ذبیح‌الله حکیم‌الهی دشتی (۱۲۷۸ – ۱۹ خرداد ۱۳۶۵) از پرکارترین مترجمان تاریخ مطبوعات و ادبیات ایران، روزنامه‌نگار، نویسنده و به گفتهٔ خودش قهرمان بوکس سبک‌وزن ایران بود.

در مدرسهٔ آلیانس سنندج که فرانسوی‌ها آن را اداره می‌کردند، درس خواند؛ پس از چندی با مأموریت پدر در کرمانشاه به آن شهر رفت و زبان فرانسه را نزد پزشکی فراگرفت. در بازگشت به تهران و درگذشت پدر، عهده‌دار مخارج خانواده شد. در سال ۱۳۰۱ شمسی همزمان با تأسیس روزنامه کوشش با سمت مترجم داستان و مقاله و مطالب علمی در آن روزنامه شروع به کار کرد. در سال ۱۳۰۶ در حالی که در روزنامه کوشش کار می‌کرد، با روزنامه اطلاعات نیز شروع به همکاری کرد که مدت‌ها ادامه یافت و از آغاز انتشار روزنامه کیهان هم به مدت شش سال، چندین کتاب برای این روزنامه ترجمه کرد که همه به صورت پاورقی به چاپ می‌رسید. بعدها با روزنامه ایران ما، روزنامه داد، مجله خواندنی‌ها، روزنامه باختر، روزنامه اختر امروز، مجلهٔ ترقی، مجلهٔ تهران مصور، مجلهٔ روشنفکر، مجلهٔ سپید و سیاه، مجلهٔ امید ایران، روزنامه پست تهران و سرانجام مجله دانستنی‌ها همکاری داشت. او دیر ازدواج کرد و دارای یک دختر و یک پسر شد. مادرش از خانوادهٔ علماء و روحانیون شهر سنندج بود.

در سال ۱۲۹۹ وقتی به تهران آمد می‌خواست در رشتهٔ دریانوردی تحصیل کند ولی در روزنامهٔ کوشش به ترجمهٔ چند کتاب پرداخت و از آن به بعد به نوشتن اشتغال یافت. گفته می‌شود او حدود ۱۲۰۰ عنوان داستان و مقاله و کتاب نوشته است. در طول عمر خود به کشورهایی نظیر هند، شوروی و چندین کشور اروپایی سفر کرد.

در ۱۹ خرداد ۱۳۶۵ در بیمارستان شریعتی در ۸۷ سالگی درگذشت و در آرامگاه خانوادگی شمارهٔ ۵۹۶ بهشت زهرا دفن شد. علی‌اکبر قاضی‌زاده دربارهٔ وضعیت معاش منصوری چنین می‌گوید:

اما نصیب خود او از این همه کار گذران یک زندگی زیر متوسط بود. تا سال ۵۲ در خانه‌ای در خیابان امیریه زندگی می‌کرد که هیچ‌کس از دوستان او آن خانه را ندیده است. بعد هم در کوی نویسندگان توانست آپارتمانی دست و پا کند که عاقبت در همین خانه هم درگذشت. بیشتر عمر او در بالاخانه‌ای در یک ساختمان قدیمی در کوچهٔ خواندنی‌ها (اول فردوسی از جنوب، نرسیده به کوشک مصری) گذشت. با آنکه در اغلب مطبوعات مطرح زمان خود همکاری داشت و با اینکه کار قلمی او با رونق فروش آن مطبوعات نسبت مستقیم داشت، عاقبت به عنوان حروفچین و از سوی اتحادیه حروفچینان توانست بیمه شود. کارگران حروفچین هم منصوری را خوب می‌شناختند و هم او را دوست داشتند.

دربارهٔ ماهیت ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری در کتاب تاریخ ترجمه ادبی از فرانسه به فارسی (۱۳۹۳) چنین ذکر شده است: «باید اذعان کرد که از دههٔ سی خورشیدی به بعد، به موازات ظهور چند مؤسسهٔ انتشاراتیِ متعهد، ده‌ها ناشر خصوصی دیگر نیز شروع به فعالیت کردند، اما متأسفانه بعضی از آن‌ها به انتشار کتاب‌های پرتیراژِ عامه‌پسند روی آوردند و لذا بازار شبه‌ترجمه‌ها و ترجمه‌های تکراریِ کم‌مایه که اغلب نثر فارسی سالمی نداشت، بیش از پیش رونق گرفت. در این آشفته بازار، عده‌ای نیز پا به میدان نهادند که کتابهایشان چه بسا به دلیل برخورداری از عنوان‌های زیبا یا نثری فریبنده، اغلب بیش از کتاب‌های مترجمان خوب و طراز اول به فروش می‌رسید. از جملهٔ این افراد پرکار و خستگی‌ناپذیر که به ویژه در عرصهٔ ترجمهٔ رمان، کارنامه‌ای باورنکردنی از خود به جا گذاشتند ذبیح‌الله منصوری و عنایت‌الله شکیباپور (هر دو با بیش از ۱۰۰ ترجمه) بودند.»

منصوری کتاب‌های بسیاری تألیف و ترجمه کرده است. او در سبک نویسندگی خود دارای روش خاصی بود. اما در فرایند ترجمه طرفدار سبک بسط و گسترش کتب بود. او در ترجمه به رعایت امانت در برگردان پیام نویسندگان کتاب‌های اصلی وفادار نبود. در بسیاری از موارد اطلاعات خویش را نیز به کتاب‌ها می‌افزود. او معتقد بود ترجمه بر دو گونه است نوعی که در آن مترجم، لغت به لغت ترجمه می‌کند و به متن اصلی وفادار است و نوعی دیگر که خود آن را اقتباس می‌نامید مترجم این اختیار را داشت که ایدهٔ اولیه نویسنده را گسترش دهد. نقل است که اصلاً شخصیتی به نام «پل آمیر» در تاریخ ادبیات فرانسه وجود ندارد و عده‌ای هم معتقدند که «خداوند الموت» پرداختهٔ ذهن منصوری بوده است.

