه به اين‌كه كشميري خود را فرد متشرعي نشان مي‌داد ما اصلاً فكر نفوذي بودن او را هم نمي‌كرديم، حتي وقتي بمب در نخست‌وزيري منفجر شد ما فكر نمي‌كرديم كار كشميري باشد كه بعدها با كار اطلاعاتي متوجه شديم كه كار او بوده است. كشميري، چون منشي جلسه بود زياد از جلسه خارج مي‌شد و برمي‌گشت. هيچ اتفاق خاصي رخ نداد. همه چيز روند طبيعي داشت و كسي تصور اين‌كه كشميري نفوذي باشد را نداشت. البته بايد گفت كه بعضي در مورد موقعيت او غلو مي‌كنند، از جمله مي‌گويند شهيد رجايي پشت سر او نماز مي‌خوانده يا اين‌كه دبير شوراي عالي امنيت ملي بود، واقعيت اين است كه او منشي جلسه بود و كارش ضبط جلسات و پياده كردن نوار جلسات، دعوت از اعضا و تقسيم صورتجلسات بود.
ماجراي زندان شما بعد از انقلاب در راستاي پرونده 8 شهريور چگونه بود؟

زندان بعد از انقلاب يك حال‌گيري اساسي بود، درست است كه شكنجه‌اي نبود اما به نظر من خود زندان انفرادي يكي از بدترين شكنجه‌ها است. من سه تا چهار ماه تمام را در سلول انفرادي به سر بردم كه يكي از
تلخ ترين ايام زندگي من بود بازجويي‌هايم با چشم بسته انجام مي‌گرفت. من يادم هست كه امام گفته بود پرونده مختومه است و حتي آنهايي كه خودشان اين دستگيري‌ها را انجام دادند بايد جوابگو باشند و من از خود امام دست‌نويس دارم كه اينها كه بودند؟! آقاي موسوي خوئيني‌ها نيز در ملاقاتي كه با امام داشت بعد از ملاقات با اعضاي شوراي عالي قضايي عيناً صحبت‌هاي امام را پياده كردند كه من يك كپي از آن را نيز هنوز دارم. آنجا امام گفته بايد بررسي كنيم كه خود اين آقايان كي بودند؟ اما شكنجه‌اي به عنوان كتك زدن براي من وجود نداشت. به نظر من بررسي‌ها كامل و حتي فشار به متهمان بيش از حد بود. خود من سه ماه زندان انفرادي متحمل شدم. افراد ديگري نيز بازداشت شدند. در مورد هيچ‌يك از انفجارها و ترورهاي آن سال اين قدر بررسي صورت نگرفت.

سرانجام پرونده قضايي شما چه شد؟

دادگستري به پيگيري قضايي حادثه 8 شهريور بسيار حساس و علاقه‌مند بود. سناريو بچگانه دادستاني مبني بر آن بود كه ما مي‌خواستيم رجايي را بكشيم تا نبوي را نخست‌وزير كنيم. البته در نهايت اين پرونده با نامه 100 نفر از دست‌اندركاران نظام به امام و دستور مستقيم ايشان مختومه شد.

يك بار با لاجوردي جلسه‌اي داشتيم به او گفتم يعني تو مي‌گويي ما رجايي را كشتيم. گفت: من همچنين جسارتي هيچ وقت نسبت به شما نمي‌كنم اما ته ذهن او اين بود كه ما يك جور منافق هستيم.

گفتگو: محمد رحمانی

سایت عصر اسلام