به‎عنوان سئوال اول كمي درباره مقطع شكل‎گيري دفتر تحكيم وحدت در سال‎هاي اول انقلاب توضيح دهيد. چه شد كه چنين تشكلاتي اصلا به‎وجود آمد؟

قبل از پيروزي انقلاب، ما شاهد چيزهايي مثل انجمن اسلامي و اين‎‎ها در دانشگاه‎ها بوديم كه تشكل‎هايي سازمان‎يافته‎ و داراي مرام‎نامه، اساس‎نامه و اين‎ چيزها نبودند. من چون خودم از بنيان‎گزاران انجمن‎‎هاي اسلامي در فاصله يك‎ساله پيش از پيروزي انقلاب بودم و اولين مرام‎نامه و اساس‎نامه‎ انجمن‎‎هاي اسلامي و دفتر تحكيم وحدت را نوشتم - و حتي آخرين اصلاحات مرام‎نامه هم به دست خود من انجام شد - مي‎‎دانم كه قبل از پيروزي انقلاب اين‎ تشكل‎‎هاي دانشجويي، شاكله‎شان چطور بود. دو مجموعه بودند با عناوين «سازمان‎هاي دانشجويان مسلمان» و «انجمن‎‎هاي اسلامي» كه اين‎ها طرفداران امام و به تعبيري دانشجويان خط امام بودند و مسير امام را دنبال مي‎كردند. ماركسيست‎ها، توده‎اي‎ها، منافقين كه آن زمان به‎عنوان مجاهدين خلق بودند يا جنبش مجاهدين پيشگام طراحي كرده بودند، اين‎ها هم براي خودشان جمع‎‎هاي دانشجويي و مجموعه‎‎هاي خاص داشتند. به هرحال اين‎ انجمن‎‎هاي اسلامي در دانشگاه‎ها شكل‎گرفت.

ماهيت آن انجمن‎هاي اسلامي پيش از انقلاب چه بود؟
اين‎ها متعدد بودند. طرفداران كساني بودند. از طرفداران مرحوم مهندس بازرگان، در اين‎ انجمن‎ها بودند، از متدينين و گاهي از انجمن حجتيه نيز داخل اين‎ها بودند. در حقيقت آن زمان انجمن‎‎هاي اسلامي حالت شكل‎يافته و مسير معيني را كه بتوانند براي خودشان ترسيم كنند، نداشتند. همه اين‎ها يك چتري بود كه بچه‎‎هاي انجمن اسلامي جمع مي‎كردند. در كنار آن البته تشكل‎‎هاي ديگري هم بودند. سازمان‎هاي گسترده ماركسيستي و سازمان‎هاي سياسي مختلف ديگري كه به‎نوعي مبارزه مي‎كردند، با رژيم شاه و هوادار مثلا اتحاد جماهير شوروي يا چين بودند. حزب توده سابقه‎ خيلي گسترده‎اي داشت. خب همين نهضت آزادي، قبلا نامش نهضت مقاومت ملي بود و اين‎ها بخش دانشجويي داشتند. حزب جمهوري اسلامي هم كه مشغول فعاليت شد، بخش دانشجويي داشت و از همين بچه‎‎هاي متدين دانشگاه‎ها جذب مي‎‎كرد. به هرحال، انجمن‎‎هاي اسلامي به‎عنوان تشكل دانشجويي كه مي‎خواستند مسير و خط امام را دنبال كنند، شكل‎گرفت و در انقلاب هم نقش‎هاي بسيار خوبي را ايفا كرد. در آغاز شكل‎گيري نظام جمهوري اسلامي نقش‎‎هاي بسيار مهمي ايفا كرد. امام خيلي به اين‎ها توجه داشتند. بعد مرام‎نامه و اساس‎نامه تدوين شد كه هر دوي اين‎ها موجود است. به‎نظر مي‎رسد دفتر تحكيم وحدت غير موجهي كه مثلا به نام شاخه علامه شناخته مي‎شود، اين‎ دفتر ديگر الان هيچ نسبت و مناسبتي با آن مرام‎نامه ندارد. ولي باز گاه و بيگاه مي‎‎بينيم كه هم از آرم دفتر استفاده مي‎كنند كه عكس امام در ميان اين‎ آرم هست و هم از مرام‎نامه‎شان.
درباره مقطع شكل‎گيري بايد بگويم كه انجمن‎ها و تشكل‎هاي پراكنده‎اي كه توي دانشگاه‎ها بودند و موج اصلي دانشجويان را تشكيل مي‎‎دادند، مسير امام، خط امام و راه امام را در پيش‎گرفته بودند. موج بسيار گسترده‎اي بود يعني بالغ بر هشتاد، نود درصد دانشجويان دانشگاه‎ها را شامل مي‎شد. آن وضعيت اولا يك ظرفيت و اقتضاي جديدي را به‎وجود آورده بود كه به‎طور طبيعي لازم مي‎‎شد حركت‎هاي مؤثر و فعالي آغاز بشود. ثانيا اين‎ تشكل‎ها دانشجويي بودند و دوست داشتند به هم وصل شوند...