او به‌خاطر سبک خاص‌اش بارها مورد انتقادهای شدید و بعضاً استهزاء قرار گرفت. رضا براهنی در کتاب «کیمیا و خاک» او را به‌شدت مورد انتقاد داد و نوشت "آقای ذبیح‌الله منصوری طرفدار مدرسهٔ بسط است یعنی که رمان ۶۰۰ صفحه‌ای در دست ایشان حداقل ۱۰۰۰ صفحه می‌شود.

علی اناری در مصاحبه با خبر آنلاین می‌گوید: کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» نوشته «میکا والتاری» نویسنده فنلاندی در حالی توسط ذبیح‌الله منصوری در دو جلد و ۹۸۹ صفحه ترجمه شد که اصل کتاب بیش از ۶۰ صفحه نیست؛ یعنی اگر کتاب والتاری را که به گفتهٔ خودش از پاپیروسهای هیروگلیف‌نشان ترجمه شده است و ظاهراً هیچ‌کس جز خودش یارای تأیید صحت و سقم آن را ندارد سندی متقن در نظر بگیریم، ترجمهٔ آن به فارسی ۹۲۹ صفحه داستان اضافه دارد. وی می‌افزاید: «ذبیح‌الله منصوری و قلم شیوایش شهرهٔ دهرند اما هیچ‌کس ترجمه‌های آن را که تاریخ و افسانه را توأمان با هم داشت، تاریخ صرف نخوانده و نمی‌خواند.» البته نمی‌توان سخنان علی اناری را تماماً تأیید کرد. و بر خلاف گفتهٔ علی اناری کتاب مورد نظر ۷۸۵ صفحه است.

با نگاهی به نوشته‌های ذبیح‌الله منصوری درمی‌یابیم که وی بیش از آنکه مترجم باشد نویسنده‌ای توانا بوده است. کتاب‌های او از نظر تاریخی سندیت دقیقی ندارند، گرچه وی تلاش بسیاری که در کتب تاریخی است به حوادث کتاب با رخدادهای دنیای واقع نیز همسان باشند، اما در برخی از اوقات نوشته‌های او با تاریخ واقعی در تضاد هستند.[نیازمند منبع] برای نمونه در مورد قتل خواجه نظام‌الملک در کتاب خداوند الموت می‌خوانیم: «وقتی محمد طبسی به نهاوند رسید به او گفتند خواجه در شکارگاه است و او به قرق رفت و تقاضای ملاقات کرد. در محضر خواجه وی ناگهان دید که یکی از دو غلام‌بچه با خنجر به وی حمله کرد و او را به قتل رساند.»

اما در واقع خواجه نظام‌الملک در شب جمعه دوازدهم ماه رمضان سال ۴۸۵ هجری قمری در راه بغداد در محلی به نام صحنه توسط یکی از فدائیان حسن صباح به نام بوطاهر ارانی به قتل رسیده است.

حسینقلی مستعان در مصاحبه با سیروس آموزگار می‌گوید: «همه ما می‌دانیم که نیمی از آنچه ذبیح‌الله منصوری به اسم ترجمه می‌نوشت، نوشتهٔ خود او بود. حتی به نظر من «نیم» هم برآورد کمی است. خود شما یکبار برای من تعریف کردید که امیرانی یک جزوهٔ سی چهل صفحه‌ای را برای ترجمه به وی داد و او آن را در سی چهل شماره خواندنی‌ها ترجمه کرد و بعداً هم به صورت یک کتاب قطور در ایران چاپ شد.» و سیروس آموزگار پاسخ می‌دهد: «بله، درست است. من خودم آنروز حضور داشتم. یکبار دیگر نیز در همین فرانسه، یک روز دکتر محمدعلی امیرمعزی را که به یقین یکی از نامداران ایرانی معاصر است، دیدم و به وی گفتم که در ایران کتاب خداوند الموت ذبیح‌الله منصوری را که ترجمه از یک نویسندهٔ فرانسوی بنام پل آمر است خوانده‌ام و خیلی خوشم آمده است و می‌خواهم اصل کتاب را به فرانسه بخوانم. دکتر معزی غش غش خندید و گفت آن کتاب در واقع مقاله‌ای بیش نیست و ملحقات خود منصوری آن را به صورت آن کتاب قطور درآورده است. قضاوت در این مورد کار آسانی نیست و باید با حوصله‌ای زیاد به تک‌تک کتاب‌هایش دسترسی داشت و ترجمه را با اصل مقایسه کرد؛ دید که تا چه اندازه از متن آن الحاقات خود ذبیح‌الله منصوری است.»

روزی منتقدی در یکی از روزنامه‌ها به شدت از ذبیح‌الله منصوری انتقاد کرده بود و وی را دزد آثار ادبی خوانده بود. ذبیح‌الله منصوری در جوابش می‌گوید: «اگر انسان در زندگی قرار باشد که دزد باشد بهتر است کتاب بدزدد».

علی‌اکبر قاضی‌زاده در مقاله‌ای در روزنامه شرق به تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۸۶ تحت عنوان «تکلیف ذبیح‌الله منصوری را روشن کنید»، به ارائه راهکارهایی برای روشن شدن وضعیت آثار منصوری پرداخت. او دربارهٔ آثار منصوری می‌نویسد:

همه این کارها به نام ترجمه به خوانندگان عرضه می‌شود، اما اهل تحقیق و کارشناسان ادبیات می‌دانند آن نویسندگان غربی که کتاب‌ها به نام آنان معرفی می‌شود، در مجموع سه حالت دارند.

