گفتگو سيد عباس نبوي يكي از اعضاي هيئت مؤسس دفتر تحكيم
بهعنوان سئوال اول كمي درباره مقطع شكلگيري دفتر تحكيم وحدت در سالهاي اول انقلاب توضيح دهيد. چه شد كه چنين تشكلاتي اصلا بهوجود آمد؟
قبل از پيروزي انقلاب، ما شاهد چيزهايي مثل انجمن اسلامي و اينها در دانشگاهها بوديم كه تشكلهايي سازمانيافته و داراي مرامنامه، اساسنامه و اين چيزها نبودند. من چون خودم از بنيانگزاران انجمنهاي اسلامي در فاصله يكساله پيش از پيروزي انقلاب بودم و اولين مرامنامه و اساسنامه انجمنهاي اسلامي و دفتر تحكيم وحدت را نوشتم - و حتي آخرين اصلاحات مرامنامه هم به دست خود من انجام شد - ميدانم كه قبل از پيروزي انقلاب اين تشكلهاي دانشجويي، شاكلهشان چطور بود. دو مجموعه بودند با عناوين «سازمانهاي دانشجويان مسلمان» و «انجمنهاي اسلامي» كه اينها طرفداران امام و به تعبيري دانشجويان خط امام بودند و مسير امام را دنبال ميكردند. ماركسيستها، تودهايها، منافقين كه آن زمان بهعنوان مجاهدين خلق بودند يا جنبش مجاهدين پيشگام طراحي كرده بودند، اينها هم براي خودشان جمعهاي دانشجويي و مجموعههاي خاص داشتند. به هرحال اين انجمنهاي اسلامي در دانشگاهها شكلگرفت.
ماهيت آن انجمنهاي اسلامي پيش از انقلاب چه بود؟
اينها متعدد بودند. طرفداران كساني بودند. از طرفداران مرحوم مهندس بازرگان، در اين انجمنها بودند، از متدينين و گاهي از انجمن حجتيه نيز داخل اينها بودند. در حقيقت آن زمان انجمنهاي اسلامي حالت شكليافته و مسير معيني را كه بتوانند براي خودشان ترسيم كنند، نداشتند. همه اينها يك چتري بود كه بچههاي انجمن اسلامي جمع ميكردند. در كنار آن البته تشكلهاي ديگري هم بودند. سازمانهاي گسترده ماركسيستي و سازمانهاي سياسي مختلف ديگري كه بهنوعي مبارزه ميكردند، با رژيم شاه و هوادار مثلا اتحاد جماهير شوروي يا چين بودند. حزب توده سابقه خيلي گستردهاي داشت. خب همين نهضت آزادي، قبلا نامش نهضت مقاومت ملي بود و اينها بخش دانشجويي داشتند. حزب جمهوري اسلامي هم كه مشغول فعاليت شد، بخش دانشجويي داشت و از همين بچههاي متدين دانشگاهها جذب ميكرد. به هرحال، انجمنهاي اسلامي بهعنوان تشكل دانشجويي كه ميخواستند مسير و خط امام را دنبال كنند، شكلگرفت و در انقلاب هم نقشهاي بسيار خوبي را ايفا كرد. در آغاز شكلگيري نظام جمهوري اسلامي نقشهاي بسيار مهمي ايفا كرد. امام خيلي به اينها توجه داشتند. بعد مرامنامه و اساسنامه تدوين شد كه هر دوي اينها موجود است. بهنظر ميرسد دفتر تحكيم وحدت غير موجهي كه مثلا به نام شاخه علامه شناخته ميشود، اين دفتر ديگر الان هيچ نسبت و مناسبتي با آن مرامنامه ندارد. ولي باز گاه و بيگاه ميبينيم كه هم از آرم دفتر استفاده ميكنند كه عكس امام در ميان اين آرم هست و هم از مرامنامهشان.
درباره مقطع شكلگيري بايد بگويم كه انجمنها و تشكلهاي پراكندهاي كه توي دانشگاهها بودند و موج اصلي دانشجويان را تشكيل ميدادند، مسير امام، خط امام و راه امام را در پيشگرفته بودند. موج بسيار گستردهاي بود يعني بالغ بر هشتاد، نود درصد دانشجويان دانشگاهها را شامل ميشد. آن وضعيت اولا يك ظرفيت و اقتضاي جديدي را بهوجود آورده بود كه بهطور طبيعي لازم ميشد حركتهاي مؤثر و فعالي آغاز بشود. ثانيا اين تشكلها دانشجويي بودند و دوست داشتند به هم وصل شوند...