ارتباطاتشان چطور شكل مي‎‎گرفت؟
مثلا در اميركبير كه آن موقع به‎عنوان دانشگاه پلي‎تكنيك معروف بود يا مثلا دانشگاه صنعتي شريف كه به‎عنوان دانشگاه صنعتي آريامهر بود، در داخل اين‎ها هسته‎‎هاي مذهبي وجود داشت و بعضا به‎عنوان انجمن اسلامي يا نام‎هاي ديگر هم بودند؛ مثلا بچه‎‎هاي دانشگاه فني دوست داشتند به نام سازماني شناخته بشوند. از كلمه انجمن احساس هيئتي بودن و فله‎اي بودن مي‎كردند، لذا نام انجمن را براي خود نمي‎گذاشتند و از عنوان «سازمان دانشجويان مسلمان» استفاده مي‎كردند. بچه‎‎هاي دانشگاه‎‎هاي عمومي‎تر، از لفظ انجمن استقبال مي‎‎كردند. آن‎وقت اين‎ها با همديگر همراه شدند.
اولين قضيه اين‎ بود كه نمايندگان اين‎ها همديگر را در حقيقت در حركت‎هاي انقلاب و مبارزات پيدا كردند. بعد آهسته آهسته جلسات هماهنگي گذاشته شد، سپس قرار گذاشتند كه خدمت حضرت امام برسند و از امام رهنمود بخواهند. تازه انقلاب پيروز شده بود. يك متن دست‎نويسي از سخنان حضرت امام هست كه در صحيفه نور و صحيفه امام هم نيست. بنابراين ظاهرا آن زماني‎كه امام تازه به قم آمده بودند و بچه‎ها به ديدارشان رفته بودند، در آن منزلي كه تازه امام مستقر شده بودند، آن موقع ظاهرا به فكر نيفتاده بودند كه هر نوع جلسه‎اي مورد به مورد، مثلا خصوصي و نيمه‎خصوصي و اين‎ها را مرتب ضبط كنند، آرشيو كنند، در عين حال به استناد وصيت‎نامه حضرت امام، اين‎ها معتبر نيست، نمي‎شود به اين‎ها استناد رسمي كرد. اما بعضا بالاخره شواهدي وجود دارد كه مي‎‎تواند صحت كليت مسئله را تثبيت كند. متن دست‎نويس مطلبش اين‎ است كه اين‎ بچه‎ها شروع مي‎‎كنند راجع به دولت موقت و آغاز دولت جمهوري اسلامي، انتقاد كردن. چون مهندس بازرگان نخست‎وزير بود و يك مشي مسامحه‎گرانه‎اي آغاز شده بود كه به‎نوعي در بدنه هم حالت ليبرال مسلكي پيدا مي‎كرد. اين‎ها شروع مي‎كنند به انتقاد كردن و اعتراض كردن كه امام بعد ازصحبت‎هاي بچه‎ها خيلي با تندي مي‎گويند كه اين‎ چه معنايي دارد كه شما به هر چيزي گير بدهيد و بد بگوييد. اداره كشور سخت است. شما دانشگاه خودتان را درست كنيد، هر جايي‎كه هستيد را اسلامي كنيد تا كلا كشور به يك ساماني برسد. به نظرم آن جلسه فروردين يا ارديبهشت 1358 بود. آن‎جا امام بيان مي‎كنند كه برويد بين خودتان دفتري تأسيس كنيد كه تحكيم وحدت كنيد، و بچه‎ها اين‎ لفظ تحكيم وحدت را از اين‎جا ‎گرفتند.

هسته اوليه چه كساني بودند؟
يك جمع چهارده پانزده نفره بودند. من در جمع آن دوستاني كه به جلسه رفتند نبودم، فقط متن دست‎نويس را دارم؛ از اسناد دفتر تحكيم. تا آن‎جايي‎كه مي‎‎دانم، آقاي ابراهيم اصغرزاده، محسن ميردامادي، حبيب‎ا... بي‎طرف و احتمالا مرحوم آقاي رحمان دادمان، رضا سيف‎الهي و تعدادي از بچه‎هايي كه بعضي‎هايشان هم شهيد شدند. يكي دو نفر هم از بچه‎‎هاي دانشگاه شريف بودند؛ مجيد صفايي و... جمع، جمع شوراي اوليه‎ انجمن‎هاي اسلامي بوده كه بعد از اين‎ مطلب شوراي اوليه‎ تحكيم مي‎شوند. تعدادي ديگر هم كه همراه اين‎ها شدند تا زيارت قم و ديدار حضرت امام بروند نيز آن‎جا حضور داشتند. از اين‎جا بحث دفتر تحكيم شكل مي‎گيرد. جلساتي را آغاز مي‎‎كنند و بعد از طريق حاج احمد آقا از امام مي‎خواهند كه يك شوراي نمايندگان براي اين‎ مجموعه تعيين كنند. روش امام اين‎ بود كه اگر چيزي تقاضا مي‎‎شد، مستقيما خودشان تعيين نمي‎كردند. امام پيغام مي‎دهند كه بچه‎ها پيشنهادهاشان را بدهند. بچه‎ها هم يك تعداد افرادي را پيشنهاد مي‎‎كنند، از مجموع پيشنهادها، امام يك شوراي پنج نفره‎اي را به صورت غيررسمي معرفي مي‎كنند و مي‎‎گويند كه با اين‎ شورا كار كنيد. البته چون آن موقع جنبش دانشجويي بسيار بسيار قوي بود، گسترده بود، هيچ تشكل و حزب و جرياني در كشور به وسعت و گستردگي اين‎ جنبش دانشجويي نبود و حتي واقعا حزب جمهوري اسلامي در ايجاد جريان اجتماعي و بسيج عمومي به‎عنوان خود حزب نمي‎توانست در حد جريان دانشجويي مطرح باشد. به‎عنوان شخصيت‎هاي حزب مي‎‎توانست، اين‎كه فرض كنيد حضرت آيت‎ا... خامنه‎اي، آقاي رفسنجاني يا شهيد بهشتي كه آن زمان هركدام براي خودشان يك ميداني از حركت‎هاي اجتماعي داشتند، به‎عنوان شخص خود مي‎‎توانستند؛ ولي اگر شما اشخاص را كنار مي‎‎گذاشتيد، مي‎‎آمديد حزب را مطرح مي‎كرديد، خود حزب موضوعيت نداشت. در حالي‎كه انجمن‎‎هاي اسلامي و دفتر تحكيم اصلا اشخاصش شناخته شده نبودند و تنها به‎عنوان جريان دانشجويي مطرح بود. جريان بسيار بسيار گسترده‎اي بود. بنابراين اين‎ها فكر مي‎كردند كه بيش از حد مجلس و ساختار‎هاي سياسي كه مي‎‎خواهيم تأسيس كنيم، اين‎ جريان دانشجويي براي كشور اهميت دارد. بنابراين جا دارد كه يك شوراي نمايندگاني از امام بيايند و راهنما و مشاور اين‎ حركت باشند. لذا افرادي كه معرفي شدند، عبارت بودند از حضرت آيت‎ا... خامنه‎اي، آقاي رفسنجاني، آقاي موسوي خوييني‎ها، بني‎صدر را هم بچه‎ها پيشنهاد داده بودند كه مورد موافقت امام قرار‎گرفته بود. نفر پنجم هم يا آقاي دكتر حسن حبيبي بود يا آقاي مجتهد شبستري.