  1. این نویسندگان یا وجود خارجی دارند اما کتابی به چنین نام و مضمونی ننوشته‌اند.
  2. یا وجود خارجی دارند اما جزوه‌ای، مقاله‌ای یا یادداشتی چندبرگی نوشته‌اند که با گذر از ذهن خلاق و سازنده منصوری به کتابی مفصل و پربرگ تبدیل شده‌اند.
  3. یا اصولاً از ابتدای پیدایش سیاره زمین اصلاً چنین آدم‌هایی زاده نشده‌اند تا چه رسد به اینکه کتابی نوشته باشند که ذبیح‌الله منصوری آن را به فارسی بازگرداند.

او دربارهٔ مشکلاتی که با خواندن آثار منصوری پیش آمده است، می‌نویسد:

از قلم منصوری خیلی‌ها هم خیر دیده‌اند و هم سود. عده‌ای هم سرکار رفته‌اند و بدجوری خیط شده‌اند. مثل کسی که آرای ابوعلی سینا از قول منصوری - یا نویسنده ادعایی او- را جدی گرفت. مثل کسی که در پاورقی منصوری، آرای بدیع و ناگفته‌ای از ملاصدرا- آن هم از قول هانری کربن- را در نوشته‌های منصوری دید و تا پاریس رفت تا بیشتر بداند و تازه آنجا فهمید کربن چنان چیزهایی ننوشته است و نمونه‌های دیگر. بسیاری از چهره‌های معتبر معاصر ما (مثل مینوی، دستغیب، کریم امامی، رضا براهنی و…) به همین سبب دشنام‌های حرفه‌ای را نثار منصوری کردند و البته حق هم داشتند. همه این ایرادها یک مبنای مشترک دارند؛ منصوری به اصل متن‌ها به هیچ شکل وفادار نیست. این ایرادها از آنجا مهم جلوه می‌کنند که هیچ‌یک از کارهای منصوری به ظاهر تألیف نیست؛ همه در ظاهر ترجمه‌اند. چرا باید نویسنده‌ای با سرنوشت حرفه‌ای خود چنین کند؟ چرا لااقل آن گروه کارها را که نویسنده مشخصی ندارند تألیف اعلام نکرده است؟ خود او گفته است به دو دلیل؛ اول اینکه از منتقدان سختگیر و بی رحم می‌ترسیده و دوم اینکه تصور می‌کرده گذاشتن نام یک نویسنده غربی بر روی کتاب‌ها حاصل کار را معتبرتر جلوه می‌دهد.

او برای روشن شدن وضعیت آثار منصوری، این پیشنهاد را ارائه می‌دهد:

با ذبیح‌الله منصوری چه باید کرد؟ نخست آنکه از تعصب اگر بگذریم آثار او قابل نادیده گرفتن نیستند. پیشنهاد می‌کنم گروهی از اهل قلم، اهل داستان‌نویسی و ناشران به خود زحمت دهند و در یک نشست تکلیف این کارگر بی مدعا، پرکار و تأثیرگذار را پس از بررسی همه آثار او مشخص کنند. پیشنهاد می‌کنم این نشست تکلیف چهار گروه از آثار منصوری را یک بار برای همیشه روشن کند.

  1. منصوری تعدادی ترجمه از نویسندگان شناخته شده دارد که انتساب آن آثار به این نویسندگان مسلم است. مثل آثار موریس مترلینک، موریس دوکبرا ، آگاتا کریستی ، سروانتس ، الکساندر دوما و دیگران.این آثار باید ترجمه منصوری شناخته شوند اگرچه ترجمه‌هایی نارسا و نامناسب. اکنون اختیار با خواننده است که این آثار را با همین سطح ترجمه بپسندد یا نپسندد.
  2. برخی از کتاب‌های او- به هر دلیل ممکن- نویسنده شناخته شده‌ای ندارند. یا مسلم است که یا چنین نویسندگانی پا به عرصه وجود نگذاشته‌اند یا گذاشته‌اند، اما چنین کتابی ننوشته‌اند. توافق شود که نام نویسنده مجهول را از روی جلد کتاب‌ها پس از این بردارند و این آثار تألیف ذبیح‌الله منصوری شناخته شوند.
  3. تعدادی از کارهای منصوری هم نویسنده مشخص دارند و هم آن نویسنده پدیدآورنده آن کتاب است. منصوری به کمک ذهن و قدرت داستان سرایی خود آن اثر کم حجم را به کتابی مفصل تبدیل کرده است. این کتاب‌ها را می‌شود در گروه اقتباس جای داد.
  4. آثار منصوری در حوزه مذهب، فلسفه و تاریخ اسلام را یا می‌شود کنار گذاشت یا با این توضیح چاپ کرد که این آثار قابل استناد نیستند و فقط برداشت‌های منصوری هستند.

با این تدبیر می‌شود هم تکلیف مردم را با آثار منصوری روشن کرد، هم جایگاه اصلی او را به او بخشید، هم وجود او را از این سکوت مرگبار نجات داد. به علاوه شاید با این تدبیر نجات بخش بتوان حقوق پایمال شده بازماندگان روان شاد منصوری را از آثار او به آنان بازگرداند.

...........................