ارتباطاتشان چطور شكل ميگرفت؟
مثلا در اميركبير كه آن موقع بهعنوان دانشگاه پليتكنيك معروف بود يا مثلا دانشگاه صنعتي شريف كه بهعنوان دانشگاه صنعتي آريامهر بود، در داخل اينها هستههاي مذهبي وجود داشت و بعضا بهعنوان انجمن اسلامي يا نامهاي ديگر هم بودند؛ مثلا بچههاي دانشگاه فني دوست داشتند به نام سازماني شناخته بشوند. از كلمه انجمن احساس هيئتي بودن و فلهاي بودن ميكردند، لذا نام انجمن را براي خود نميگذاشتند و از عنوان «سازمان دانشجويان مسلمان» استفاده ميكردند. بچههاي دانشگاههاي عموميتر، از لفظ انجمن استقبال ميكردند. آنوقت اينها با همديگر همراه شدند.
اولين قضيه اين بود كه نمايندگان اينها همديگر را در حقيقت در حركتهاي انقلاب و مبارزات پيدا كردند. بعد آهسته آهسته جلسات هماهنگي گذاشته شد، سپس قرار گذاشتند كه خدمت حضرت امام برسند و از امام رهنمود بخواهند. تازه انقلاب پيروز شده بود. يك متن دستنويسي از سخنان حضرت امام هست كه در صحيفه نور و صحيفه امام هم نيست. بنابراين ظاهرا آن زمانيكه امام تازه به قم آمده بودند و بچهها به ديدارشان رفته بودند، در آن منزلي كه تازه امام مستقر شده بودند، آن موقع ظاهرا به فكر نيفتاده بودند كه هر نوع جلسهاي مورد به مورد، مثلا خصوصي و نيمهخصوصي و اينها را مرتب ضبط كنند، آرشيو كنند، در عين حال به استناد وصيتنامه حضرت امام، اينها معتبر نيست، نميشود به اينها استناد رسمي كرد. اما بعضا بالاخره شواهدي وجود دارد كه ميتواند صحت كليت مسئله را تثبيت كند. متن دستنويس مطلبش اين است كه اين بچهها شروع ميكنند راجع به دولت موقت و آغاز دولت جمهوري اسلامي، انتقاد كردن. چون مهندس بازرگان نخستوزير بود و يك مشي مسامحهگرانهاي آغاز شده بود كه بهنوعي در بدنه هم حالت ليبرال مسلكي پيدا ميكرد. اينها شروع ميكنند به انتقاد كردن و اعتراض كردن كه امام بعد ازصحبتهاي بچهها خيلي با تندي ميگويند كه اين چه معنايي دارد كه شما به هر چيزي گير بدهيد و بد بگوييد. اداره كشور سخت است. شما دانشگاه خودتان را درست كنيد، هر جاييكه هستيد را اسلامي كنيد تا كلا كشور به يك ساماني برسد. به نظرم آن جلسه فروردين يا ارديبهشت 1358 بود. آنجا امام بيان ميكنند كه برويد بين خودتان دفتري تأسيس كنيد كه تحكيم وحدت كنيد، و بچهها اين لفظ تحكيم وحدت را از اينجا گرفتند.
هسته اوليه چه كساني بودند؟
يك جمع چهارده پانزده نفره بودند. من در جمع آن دوستاني كه به جلسه رفتند نبودم، فقط متن دستنويس را دارم؛ از اسناد دفتر تحكيم. تا آنجاييكه ميدانم، آقاي ابراهيم اصغرزاده، محسن ميردامادي، حبيبا... بيطرف و احتمالا مرحوم آقاي رحمان دادمان، رضا سيفالهي و تعدادي از بچههايي كه بعضيهايشان هم شهيد شدند. يكي دو نفر هم از بچههاي دانشگاه شريف بودند؛ مجيد صفايي و... جمع، جمع شوراي اوليه انجمنهاي اسلامي بوده كه بعد از اين مطلب شوراي اوليه تحكيم ميشوند. تعدادي ديگر هم كه همراه اينها شدند تا زيارت قم و ديدار حضرت امام بروند نيز آنجا حضور داشتند. از اينجا بحث دفتر تحكيم شكل ميگيرد. جلساتي را آغاز ميكنند و بعد از طريق حاج احمد آقا از امام ميخواهند كه يك شوراي نمايندگان براي اين مجموعه تعيين كنند. روش امام اين بود كه اگر چيزي تقاضا ميشد، مستقيما خودشان تعيين نميكردند. امام پيغام ميدهند كه بچهها پيشنهادهاشان را