در شوراي مركزي اولي چه كساني بودند؟
آن شوراي مركزي طي حركت سيزدهم آبان 1358، اشغال لانه جاسوسي اتفاق افتاد، همين بچه‎هايي كه بودند؛ آقاي اصغرزاده، آقاي بي‎طرف و سيف‎الهي و ميردامادي و... رفتند لانه جاسوسي را ‎گرفتند. من هم جزو همين بچه‎ها بودم و رفته بودم. ولي هنوز جزو شورا نبودم. چون از لحاظ سني، فاصله داشتم. كم‎سن‎تر بودم تازه وارد دانشگاه شده بودم. هفده سالم بود و با آن‎ها كه بيست‎وچهار سال داشتند، اين‎ فاصله باعث مي‎‎شد بر كليت كار اثر بگذارد. من ياد دارم كه روز سيزدهم آبان مرحوم آقاي دادمان و من مسئول كنترل نيروهايي شديم كه اين‎ها به‎عنوان دانشجو آمدند و در اشغال لانه جاسوسي نقش ايفا كردند. چون دانشگاه تهران و دانشگاه شريف خيلي گزينشي شده افراد را دعوت كرده بودند، ولي بعضي از دانشگاه‎ها بود كه از طريق بلندگو دعوت كرده بودند. مثل دانشگاه شهيد بهشتي كه آن موقع به نام دانشگاه ملي بود. يكي صبح ساعت هفت اعلام كرده بود كه ما مي‎‎خواهيم برويم و سفارت آمريكا را بگيريم و هر كسي مي‎خواهد، بيايد با ما برويم. نزديك صدوپنجاه نفر با خود همراه كرده بودند. از ميان چهارصد نفر صدوپنجاه نفر را آورده بودند. تيپ‎هاي عجيب و غريبي را آورده بودند. البته بعضي از همان‎ها كه خودسر آمده بودند، ماندند و نرفتند. ولي يكي از مسايل همين بود. مدت زماني هم طول كشيد تا به تعبيري داخل مجموعه لانه جاسوسي تصفيه بشود. همان روز اول شورا تصميم‎ گرفت - سه نفر تصميم‎گير‎هاي اصلي بودند، آقاي اصغرزاده و آقاي ميردامادي و آقاي بي‎طرف – تصميم ‎گرفتند كه يك پالايشي توي نيروها انجام بشود. ما مأمور شديم به افرادي كه آمدند، آن‎هايي كه حق دارند بمانند كارت بدهيم. از همان جا تصفيه‎ها شروع شد. يك عده‎اي را رد كرديم و تعداد زيادي هم ماندند.
اين‎ وضعيت كه پيش آمد يك جلسه‎اي تشكيل شد و حدود چهارده پانزده نفري از بچه‎ها بودند و گفتند با اين‎ وضعيتي كه اتفاق افتاده، دفتر تحكيم به امان خدا رها شده است. آن موقع من و آقاي دكتر علي مغاري، نماينده‎‎هاي انجمن اسلامي دانشگاه تهران بوديم كه برويم در شوراي عموم تحكيم شركت كنيم. چون آن تحكيم اوليه -تا سال‎هايي كه من هم بودم، قضيه همين‎طور بود، بعدها هم ظاهرا اين‎ قاعده بود- يك حالت مثلا «وتو»مانندي براي بعضي از اين‎ دانشگاه‎ها قايل شده بودند. مثلا نمونه وتو اين‎ بود كه دو نفر از شوراي انجمن اسلامي تمام دانشكده‎‎هاي دانشگاه تهران، توسط انجمن دانشگاه تهران معرفي مي‎شدند و اين‎ دو نفر مستقيم به شوراي مركزي تحكيم مي‎‎رفتند. يعني شوراي عمومي تحكيم و نماينده‎‎هاي انجمن شهرستان‎ها، همه بودند، ولي آن‎جا رأي‎گيري مجدد نمي‎شد. اين‎ها مستقيم شوراي مركزي مي‎رفتند. فقط دانشگاه تهران دو نفر داشت بقيه يك نفر داشتند. باز اضافه بر اين دو نفر، سه نفر ديگر هم بايد از تهران انتخاب مي‎شد. از دانشگاه‎‎هاي شهر تهران. شوراي عمومي كه بچه‎‎هاي شيراز و مشهد و تبريز و... آمدند، حق نداشتند كه مثلا همه هفت نفر اعضاي شورا و دو نفر علي‎البدل را يك دفعه از شهرستان انتخاب كنند. دو نفر كه از دانشگاه تهران مستقيم به شوراي مركزي مي‎رفت، سه تا هم بايد از تهران انتخاب مي‎شد. دو سه روز كه گذشت جلسه‎اي در لانه جاسوسي تشكيل شد و گفتم كه ما آمديم اين‎جا، تحكيم از هم پاشيد و ديگر تحكيمي نيست. چون شوراي مركزي بچه‎‎هاي تهران و دانشگاه تهران و بچه‎‎هاي شريف و اميركبير و اين‎ها كه همه خودشان شوراي اصلي دانشجويان خط امام بودند - مثلا بيطرف نماينده بچه‎‎هاي دانشگاه تهران بود - به هرحال يا اين‎ها بايد برگردند يا بايد فكري كرد.
به سه نفر مأموريت دادند كه برگردند و فكري به حال تحكيم كنند. من و آقاي علي مغاري از دانشگاه تهران بوديم و آقاي دكتر حسين رحيمي هم مدتي رييس سازمان سنجش بودند. ما قرار شد برگرديم و تحكيم را بازسازي كنيم. يك ساختماني بود براي جهاد سازندگي، نبش ميدان انقلاب، يك طبقه‎اش براي انجمن اسلامي دانشگاه تهران بود كه يك بخشي از آن را به تحكيم داده بوديم. كار شورا آغاز شد. شورايي تشكيل شد من بودم و آقاي فضل‎ا... موسوي و آقاي سيدنژاد از دانشگاه تربيت معلم، كه اين‎ها به‎صورت علي‎البدل بودند. آقاي صادق واعظ‎زاده، از دانشگاه علم و صنعت بود. آقاي علي احمدي بعد از آقاي واعظ‎زاده آمد. البته آقاي احمدي‎نژاد و آقاي مجتبي‎ هاشمي جمع اوليه‎اي بودند كه از علم و صنعت در شوراي اوليه تحكيم شركت كرده بودند، ولي با اين‎ بچه‎ها همراهي نكرده بودند. مجتبي‎ هاشمي معاون استاندار آذربايجان غربي شد و آقاي احمدي‎نژاد و محصولي كه همراه ايشان بودند، يك روز آمدند خداحافظي كردند و گفتند ما ديگر نمي‎توانيم اين‎جا بمانيم و داريم مي‎‎رويم و بايد مملكت را اداره كنيم.