با این مترجم جنجالی ایران آشنا شوید

با این مترجم جنجالی ایران آشنا شوید

ذبیح‌الله منصوری

می‌خواهیم میهمان کسی شویم که نامش روی جلد کتاب‌های بسیاری حک و چاپ شده است؛ کسی که در زمان خودش از پرکاران میدان ترجمه بود و کمتر مترجمی بود که می‌توانست پابه‌پایش بدود؛ زیرا او سوای ترجمه و برگرداندن آثار قلمی این و آن نویسندة بیگانه، الی ماشاءالله با بهره‌گیری از ذوق و استعداد بازیگوش خودش، تا می‌توانست روغن و پیازداغ کتاب‌ها و مقاله‌ها - بهتر است بگویم: صیدهایش! - را زیاد می‌کرد؛ جوری که جلز و ولز برخی صاحبان آثار و نیز شماری از قلم‌به‌دستان ایرانی را بلند کرده، هوارشان را به آسمان می‌برد! ولی او راه خودش را می‌رفت؛ چون یک گوش او در بود و گوش دیگرش دروازه!

به گزارش ایسنا، گودرز گودرزی در ادامه مقاله خود در ضمیمه فرهنگی روزنامه «اطلاعات» نوشت: به او انگ «دزدی کتاب» زدند. ولی او چه‌کار کرد؟ نه ارّه داد و نه تیشه گرفت. فقط به این چهارپنج کلمه قناعت کرد و کارش را ادامه داد: «اگر قرار باشد انسان در زندگی دزدی ‌کند، بهتر است کتاب بدزدد!»

بله! میهمان «ذبیح ‌الله منصوری» شده‌ایم. آیا بهتر نیست همین آغاز سخن، از شناسنامه‌اش بگوییم و سپس برویم سر اصل مطلب؟ نام‌ او «ذبیح‌الله حکیم‌الهی دشتی» بوده است؛ لیک پای بسیاری از دیباچه‌هایی که برای کتاب‌هایش می‌نوشت، امضاء می‌زد: «دارای اسم نویسندگی ذبیح‌الله منصوری». حالا چرا و به چه دلیل؟ صلاح مملکت خویش را خسروان دانند!‌ (۱)

زاده سنندج کردستان بود؛ به سال ۱۲۷۸ خورشیدی (۲). وی در سنندج و سپس کرمانشاه تحصیلات مقدّماتی را به پایان برد و با زبان‌های انگلیسی و به‌ویژه فرانسه آشنا شد و به آموختن و یادگیری دوّمی پرداخت. ولی در کلّه او که اکنون جوانی بیست‌ و دو سه ساله شده بود چیزی جست‌وخیز می‌کرد؛ چیزی در حدّ و اندازه یک آرزو: دریانورد شدن! دست‌دست نکرد و زود بقچه‌اش را پیچید و راهی تهران شد که با دست‌یافتن به آرزویش، تحصیلاتش را هم ادامه بدهد. هنوز گرد راه را از سر و کولش نزدوده بود که دید پشت میزی نشسته و قلم به دست گرفته و دارد نوشته‌های کتابی را به زبان فارسی روی کاغذ پیاده می‌کند. آنجا دفتر روزنامه «کوشش» بود و او داستان‌های بازاری و پلیسی ترجمه می‌کرد. آخر شکم گرسنه که تعارف‌بردار نیست! به‌ویژه آنکه پدر به تازگی درگذشته بود و هزینه‌های زندگی بر دوش وی افتاده بود. چاپ ترجمه‌هایش او را از ادامه تحصیل منصرف کرد و دو دستی چسبید به همین کار.

شور و اشتیاق ذبیح‌ الله منصوری به برگرداندن داستان - به‌ویژه داستان‌های تاریخی - آن اندازه بود که نشریه کوشش کم آورد و به‌ناچار او بخش‌هایی از نشریه‌ها و روزنامه‌های اطّلاعات و کیهان و خواندنی‌ها و دانستنی‌ها و تهران مصوّر و باختر و سپید و سیاه و … را با کارهایش پر کرد. او بیش از ۶ دهه قلم زد و نام خود را به عنوان مترجم، روی جلد صدها کتاب به یادگار گذاشت.

منصوری در ۱۹ خردادماه ۱۳۶۵ خورشیدی دیده از جهان فروبست و با زندگی طولانی و دراز ۸۷ ساله‌اش بدرود گفت و البته با کتاب‌هایش هم.

و حالا نوبت اعلام کالابرگ «اصل مطلب» شد! اصل مطلب، دوپاره است؛ پاره نخست، آب پاکی را روی دست ما می‌ریزد و بدون صغری کبری چیدن می‌گوید که ذبیح‌الله منصوری با هیچ‌یک از زبان‌های بیگانه غیر پارسی آشنا نبوده و آن‌چه که از وی به عنوان «ترجمه» ‌چاپ می‌شد، همگی ساخته ‌ذهن داستان‌پرداز ‌اوست‌! به این شکل که فشرده کتابی کم‌صفحه‌ یا نوشتاری کوتاه از فلان نویسنده غربی را از زبان کسی می‌شنید و ذهن خیالبافش را به‌کار می‌گرفت و با شاخ‌وبرگ دادن به آنچه که شنیده بود، نوشتار بلند و دنباله‌داری را به نام «کتاب» از زیر دستش بیرون می‌داد! نمونه‌اش «خداوند الموت». شما بروید تاریخ ادبیّات فرانسه را سر صبر ورق بزنید، زیرورو کنید؛ اگر به نام «پل آمیر» رسیدید! اصلاً بروید با منصوری به فرانسه فقط حال و احوال کنید؛ اگر توانست به همان زبان فرانسه پاسختان را بدهد!