بدهند. بچهها هم يك تعداد افرادي را پيشنهاد ميكنند، از مجموع پيشنهادها، امام يك شوراي پنج نفرهاي را به صورت غيررسمي معرفي ميكنند و ميگويند كه با اين شورا كار كنيد. البته چون آن موقع جنبش دانشجويي بسيار بسيار قوي بود، گسترده بود، هيچ تشكل و حزب و جرياني در كشور به وسعت و گستردگي اين جنبش دانشجويي نبود و حتي واقعا حزب جمهوري اسلامي در ايجاد جريان اجتماعي و بسيج عمومي بهعنوان خود حزب نميتوانست در حد جريان دانشجويي مطرح باشد. بهعنوان شخصيتهاي حزب ميتوانست، اينكه فرض كنيد حضرت آيتا... خامنهاي، آقاي رفسنجاني يا شهيد بهشتي كه آن زمان هركدام براي خودشان يك ميداني از حركتهاي اجتماعي داشتند، بهعنوان شخص خود ميتوانستند؛ ولي اگر شما اشخاص را كنار ميگذاشتيد، ميآمديد حزب را مطرح ميكرديد، خود حزب موضوعيت نداشت. در حاليكه انجمنهاي اسلامي و دفتر تحكيم اصلا اشخاصش شناخته شده نبودند و تنها بهعنوان جريان دانشجويي مطرح بود. جريان بسيار بسيار گستردهاي بود. بنابراين اينها فكر ميكردند كه بيش از حد مجلس و ساختارهاي سياسي كه ميخواهيم تأسيس كنيم، اين جريان دانشجويي براي كشور اهميت دارد. بنابراين جا دارد كه يك شوراي نمايندگاني از امام بيايند و راهنما و مشاور اين حركت باشند. لذا افرادي كه معرفي شدند، عبارت بودند از حضرت آيتا... خامنهاي، آقاي رفسنجاني، آقاي موسوي خويينيها، بنيصدر را هم بچهها پيشنهاد داده بودند كه مورد موافقت امام قرارگرفته بود. نفر پنجم هم يا آقاي دكتر حسن حبيبي بود يا آقاي مجتهد شبستري.
در شوراي مركزي اولي چه كساني بودند؟
آن شوراي مركزي طي حركت سيزدهم آبان 1358، اشغال لانه جاسوسي اتفاق افتاد، همين بچههايي كه بودند؛ آقاي اصغرزاده، آقاي بيطرف و سيفالهي و ميردامادي و... رفتند لانه جاسوسي را گرفتند. من هم جزو همين بچهها بودم و رفته بودم. ولي هنوز جزو شورا نبودم. چون از لحاظ سني، فاصله داشتم. كمسنتر بودم تازه وارد دانشگاه شده بودم. هفده سالم بود و با آنها كه بيستوچهار سال داشتند، اين فاصله باعث ميشد بر كليت كار اثر بگذارد. من ياد دارم كه روز سيزدهم آبان مرحوم آقاي دادمان و من مسئول كنترل نيروهايي شديم كه اينها بهعنوان دانشجو آمدند و در اشغال لانه جاسوسي نقش ايفا كردند. چون دانشگاه تهران و دانشگاه شريف خيلي گزينشي شده افراد را دعوت كرده بودند، ولي بعضي از دانشگاهها بود كه از طريق بلندگو دعوت كرده بودند. مثل دانشگاه شهيد بهشتي كه آن موقع به نام دانشگاه ملي بود. يكي صبح ساعت هفت اعلام كرده بود كه ما ميخواهيم برويم و سفارت آمريكا را بگيريم و هر كسي ميخواهد، بيايد با ما برويم. نزديك صدوپنجاه نفر با خود همراه كرده بودند. از ميان چهارصد نفر صدوپنجاه نفر را آورده بودند. تيپهاي عجيب و غريبي را آورده بودند. البته بعضي از همانها كه خودسر آمده بودند، ماندند و نرفتند. ولي يكي از مسايل همين بود. مدت زماني هم طول كشيد تا به تعبيري داخل مجموعه لانه جاسوسي تصفيه بشود. همان روز اول شورا تصميم گرفت - سه نفر تصميمگيرهاي اصلي بودند، آقاي اصغرزاده و آقاي ميردامادي و آقاي بيطرف – تصميم گرفتند كه يك پالايشي توي نيروها انجام بشود. ما مأمور شديم به افرادي كه آمدند، آنهايي كه حق دارند بمانند كارت بدهيم. از همان جا تصفيهها شروع شد. يك عدهاي را رد كرديم و تعداد زيادي هم ماندند.