آن‎ها كه لانه جاسوسي ماندند، ديگر بر نگشتند؟
نه ديگر برنگشتند. بچه‎ها سفت و قرص تو لانه جاسوسي نشسته بودند و در حقيقت لانه جاسوسي براي خود يك وزارتخانه و يك ستاد شده بود! يكي از نكاتش اين بود كه در لانه جاسوسي چندتا انبار بسيار بزرگ بود و پيشرفته‎ترين تجهيزات آن‎جا بود. تعداد بسيار زيادي ضبط‎صوت و تلويزيون و كاغذ به مقدار بسيار زياد و... من يادم مي‎آيد ماشين‎هاي پيشرفته زيادي آن‎جا بود. چون من در كار فني و مكانيكي و اين‎ها - رشته‎ام هم مكانيك بود - بسيار مسلط و خبره بودم – و هنوز هم همين‎طور است - من را براي راه‎اندازي اين ماشين‎ها مي‎بردند. چه سوييچ داشت چه نداشت، به هر صورتي اين‎ها را مورد استفاده قرار مي‎داديم. اين ماشين‎ها را مأموريتي بذل و بخشش مي‎كردند... و اين‎ها هم از نكات اهميت پيدا كردن سفارت بود.
خلاصه اين‎ بچه‎ها ديگر برنگشتند، اين‎ها لانه جاسوسي ماندند. مسايل شوراي انقلاب و دعواهايي كه با آمريكا پيش آمد، نگهداشتن ‎گروگان‎ها و چطور پس دادن آن‎ها، جريان طبس. جريان طبس باعث شد كه اين‎ها از نگهداشتن ‎گروگان‎ها تو محوطه چهار راه مفتح بترسند، لذا ‎گروگان‎ها را توزيع كردند... حتي تعدادي از اين‎ بچه‎ها از لانه جاسوسي مي‎رفتند؛ مثلا دو هفته پيدايشان نبود بعد كه مي‎‎ديدند يك موقعيت سياسي خوبي پيش آمده، سر و صدا و بحث‎هايي با آمريكا آغاز مي‎شد، اين‎ها دوباره مي‎‎آمدند كه بگويند ما تو بچه‎‎هاي لانه جاسوسي هستيم. لذا در شوراي لانه نشستند، آيين‎نامه تدوين كردند، ساعت مرخصي ماهيانه دادند، حتي متأهلين و مجردين ساعتشان مشخص بود و قضاياي خيلي مفصلي اتفاق افتاد. يك عده‎اي هم كه آن‎جا اذيت مي‎كردند، سر و صدا مي‎كردند، همه‎اش اعتراض مي‎كردند به تصميمات شوراي مركزي و وضع خسته‎كننده‎اي را ايجاد كرده بودند. به اين‎ها مي‎‎گفتند كه جاي شما اين‎جا نيست. ولي آن‎ها نمي‎رفتند و مي‎‎گفتند كه شما چه كاره‎ايد و ما همه با هم اين‎جا را‎ گرفته‎ايم و شما حق نداريد بيش از ما ادعايي بكنيد. يك طرحي را ايجاد كردند به‎نام طرح «آمبولانس» كه نمي‎دانم طرح كي بود، ولي آمبولانس‎‎هاي شكيل و خوش‎فرمي داخل سفارت بود. گاهي معترضين يا به‎قول بچه‎‎هاي داخل سفارت، موذي‎هايي كه اذيت مي‎كردند - و بعضا هم از بيرون خط مي‎گرفتند، هوادار بعضي از رجال سياسي بودند - اين‎ها را يك موقعي كه شب خواب بودند با تشك يا مبلي كه روي آن خوابيده بودند، برمي‎داشتند مي‎گذاشتند توي آمبولانس، در را قفل مي‎كردند و مي‎بردند طرف را بيرون پياده مي‎كردند!
ما آمديم و دفتر تحكيم را آغاز كرديم، جلسات شوراي مركزي و شوراي عمومي را خيلي مدون و منسجم كرديم، اساس‎نامه و مرام‎نامه تهيه كرديم كه بحث مرام‎نامه بسيار مفصل طول كشيد. تا كه رسيديم به نماينده حضرت امام و آن شوراي پنج نفره نمايندگان، يك جلسه هم نتوانسته بودند دور هم بنشينند و با هم صحبت كنند؛ چون اختلافات كلي هم شروع شده بود و بني صدر هم ساز خودش را مي‎زد. به همين جهت ما درخواست كرديم امام نماينده معرفي كنند. مرحوم حاج احمد آقا از طرف امام پيام آوردند كه آقاي سيد علي آقا نماينده تام‎الاختيار من است. هر چه ايشان تصميم بگيرند، من قبول دارم و به اين‎ وسيله ايشان نمايندگي دفتر تحكيم را به آقاي خامنه‎اي واگذار كردند. همزمان با اين قضايا ترورها و انفجارها خيلي اوضاع را به هم ريخت و شرايط را دگرگون كرد. ما جلساتي هم خدمت آقا داشتيم و در مورد همين نمايندگي صحبت كرديم. با توجه به اين‎كه آقا آن زمان مسئول دفتر سياسي حزب جمهوري اسلامي هم بودند. انجمن‎ها براي حفظ استقلال خودشان يك نوع دافعه‎اي نسبت به هضم شدن درون جريان حزب جمهوري اسلامي داشتند و نمي‎پذيرفتند كه بخش دانشجويي حزب بخواهد بيايد داخل انجمن‎ها و مسلط بشود، ما سئوال كرديم خدمت ايشان كه نظر شما راجع به اين‎ مسايل چيست؟ ايشان گفتند كه آن حيثيت حزبي من ربطي به نمايندگي من از طرف امام در انجمن‎‎هاي اسلامي ندارد و شما مطمئن باشيد ملاحظاتي كه مربوط به حزب جمهوري اسلاميست، در مسايل شما لحاظ نمي‎كنم. و از اين‎ جهت جالب بود، حتي بعد از شهادت شهيد بهشتي و بعد از اين‎كه آقا دبير كل حزب جمهوري اسلامي شدند، باز از ايشان سئوال كرديم حالا كه شما دبير كل شديد، نظرتان چيست؟ ايشان گفتند كه حتي امروز هم اگر مصلحت و منافع نظام و انقلاب اقتضا كند كه حركت انجمن‎‎هاي اسلامي و بچه‎‎هاي تحكيم را مقدم بدارم و آن را تقويت كنم، اين‎ كار را مي‎‎كنم، اما منفعت و ملاحظات حزبي را مورد توجه قرار نمي‎دهم. ولي خب چون آقا دبير كل حزب بودند، عده‎اي از اين‎ بچه‎‎هاي تحكيم و انجمن‎ها با اين‎ موضوع مشكل داشتند. مي‎‎گفتند ايشان دبيركل حزب‎اند و به اين‎ جهت آن‎طور كه بايد و شايد به ما نخواهند رسيد و بحث تغيير نماينده امام خيلي جدي بود. نظر خود آقا هم همين بود. نه به جهت حزبي - همزمان، و بعد از انفجار سال‎ها طول كشيد شرايط دست ايشان به شرايط عادي برگردد، همان كار‎هاي رياست‎جمهوري هم براي ايشان در آن وضعيت جسماني كار ساده‎اي نبود. با سختي حركت كردند، در آن حالت، رأي‎گيري رياست جمهوري ايشان انجام شد و رييس‎جمهور شدند - ولي رسيدن به مسايل كابينه و دولت و بعد نخست‎وزير شدن آقاي موسوي و مسايل بعدي كه خود جناح‎هاي سياسي هم باهم مسئله داشتند. بحث ميان مؤتلفه و بخشي از جناح كه به تعبيري مي‎گفتند جناح چپ حزب جمهوري اسلامي، در درون جمهوري اسلامي جدي بود. به مسئله آن‎ها بايد رسيدگي مي‎شد. لذا ايشان گفتند فردي را پيدا كنيد به‎عنوان نماينده امام و بنده خدمت امام معرفي مي‎كنم.
افرادي را ايشان معرفي كردند، ما توجيه نشديم نسبت به معرفي ايشان. البته اصرار هم نمي‎كردند. مي‎‎گفت كه من پيشنهاد دادم [و تصميم با شماست]. يك دوره مسيح مهاجري را معرفي كردند، كه ما جلساتي با مسيح مهاجري داشتيم، جذب نشديم تو اين‎ قضيه، البته خود ايشان هم، به‎خاطر مسايل روزنامه جمهوري اسلامي و حفظ آثار شهيد بهشتي و... زياد استقبال نكرد.
خود بچه‎‎هاي ما هم مي‎گفتند كه ايشان آمادگي پيش‎برد كار را ندارند. به اضافه اين‎ كه بچه‎‎ها يك نوع نگاه‎‎ خاصي هم داشتند و مي‎‎گفتند نماينده امام در جمع ما بايد آدمي باشد كه توانايي فقاهتي قوي‎اي داشته باشد، در حد خودش مجتهد باشد، دانش‎هاي روزش خوب باشد، خلاصه يك مرجع تقليد كوچكي باشد. دنبال يك همچين چيزي مي‎گشتند.
يك دوره‎اي آقا، آقاي خاتمي را معرفي كردند كه تازه از آلمان آمده بود. از اردكان هم ايشان نماينده مجلس شده بود. از قضا در آن چند جلسه اتفاق آرا شد كه با آقاي خاتمي ادامه ندهيم. چون سئوالات زيادي مطرح مي‎كرد كه براي اين‎ها جواب نداشت و بچه‎ها عموما دنبال جواب بودند. و بعدها، سال‎هاي اخير فهميديم كه روش غزالي‎گري فكري يا به تعبيري روش كانتي ايشان، ادامه دارد و همچنان سئوال مطرح مي‎‎كنند و در عين حال قرار نيست جوابي‎گرفته شود. از قضا نماينده بچه‎‎هاي دانشگاه شهيد بهشتي در شوراي تحكيم در آن زماني‎كه آقاي خاتمي آمد و يك مدتي جلساتي برگزار كرديم، آقاي‎ هاشم آقاجري بود. من دقيقا يادم هست كه نشستيم و با آقاي حسين رحيمي و من، مشورت كرديم و ايشان قاطع و كامل مي‎‎گفت كه آقاي خاتمي داراي سواد و فضل چنداني نيست و به درد كار ما نمي‎خورد! بحث آقاي خاتمي هم منتفي شد. بعد آقا، محي‎الدين حسيني شيرازي كه فرهنگستان قم را راه‎اندازي كرد، پيشنهاد دادند. گفتند در مجلس خبرگان گاهي پيشنهادهاي خوبي داشته، بررسي‎‎هاي خوبي داشته. جلساتي هم خدمت ايشان داشتيم، ولي آقاي محي‎الدين يك فضاي آرماني و به‎نحوي كاملا خارج از دنياي امروز مطرح مي‎كرد. از اين‎ جهت، بچه‎ها نمي‎توانستند مسئله را بگيرند. بعد از آن آقا، جناب آقاي شيخ غلامحسين نادي نجف‎آبادي را معرفي كردند، كه بعدها معلوم شد ايشان از آن طلبه‎‎هاي بسيار افراطي مدافع آقاي منتظري هستند. در آن زمان هم ما جلساتي را با آقاي نادي شروع كرديم. در نهايت جمع‎بندي كرديم و باز قانع نشديم.