و امّا ‌درباره ماهیّت و چیستی کتاب‌های پرشمار کت‌وکلفتی که نام ذبیح‌الله منصوری در شناسنامه‌هایشان به چشم می‌خورد: سه تفنگدار
(۱۰ جلد)؛ قبل از طوفان (۸ جلد)؛ غرّش طوفان (۷ جلد)؛ عشق نامدار (۳ جلد)؛ سینوهه پزشک مخصوص فرعون (۲ جلد)؛ پطر کبیر (۲ جلد) و ده‌ها کتاب دیگر. (۳)

می‌خواهم همین‌جا از کتاب «تاریخ ترجمه ادبی از فرانسه به فارسی» گواه بیاورم؛ آنجا که گفته است: «باید اذعان کرد که از دهه سی خورشیدی به بعد،‏‎ ‎بازار شبه‌ترجمه‌ها و ترجمه‌های‏‎ ‎تکراری کم‌مایه که اغلب نثر فارسی سالمی نداشتند، بیش از پیش رونق گرفت. در‎ ‎این آشفته‌بازار، عده‌ای نیز پا به میدان نهادند که کتاب‌هایشان چه‌بسا به‎ ‎دلیل برخورداری از عنوان‌های زیبا یا نثری فریبنده، اغلب بیش از کتاب‌های‎ ‎مترجمان خوب و طراز اوّل به فروش می‌رسید. از جمله این افراد پرکار و‏‎ ‎خستگی‌ناپذیر که به ویژه در ترجمه رمان، کارنامه‌ای باورنکردنی از‏‎ ‎خود به‌جا گذاشت ذبیح‌الله منصوری بود.» (۴)‏

بی‌گمان بر چیستی و ماهیّت ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری تردید رواست و به‌هیچ‌روی نمی‌شود آنها را چشم‌بسته پذیرفت و به عنوان کتاب‌های تاریخی، بدان‌ها استناد کرد و در تحقیق و پژوهش از آنها بهره جست. زیرا این «تردید» ژرف است و گود. با یک‌ دو بیل پرشدنی نیست. شما کلاهتان را قاضی کنید و برای این پرسش من پاسخی بیابید: نویسنده‌ای بیگانه، کتابچه‌ای در ۶۰- ۵۰ رویه چاپ می‌کند. دست بر قضا همین کتابچه آن نویسنده بخت‌برگشته! به تور منصوری می‌افتد و او هر چه دل تنگش می‌خواهد بر کتاب می‌افزاید. آی زلم‌زیمبو به ناف اصل کتاب می‌بندد! سرآخر کتابچه تبدیل می‌شود به کتابی ضخیم و ستبر در نزدیک به یک‌هزار رویه! (۵)

در این‌باره ببینید سخن «حسین‌قلی مستعان» - مترجم رمان «بینوایان» ویکتور هوگو - را: «همه ما می‌دانیم که نیمی از آنچه ذبیح‌الله منصوری به اسم ترجمه می‌نوشت، نوشته خود او بود. حتی به‌نظر من «نیم» هم برآورد کمی است!»

با این حساب باید گفت که منصوری پیش از آنکه مترجم باشد، یک‌پا «نویسنده» بود امّا خوش‌ داشت روی کارهایش امضا بزند «مترجم»! او «عجیب» بود و کارهای نوشتاری‌اش هم مانند خودش عجیب!

بجاست دیدگاه یکی از مترجمان زبردست، نویسنده و منتقد امروزین را در این‌باره بخوانیم؛ «کریم امامی» (۱۳۸۴- ۱۳۰۹). امامی درباره ترجمه‌های منصوری گفته است: «من اسم کارهای او را ترجمه نمی‌گذارم. بیشترش را از خودش‎ ‎درآورده و بعد اسم یک بیچاره فرنگی را گذاشته روی کتاب و خودش را‏‎ ‎استتار کرده. من با هزار زحمت اصل یکی از کتاب‌هایی را که به‎ ‎اصطلاح ترجمه کرده بود، پیدا کردم و چند صفحه اصل را با فارسی آن مقایسه‏‎ ‎کردم. اصلاً باورکردنی نبود … هر چه دلش خواسته بود، کرده بود! هر جا‎ ‎عشقش کشیده بود کم یا اضافه کرده بود. آنجا را هم که مثلاً ترجمه‎ ‎کرده بود، نمی‌دانی با چه شلخته‌کاری عمل کرده بود.» (۶)

نیز دکتر «میرجلال‌الدّین کزّازی» - استاد دانشگاه و نویسنده و از چهره‌های ماندگار ادبی - بر کار منصوری خُرده گرفته و گفته است: «این‌گونه از ترجمه‌ها را در مجموع برای‎ ‎فرهنگ جامعه زیانبار می‌دانم و برای زبان فارسی هم … این‌گونه ترجمه‌ها‎ ‎چهره راستین نویسندگان را خدشه‌دار خواهند کرد و نمود نادرستی از این‏‎ ‎نویسندگان در جامعه به دست خواهند داد.»

در این میان برخی شخصیّت‌های ادبی‌ کارهای منصوری را نه تنها رد نکرده و نمی‌کنند، بل به گونه‌ای ‌آنها را گاه مفید و سودمند ‌دانسته‌اند؛ از جمله دکتر «ابراهیم باستانی پاریزی»‌ که می‌گوید: «آقای منصوری که مورّخ نیست و‎ ‎هیچ‌وقت هم ادعای تاریخ‌نگاری نکرده است؛ او داستان تاریخی می‌نویسد و‎ ‎داستان‌نوشتن لازمه‌اش همین حرف‌هاست.»

باستانی پاریزی، به عنوان ‌پژوهشگر و تاریخ‌دان‌، دریافته بود که کارهای منصوری را باید از دریچه «داستانی» نگاه کرد و خواند و نه از منظر «تاریخی» زیرا ارزش داستانی و سرگرم‌کنندگی کتاب‌های وی خیلی بیش و بیشتر است (۷). و این اشتباه است اگر کسی بخواهد در تاریخ ورود پیدا کند و به قصد آگاهی از تاریخ و رخدادهای آن، به کتاب‌های منصوری دل خوش کند و استناد. باید از همان شروع کار، گوشی را داد دستش و او را از لیزخوردن در درّه پر کشش و پر جاذبه قلم منصوری نجاتش داد! کتاب‌های ذبیح‌الله منصوری «فانتزی»اند و سرشار از وهم و گمان و بری از اصل کتاب و مقاله.

منصوری در خیالپردازی و وهم‌نگاری، آن‌اندازه چابک و چربدست بود که از یک مقاله کوتاه، یک کتاب حجیم و عریض و طویل عرضه می‌کرد و به خورد مردم می‌داد. گویا او چاره‌ای جز این نمی‌دید که تا آنجایی که راه دارد از «کاه» «کوه» بسازد؛ به ۲ دلیل: نخست اینکه پیشه‌اش همین نوشتن بود (بدون حقوق و مزایای ثابت) و تحویل آن به روزنامه‌ها و نشریه‌ها به ازای هر سطر مثلاً ۲ ریال. او پیش خود این‌طور فکر می‌کرد که اگر قرار باشد آن مقاله جمع‌وجور یا آن کتاب ریزه‌میزه کم‌صفحه را واژه به واژه به فارسی برگرداند که چیزی ته جیبش را نمی‌گیرد. پس فقط یک راه باقی می‌ماند: کش‌دادن اصل اثر تا آنجا که کش می‌آید. البته او به خودش زیاد فشار نمی‌آورد؛ با هوشی که داشت به راحتی از پس این مهم برمی‌آمد؛ با چاشنی چاخان! چاخان‌هایی شیرین، دلچسب و عامه‌پسند و همه‌کس‌فهم. نمونه‌اش ورود شاه اسماعیل صفوی به الیگودرز و بازدید از خانقاه این شهر که تنه به تنه خانقاه بزرگ و پرآوازه اردبیل می‌زد! (۸)‏

باری! ذبیح‌ الله منصوری آن همه پرنویسی و پرکاری را فقط برای گذران زندگی انجام می‌داد؛ پسر بزرگ بود و هزینه خانواده بر گرده‌اش؛ این بخش مهم ماجرا بود و البته هیچ‌کس حق این را ندارد که بر کسی که می‌نویسد تا ادامه زندگی بدهد، خرده بگیرد. نویسندگی حرفه و پیشه‌ای است پاک و شریف؛ البته چنانچه قلم، نجیبانه راه را ادامه دهد و کژ نشود و به سمت و سوی «زر» غش نکند و تن به خواری و خواهش ندهد و خامه‌اندازش را دریوزه و روسیاه نکند.

دلیل دوّم اینکه منصوری به‌مانند هر نویسنده و قلم‌انداز دیگری، دوست داشت کارهایش دیده، خوانده و پسندیده شود؛ هرچند او خود را از تیررس خبرنگاران مطبوعات و رادیو و تلویزیون دور نگه‌ می‌داشت ولی از اینکه نام و کارش را بر زبان‌ها بیاورند و ذکر خیرش را بکنند، بدش نمی‌آمد. نباید از یک ویژگی ذبی‌ ‌الله منصوری سخن به‌میان نیاورده گذشت؛ و آن روان‌شناختی اوست. او می‌دانست که جامعه ایرانی با مطالعه - حالا چه روزنامه و مجله و چه کتاب - میانه چندان خوبی ندارد؛ به‌ویژه در حوزه تاریخ. آخر چند درصد از مردم شور و اشتیاق این را دارند که بدانند فلان پادشاه یا فرمانروای خودی یا غیر خودی در چهارصد پانصد سال پیش چه کرده بوده است؟ پس باید فن و ترفندی به‌کار بست تا مردم را با «خواندن» آشتی داد؛ و آن ترفند و فن چیزی نبود مگر افسانه‌نویسی و چاخان‌پردازی. می‌بینیم که در کتاب‌های به اصطلاح تاریخی او چیزی که یا دیده نمی‌شود یا بسیار کمرنگ به چشم می‌آید، تاریخ و رخدادهای راستین تاریخی است! آنچه‌ که هست داستان‌نویسی‌های آغشته به افسانه و قصّه‌پردازی‌های زیرکانه اوست. این‌جور نوشته‌ها به ذائقه مردم خوش آمدند و دیری نگذشت که ترجمه‌ها و اقتباس‌های آن‌چنانی منصوری، ابتدا بازار روزنامه‌ها و مجله‌ها را به‌صورت «پاورقی» ترکاند و سپس بازار کتاب را؛ و البته بازار برخی مترجمان همروزگارش کساد و بی‌رونق شد! (۹)‏

منصوری از همان روزهای آغازین ترجمه به این باور رسیده بود که برگردان واژه به واژه یک مقاله یا داستان یا رمان، بی‌شباهت به تاتی‌تاتی کردن شیرخوارگان بزرگسال (!) نیست. آخر چه معنی می‌دهد آدم «مقلد صرف» باشد؟ مگر نگفته‌اند که:

«خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلید باد!»

سپس لابد وجدانش از او می‌پرسید: پس امانتداری چه می‌شود؟ و او پیش خودش می‌گفت: یک مترجم نباید کنس و ممسک باشد؛ او باید سینی دانسته‌هایش را به روی خوانندگان باز بگذارد تا آنها لذّت بیشتری ببرند. مترجم باید آزاد باشد و دستش باز تا فلان مقاله یا فلان کتاب لاغر را فربه و پروار کند و تا زورش می‌رسد خواندنی و پرجاذبه! بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند؛ فشارشان بزند بالا و سرخ و سیاه بشوند و بد بگویند و دشنام بدهند و بد و بی‌راه بگویند. او افسانه‌سرایی را حق بی‌چون و چرای خود و دیگر مترجمان می‌دانست و کیست که بتواند جلوی این حق را بگیرد؟ مگر اینکه همان دلواپسان به ذبیح‌الله منصوری لقب «مترجم خائن» بدهند.‏

* الیگودرز - ۲۲ اَمردادماه ۱۳۹۹ خورشیدی

پی‌نوشت‌ها:

۱- ۱۲۷۵ هم در برخی جاها آمده است.