سرانجام آمديم خدمت آقا گفتيم كه ما از ايشان نيز قانع نمي‎شويم. ايشان يك اشاره ظريفي كردند كه آن اشاره را ما به‎عنوان گلايه خودمان نسبت به ايشان قرار داديم و ايشان هم اين گلايه را پذيرفتند. اشاره كردند كه من مي‎خواستم افرادي را معرفي كنم كه بتوانم ارتباطم را با شماها گاه و بيگاه حفظ كنم. خب معناي اين‎ مسئله اين‎ بود كه آن‎ها افرادي باشند كه خط آقا را بخوانند، قبول كنند و بروند جلو. البته بعدها معلوم شد كه از قضا تقريبا هيچكدام از آقايان آن‎هايي نبودند كه خط آقا را بخوانند. مثلا خود آقا تصور مي‎كردند كه اگر مهاجري باشد هماهنگي‎هايش را با آقا ادامه مي‎دهد! اين‎كه امام به آقا توصيه كرده بودند يك روز در هفته به دانشگاه تهران بروند، با بچه‎ها در ارتباط باشيد، كه آقا دوشنبه‎ها مي‎رفتند براي نماز و بعد نماز هم جلسات گفت‎وگو و پرسش و پاسخ بود، تا مدت‎ها هم ادامه داشت. البته بعد از دوره جراحت ايشان و دوره رياست جمهوري خيلي كمتر بود، اما قبلش به‎صورت منظم برگزار مي‎شد. ما هم گلايه كرديم براي ايشان كه چون شما همچون شخصي را مي‎‎خواستيد، ما هم به توصيه شما به‎دنبال اين‎ افراد مي‎رفتيم و اين‎ها آن‎قدر جذب‎كننده نيستند. آقا گفتند كه من مي‎‎دانم شما دنبال چه كساني هستيد، ولي معلوم نيست كه آن‎ها تا چه حد انتظارات شما را برآورده كنند. شما دلتان مي‎خواست يك مرجع تقليدي را صاف مي‎‎آوردند جلوي شما و مي‎گفتند اين‎ نماينده امام است. ما هم گفتيم بله ما هم همين را مي‎‎خواستيم و شما اين‎ افراد مختلف را معرفي كرديد، اين‎ها نمي‎توانند جواب ما را بدهند. آقا گفتند كه خودم هم به اين‎ نتيجه رسيدم كه اگر از آدم‎هاي مياني بخواهيم استفاده كنيم الان يك مقدار با چيزي كه داريم، نمي‎توانند جوابتان را بدهند. حالا خود شما فكر كنيد و من ديگر كسي را معرفي نمي‎كنم. تعبير آقا بيشتر اين‎ بود كه موفقيت يا عدم موفقيت اين‎ آقايان را، من به عهده نمي‎گيرم.
تا اين‎كه بعد از اين‎ جريان ما آمديم خدمت آقاي مشكيني. خود آقا هم مي‎‎دانستند كه ذهنيت‎‎هاي ما بيشتر كجا مي‎‎چرخد. در جلسه‎اي كه با آقاي مشكيني داشتيم و خيلي هم شلوغ شد، علي احمدي و صادق واعظ‎زاده صحبت كردند، من صحبت كردم، آقاي حسين رحيمي صحبت كرد. همان جلسه، اولين واخوردي بود براي بچه‎ها كه چيزي كه نبايد اتفاق مي‎‎افتاد، افتاد. يعني پيش‎بيني كه آقا كرده بودند. اين‎كه علما بالاخره آن‎قدر سازمان يافته نيستند، با اين‎ چيزها سر و كار مستقيم ندارند.
بعد شما مي‎‎رويد و انتظاراتي را مطرح مي‎كنيد؛ جواب نمي‎گيريد...به هرحال قضيه حاج آقاي مشكيني هم به‎علاوه دو نفر ديگر كه مد نظر ما بودند، يعني آقايان صانعي و خزعلي، هركدام به دلايل متفاوتي منتفي شد.
قضيه كه به اين‎جا رسيد و يكي دو مورد ديگر هم مثل آقايان خزغلي و صانعي به دلايل ديگر منتفي شد، ما دوباره خدمت آقا رسيديم و جريان را توضيح داديم و گفتيم كه چه‎كار بايد بكنيم؟ آقا گفتند كه خب تا اين‎‎اندازه كه هست من مي‎توانم و مضايقه‎اي ندارم. كه از آن به بعد آن بحث را راكد گذاشتيم و دنبال افراد جديد نگشتيم و بعدا مرام‎نامه و اساس‎نامه را با خود آقا ادامه داديم. يعني مرام‎نامه را تدوين كرديم، آخرين اصلاحات و جلسات شوراي عمومي، يك‎سال و ‎اندي، محكم دنبال كرديم. روزي را كه بنده و آقاي علي مغاري خدمت آقا رسيديم، خاطرم هست كه مرام‎نامه را خدمت ايشان داديم، گفتيم كه آخرين اصلاحات را انجام داديم، ذكر كرديم كه مبناي تفكر ديني انجمن‎‎هاي اسلامي همان‎طوري كه امام در مورد شهيد مطهري گفتند، آثار و كتب شهيد مطهري است؛ خط، خط امام است؛ تفكر، تفكر امام است؛ اين‎ها را ذكر كرديم و يك بند تشكيلاتي هم در مرام‎نامه آورديم كه اعضاي دانشجويي تشكل‎هاي سياسي اسلامي، حق دارند كه در انجمن‎ها حضور داشته باشند و فعاليت كنند. اين‎ به‎خاطر اين‎ بود كه خيلي از انجمن‎ها، بچه‎‎هاي دانشجوي حزب را بيرون مي‎كردند، مي‎‎گفتند شما حق نداريد بياييد.
آقا از اين‎ مسئله استقبال كردند؛ گفتند واقعا كار خوبي كرديد كه اين‎ را گنجانديد. حالا بريم جلو تا ببينيم در اين‎ نوع هم‎گرايي‎ها و همراهي‎ها چه خواهد شد. به هرحال، ايشان مرام‎نامه را تأييد كردند، تمجيد كردند و حتي گفتند من تأييديه كتبي را مي‎‎نويسم.
كه البته در سال 1361 وقتي شوراي عمومي برگزار شده بود، من همزمان داشتم درس طلبگي مي‎‎خواندم و مي‎‎خواستم رسما كار طلبگي را دنبال كنم و بروم جلو. ديگر از تابستان سال 1361 نمي‎خواستم بمانم، بعد از آن ديگر نمي‎دانم كه اين‎ها تأييديه مكتوب مرام‎نامه را از آقا ‎گرفتند يا نه.