۲- جایی خواندم: «خاندان «حکیم‌الهی» یکی از معروف‌ترین خاندان‌های یهودی ایران هستند. یکی از یهودیان این خانواده، پس از اینکه اعلام می‌کند مسلمان شده است، نام «ذبیح‌الله منصوری»‏‎ ‎را بر خود می‌گذارد که این نام معرّف حضور است.»‏

۳- شماری از کارهای منصوری در لابه‌لای روزنامه‌ها و مجلات گوناگون به صورت «پاورقی» چاپ شده‌اند که هنوز به صورت کتاب در نیامده‌اند.

۴- کمالی، محمّدجواد. «تاریخ ترجمه ادبی از فرانسه به فارسی». انتشارات سخن‌گستر. چاپ اوّل، ۱۳۹۲

۵- سخن از کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» است.

۶- مجتبی مینوی - نویسنده و مترجم - هم با خرده‌گیری از منصوری و ترجمه‌های وی، این‌گونه داغ دلش را خالی می‌کند: «این کتاب «یک سال در میان ایرانیان» اثر براون را بردارید و بخوانید. ترجمه این‏‎ ‎کتاب هیچ شباهتی به اصل آن ندارد. اصلاً این مرد (ذبیح‌الله منصوری) انگلیسی نمی‌داند. قبلاً کتاب‌هایی از فرانسه ترجمه می‌کرد. حالا یکهو شده‎ ‎انگلیسی‌دان و کتاب انگلیسی ترجمه می‌کند. در واقع، کتابی را جلویش می‌گذارد، یک صفحه‌اش را می‌خواند و خیال می‌کند از آن چیزی فهمیده و همان را‎ ‎برمی‌دارد و می‌نویسد؛ در نتیجه، چیزی درمی‌آید که هیچ ربطی به کتاب براون‎ ‎ندارد.»‏

نیز ببینید بیست‌وسوّمین شماره ماه‌نامه «سوره» را: «مرحوم [مهدی] بازرگان وقتی کتاب «امام صادق مغز متفکر جهان تشیّع» منتشر شد، چون به روش‎‌پردازی‌های علمی دین هم علاقه‌مند بود و مطالعاتی داشت، چندین‌بار به مؤسسه [!] مجله خواندنی‌ها (به مدیریت ذبیح‌الله منصوری) رفته بود. ظاهراً دفتر مرحوم‎ ‎منصوری هم طبقه چهارم پنجم بود که او را پیدا کند و بپرسد که از مؤسسه اسلامی‏‎ ‎استراسبورگ که این همه مستشرق جمع شدند و درباره امام صادق (ع) مطالعه‎ ‎کردند، آدرسی بدهید که ما فرانسه می‌رویم آنجا هم سری بزنیم. چند بار مراجعه‎ ‎کرده بود. هر بار طوری سر دوانده بود. بعد کسی گفته بود که چنین مؤسسه‌ای‎ ‎وجود ندارد. خیلی از این مستشرقان هم وجود ندارند.» (سوره؛ بهمن و اسفند ۱۳۸۴)

۷- هم او گفته است: «ما اگر داستان و خاطرات و مشغولیات و اطلاعات و فرهنگ و آداب و رسوم می‌طلبیم، همین‌هاست که منصوری می‌نویسد و تلفیق می‌کند.»

۸- تصوّر اینکه گذر شاه اسماعیل صفوی به الیگودرز افتاده باشد و از خانقاه احتمالی زادگاه این خامه‌انداز بازدید کرده باشد، نه‌تنها آسان نیست بل سخت است و غیر قابل پذیرش. شاه اسماعیل ۵۰۰ سال پیش که هیچ، خود مرحوم ذبیح‌الله منصوری ۵۰ سال پیش هم گذارش به الیگودرز نیفتاده بود! نمی‌خواهم سیاسی‌اش کنم؛ حتی بسیاری از مسؤولان درجه ۳ و ۲ میهن‌دوست کنونی هم نمی‌دانند الیگودرز کجاست؛ شهر است؟ روستاست؟ کوه است یا چه‌می‌دانم رودی خشک وابسته به آخرین عصر یخبندان؟

۹- کم نبودند مترجمانی که از یک‌سو هم ذبیح‌الله منصوری را جدّی نمی‌گرفتند و کارهایش را در «جلا» به سُخره می‌گرفتند و هم اینکه سایه او را در «خفا» با تیر می‌زدند و می‌خواستند که سر به تن این نان‌آجرکن نباشد!

...........................

خبرآنلاین

۲۰ خرداد ۱۴۰۴ - ۱۳:۱۳

اشتباه تکان‌دهنده ذبیح‌الله منصوری در «خداوند الموت»

اشتباه تکان‌دهنده ذبیح‌الله منصوری در «خداوند الموت»

این کتاب سالیان دراز یکه‌تاز ماجراهای حشاشین بود و باغات بهشتی که حسن صباح با رودخانه‌های شیر و عسل راه‌انداخته بود و جوانان را می‌فریفت تا به جنگ‌های سخت بروند.... بررسی‌های من اما نشان داد که پل آمیر وجود خارجی نداشته و ذبیح‌الله منصوری بنا به دلایلی که هرگز آشکار نخواهد شد خودش این کتاب را نوشته است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، فاطمه علی‌اصغر در ایبنا نوشت: احتمالا یک روز کاری پرمشغوله در اتاق کوچک پر از کتاب و پوشه و کاغذهای به هم‌ریخته بود که ذبیح‌الله منصوری تصمیم گرفت به سراغ «خداوند الموت» برود. اواخر دهه ۵۰ خورشیدی بود. آفتاب از پنجره به صورتش می‌تابید که اتفاق عجیبی در تاریخ ادبیات ایران افتاد. یکی از پرکارترین مترجم‌های این سرزمین که با کتاب «خواجه تاجدار» شهره شده و بسیاری از ایرانیان را علاقمند به رمان‌های تاریخی کرده بود، این بار چشمانش را بست و دلش را راهی الموت افسانه‌ای کرد. درآن زمان قلعه الموت خرابه‌ای بیش نبود.

شاید داستان سه‌ یار دبستانی در محافل گرم خانوادگی از سوی پیر فرزانه جمع روایت می‌شد، اما کمتر کسی خبر از اسرار حسن صباح داشت. کاری که ذبیح‌الله منصوری کرد خودش بعدها تبدیل به معمای بزرگی شد. او ترجمه‌ای را وارد بازار کرد که اثری بود از پل آمیر نویسنده‌ای فرانسوی. در آن زمان دایره ارتباطات بین‌المللی محدود بود و دسترسی به اخبار نویسنده‌های خارجی کم. خبر از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی هم نبود. پس هیچ‌کس نپرسید پل آمیر کیست و چرا این کتاب را نوشته است. مسئله اما چیز دیگری بود، منصوری با این رمان توانست ذهنیت بسیاری از ایرانی‌ها را به حسن صباح و قلعه الموت شکل دهد.

وقتی برای نوشتن کتاب «واقعه ناتمام» که ناداستانی درباره قلعه الموت است، تحقیق می‌کردم دوباره کتاب «خداوند الموت» را خواندم، آن همه اطلاعات اشتباه برایم تکان‌دهنده بود. این کتاب سالیان دراز یکه‌تاز ماجراهای حشاشین بود و باغات بهشتی که حسن صباح با رودخانه‌های شیر و عسل راه‌انداخته بود و جوانان را می‌فریفت تا به جنگ‌های سخت بروند. او بیش از ۷۰۰ صفحه رازهای مگوی الموت را برملا کرده بود و مدام چاپ می‌شد. بررسی‌های من اما نشان داد که پل آمیر وجود خارجی نداشته و ذبیح‌الله منصوری بنا به دلایلی که هرگز آشکار نخواهد شد خودش این کتاب را نوشته است. البته اگر خودش هم این کتاب را نوشته بی‌شک اسناد و متون مختلفی را مطالعه کرده. حکایت او، گردآوری بسیار اما بدون بررسی و صحت‌سنجی است.

اگرچه می‌توانیم چشم روی داستان‌پردازی‌های او ببندیم اما در این کتاب، یک اشتباه محرز تاریخی رخ داده. ماجرا از این قرار است که منصوری یا پل آمیر، «حسن دوم» معروف به ذکره‌السلام را با «حسن صباح» یکی پنداشته و اقدامات و عملکرد او را به پای پیر و مولای الموت نوشته است. این اقدام یک تحریف بزرگ ایجاد می‌کند چراکه این دو شخصیت تفکر و فلسفه بسیار متفاوتی داشتند. پس از فتح قلعه الموت به فرمانروایی حسن صباح، او راه خود را از اسماعیلیان مصر جدا کرده و حکمرانی جدیدی را آغاز می‌کند. او وقتی از دنیا می‌رود حکومت شورایی را به جا می‌گذارد به مدیریت «کیابزرگ امید».

به‌تدریج اما این حکومت شورایی تبدیل به حکومت موروثی می‌شود. یعنی کیابزرگ امید حکومت را به دست می‌گیرد و پس از او پسرش «محمد کیا بزرگ امید» و بعد محمد پسرش «حسن‌ دوم». به این ترتیب بین حکمرانی حسن صباح و حسن دوم بیش از نیم‌ قرن فاصله است. از سوی دیگر حسن دوم هم حکمران عجیبی است. او وقتی به حکومت می‌رسد اعلام قیامت می‌کند و خودش را «امام» می‌نامد و روزه و نماز را در الموت ممنوع اعلام می‌کند. این در حالی است که حسن صباح هرگز خود را امام نخواند و به‌شدت در اصول مذهبی خود سختگیر بود و حتی می‌گویند پسرش را به خاطر شراب‌خواری به قتل رساند و نی‌زن پیر الموت را از قلعه بیرون کرد!

ذبیح‌الله منصوری اما وقتی پل آمیر شد به نظر در مطالعاتش متوجه تفاوت زمانی این دو نفر نشده بود و به خاطر تشابه اسمی آن‌ها را یکی انگاشته بود. از این دست اشتباهات در کتاب او کم نیست و معلوم نیست هرگز اشتباهات ثبت‌شده در اذهان مردم تغییر می‌کند یا نه. ماجرا اما این است که منصوری با همه این اشتباهات، اعجوبه‌ای است که صدها کتاب ترجمه کرد و نوشت و با قلم شیرین و شیوایی که داشت نسلی از ایرانیان را با رمان و رمان تاریخی آشتی داد. می‌گویند خود بهره چندانی از کتاب‌های پرتیراژش نبرده و زمانی که از دنیا رفت قدرش شناخته نشد. هیچ‌کس در زمانه خودش او را نقد کرد و به دلیل اینکه روشنفکران او را عامه‌پسندنویس می‌دانستند در محافلشان جایی نداشت. او استعدادی بود بی‌راهنما که در دوره‌ای خاص از تاریخ ایران درخشید و بی‌صدا پر کشید.