چطور اين‎قدر سطح انتظارات شما بالا بود و سطح اين‎چنيني براي خود قايل بوديد؟

بچه‎ها بچه‎‎هاي باسوادي بودند من آن موقع تمام روش رئاليسم را خوانده بودم، فلسفه خوانده بودم. سنم در حدود هفده سال بود تقريبا تمام كتب شهيد مطهري را كه تا آن روز بيرون آمده بود، خوانده بودم. تمام آثار دكتر شريعتي كه تا آن زمان منتشر شده بود را خوانده بودم و جلسات بسيار زيادي از مباحث‎شان ديده بودم. روي مطالب امام كار مي‎‎كرديم، در مباحث مربوط به بحث‎‎هاي شكل‎گيري حاكميت ديني، نظام جمهوري اسلامي حرف داشتيم. فاصله‎اي ميان دانشجو و استادش نبود. از قضا شاخه‎‎هاي درسي خودمان را خيلي جدي نمي‎گرفتيم...!

بچه‎ها جايگاه خود را چگونه تعريف كرده بودند؟
بيشتر شاغلين به علوم جديدي كه مي‎خواهند مسير باروري و تبلور يك جامعه ديني و ‎انديشه و نظام ديني جديد را محقق كنند.
به‎صورت تشكيلاتي چطور؟ دفتر تحكيم دنبال چه مي‎‎گشت؟
آن‎جا مرام‎نامه تنظيم شده بود. تقريبا همه اهداف اساسي انقلاب را براي خودشان تعريف كرده بودند. مبارزه با استكبار و ايستادن در مقابل آمريكا و قدرت‎هاي بزرگ، و واقعا هم اين‎كار را كردند. در نيمه اول دهه شصت اين‎ كار انجام شد. در آن چند سال اولي كه بنده هم آن‎جا فعاليت مي‎كردم.

عملكرد كلي آن طي سه چهار سال فعاليتتان چه بود؟
خب تمام ابداعات و ابتكاراتي كه در فضاي سياسي، اجتماعي و مديريتي ما اتفاق افتاد، چيزي بود كه از اين‎ها مي‎‎تراويد. اشغال لانه جاسوسي بود، حركت انقلاب فرهنگي، تشكيل بخش عمده و بدنه سپاه بود، تشكيل جهاد سازندگي بود، بعدا تشكيل جهاد دانشگاهي بود، و تقريبا همه چيزهايي كه مي‎‎بينيد از همين نيرو تغذيه كرده بود.

در مرام‎نامه پيش‎بيني نكرده بوديد كه خط سير دفتر تحكيم چطور حفظ شود؟
چرا؛ تا حد زيادي پيش‎بيني شده، نماينده امام پيش‎بيني شده، محور مشروعيت، سلامت و صيانت انجمن‎‎هاي اسلامي، همين نمايندگي رهبري، پيش‎بيني شده بود. مرام‎نامه، مرام‎نامه بسيار خوبي است. چند وقت پيش در يكي از اين‎ اجلاس‎هايي كه بچه‎‎هاي تحكيم قديم و اقدم، دوره‎‎هاي دهه شصت و هفتاد گذاشته بودند، من را دعوت كردند. يك نسخه چاپ كرده بودند و به من دادند كه من ديدم همان نسخه‎اي است كه ما نوشته بوديم و تنها يك تغيير جزيي ديدم كه بند مربوط به اين‎كه آثار شهيد مطهري محور فكري ماست را به‎عنوان يك پاورقي زدند، يعني ذكر كردند تفكر ديني ما همان اسلام شيعي، فقاهتي در طول تاريخ، فقها و علما و اين‎ها در اين‎ راه مجاهدت كردند و شهيد شدند. آن را برداشتند در حاشيه زدند كه، در دوران كنوني [مصداق] اين‎ تفكر شهيد مطهري است.

آن موقع داخل دانشگاه تك قطبي بود يا انجمن‎ها و تشكل‎هاي ديگري هم بودند؟
خب در حقيقت يك نوع منازعه و مناقشه بسيار شديد ميان بچه ‎هاي انقلاب و انجمن ‎هاي اسلامي و بعد كه شد دفتر تحكيم، با دو جريان گسترده ديگر وجود داشت. البته آن دو جريان در ميان خودشان هزارتا مسئله داشتند، ولي به هرحال جبهه انقلاب و ضدانقلاب را تشكيل مي داد. يك جريان گسترده جريان كمونيست ها و ماركسيست ها بود، اعم از حزب توده، چريك ‎هاي فدايي خلق، سازمان پيكار و.... چپ ‎هاي ماركسيست تشكل ‎هاي رسمي خودشان را داشتند، چريك ‎هاي فدايي «جنبش دانشجويي پيشگام» را داشتند. جريان دوم مجاهدين خلق بودند كه «جنبش مجاهدين پيشگام» را داشتند. كلا اين مجاهدين خلق دايما با چريك ‎هاي فدايي رقابت داشتند.
سازمان چريك ‎هاي فدايي، بخش دانشجويي اش را جنبش دانشجويي پيشگام معرفي كرد. بعد مجاهدين خلق هم به جهت اين‎كه خود را به‎روز و مدرن نشان بدهند، آمدند «جنبش مجاهدين پيشگام» را تشكيل دادند.
«جنبش مجاهدين پيشگام» در سازمان مجاهدين انجمن هايي را شبيه به ما تشكيل داده بودند تحت عنوان «انجمن ‎هاي دانشجويان مسلمان» و منظورشان اين بود كه ما چيزي را به صفت اسلامي نمي شناسيم، ما وقتي مسلمان هستيم به‎عنوان مسلمان بودن صفات خودمان را روي هم متراكم مي كنيم. اما صفات زندگي و جامعه را به صفات اسلامي متصف نمي كنيم. لذا نمي گفتند انجمن اسلامي، ميگفتند انجمن دانشجوي مسلمان.
آن‎ها معتقد بودند صفات اسلامي در درون زندگي مربوط به دوران خودش است، يعني دوران سنتي يك صفاتي را در مي آورد به‎عنوان صفات اسلامي، در زندگي جاري مي كند. در مقابل، دوران مدرن ممكن است اصلا صفتي را نتواند به‎عنوان صفت اسلامي در زندگي جاري كند.
ولي چون ما به اسلام معتقديم، چون مسلمانيم، آن وقت زندگي خودمان را شكل مي‎دهيم، حالا تشكلمان هم مي شود انجمن مسلمانان نه انجمن اسلامي. خود انجمن، اسلامي نيست بر خود انجمن، معيار و ملاك اسلامي حاكم نيست.

مشخصه ‎هاي اين مذهب مدرن ظاهرا اسلامي چه بود؟ چون اين‎ها از طيف ماركسيستي و پيكار و تقي شهرام جدا بودند و به‎حساب مسلمان حساب مي‎شدند.
ببينيد دهه پنجاه بحث تجديد و تجدد در دين بحث خيلي گسترد‎ه‎اي شده بود، همه جا بحث فراگيري بود. تلقي همه اين بود كه اگر در اين زمينه كار جدي اي شود، ظرف پنج سال، ده سال، اصلا يك فقه نو بيرون مي آيد. يك فلسفه وكلام نو بيرون مي آيد. همه يك همچين تلقي اي را داشتند. و لذا مسئله تجددگرايي در مباحث ديني بحث خيلي مهمي بود. بخصوص اين‎كه يك مدل‎هايي آن زمان دنبال مي شد...

آقاي شريعتي و اين‎ها...؟
بله مرحوم دكتر شريعتي، وقتي آدم‎هايي جمع مي شدند و از جلسات ايشان استفاده مي‎كردند تلقي اين بود كه دارند به سمت اسلام جذب مي شوند.
در حالي‎كه اين واقعيت نداشت. در حقيقت اين‎ها يك بخش بزرگي از تحصيل‎كردگان جديد بودند كه سر درگم بودند و دنبال اين بودند كه از آن روحيه سنت‎گريزي و آن معروفات ديرينه و تاريخي كه در سنن اسلامي هست، چون احساس مي كردند دورانش گذشته، بگريزند و با اين روحيه دنبال يك فضا و دوران جديد مي گشتند. بنابراين مجموعه حركت مرحوم دكتر شريعتي موقعيت پيدا كرد، ميدان گسترد‎ه‎اي در اختيارش قرار‎گرفت.

به‎عنوان آخرين سئوال از شما، مايليم بدانيم كه مشي برخورد و روش مواجهه‎ شما با اين دو جرياني كه فرموديد در فضاي آن روز دانشگاه‎ها چه بود؟
ما آن‎ها را ضد انقلاب مي دانستيم، وضعمان نسبت با آن‎ها روشن بود. البته معتقد بوديم اين‎ها ضد انقلابي هستند كه بايد مقهور گفتمان و فكر انقلاب بشوند، مادامي كه اسلحه برنداشتند مقهور گفتمان و فكر انقلاب بشوند. لذا ما نسل مناظره ‎هاي قاهرانه هستيم، توانايي امروزمان، مال امروزمان نيست، توانايي هاي ما مال آن مناظره ‎هاي بسيار قوي و سنگيني است كه آن زمان ها در آمفي‎تئاترها و دانشكده ها مي نشستيم و بحث مفصل مي كرديم و به لطف خدا هم هميشه غالب بوديم. اين را هم عرض كنم كه جريان ‎هاي ضدانقلاب، ماركسيست و منافقين و اين‎ها قبل از آن‎كه مقهور قدرت و توان بسيج و گستره نيروي مسلح و نيروي عملياتي جامعه و نظام بشوند، مقهور فكر و گفتمان انقلاب شدند.
آن‎ها بيش از همه از اين جهت بريدند و عقب افتادند و بنابراين هيچ حرفي برايشان باقي نماند، جز اين‎كه بگويند يا حرف ما را گوش كنيد يا ما اسلحه مي كشيم