اين وضعيت كه پيش آمد يك جلسهاي تشكيل شد و حدود چهارده پانزده نفري از بچهها بودند و گفتند با اين وضعيتي كه اتفاق افتاده، دفتر تحكيم به امان خدا رها شده است. آن موقع من و آقاي دكتر علي مغاري، نمايندههاي انجمن اسلامي دانشگاه تهران بوديم كه برويم در شوراي عموم تحكيم شركت كنيم. چون آن تحكيم اوليه -تا سالهايي كه من هم بودم، قضيه همينطور بود، بعدها هم ظاهرا اين قاعده بود- يك حالت مثلا «وتو»مانندي براي بعضي از اين دانشگاهها قايل شده بودند. مثلا نمونه وتو اين بود كه دو نفر از شوراي انجمن اسلامي تمام دانشكدههاي دانشگاه تهران، توسط انجمن دانشگاه تهران معرفي ميشدند و اين دو نفر مستقيم به شوراي مركزي تحكيم ميرفتند. يعني شوراي عمومي تحكيم و نمايندههاي انجمن شهرستانها، همه بودند، ولي آنجا رأيگيري مجدد نميشد. اينها مستقيم شوراي مركزي ميرفتند. فقط دانشگاه تهران دو نفر داشت بقيه يك نفر داشتند. باز اضافه بر اين دو نفر، سه نفر ديگر هم بايد از تهران انتخاب ميشد. از دانشگاههاي شهر تهران. شوراي عمومي كه بچههاي شيراز و مشهد و تبريز و... آمدند، حق نداشتند كه مثلا همه هفت نفر اعضاي شورا و دو نفر عليالبدل را يك دفعه از شهرستان انتخاب كنند. دو نفر كه از دانشگاه تهران مستقيم به شوراي مركزي ميرفت، سه تا هم بايد از تهران انتخاب ميشد. دو سه روز كه گذشت جلسهاي در لانه جاسوسي تشكيل شد و گفتم كه ما آمديم اينجا، تحكيم از هم پاشيد و ديگر تحكيمي نيست. چون شوراي مركزي بچههاي تهران و دانشگاه تهران و بچههاي شريف و اميركبير و اينها كه همه خودشان شوراي اصلي دانشجويان خط امام بودند - مثلا بيطرف نماينده بچههاي دانشگاه تهران بود - به هرحال يا اينها بايد برگردند يا بايد فكري كرد.
به سه نفر مأموريت دادند كه برگردند و فكري به حال تحكيم كنند. من و آقاي علي مغاري از دانشگاه تهران بوديم و آقاي دكتر حسين رحيمي هم مدتي رييس سازمان سنجش بودند. ما قرار شد برگرديم و تحكيم را بازسازي كنيم. يك ساختماني بود براي جهاد سازندگي، نبش ميدان انقلاب، يك طبقهاش براي انجمن اسلامي دانشگاه تهران بود كه يك بخشي از آن را به تحكيم داده بوديم. كار شورا آغاز شد. شورايي تشكيل شد من بودم و آقاي فضلا... موسوي و آقاي سيدنژاد از دانشگاه تربيت معلم، كه اينها بهصورت عليالبدل بودند. آقاي صادق واعظزاده، از دانشگاه علم و صنعت بود. آقاي علي احمدي بعد از آقاي واعظزاده آمد. البته آقاي احمدينژاد و آقاي مجتبي هاشمي جمع اوليهاي بودند كه از علم و صنعت در شوراي اوليه تحكيم شركت كرده بودند، ولي با اين بچهها همراهي نكرده بودند. مجتبي هاشمي معاون استاندار آذربايجان غربي شد و آقاي احمدينژاد و محصولي كه همراه ايشان بودند، يك روز آمدند خداحافظي كردند و گفتند ما ديگر نميتوانيم اينجا بمانيم و داريم ميرويم و بايد مملكت را اداره كنيم.
آنها كه لانه جاسوسي ماندند، ديگر بر نگشتند؟
نه ديگر برنگشتند. بچهها سفت و قرص تو لانه جاسوسي نشسته بودند و در حقيقت لانه جاسوسي براي خود يك وزارتخانه و يك ستاد شده بود! يكي از نكاتش اين بود كه در لانه جاسوسي چندتا انبار بسيار بزرگ بود و پيشرفتهترين تجهيزات آنجا بود. تعداد بسيار زيادي ضبطصوت و تلويزيون و كاغذ به مقدار بسيار زياد و... من يادم ميآيد ماشينهاي پيشرفته زيادي آنجا بود. چون من در كار فني و مكانيكي و اينها - رشتهام هم مكانيك بود - بسيار مسلط و خبره بودم – و هنوز هم همينطور است - من را براي راهاندازي اين ماشينها ميبردند. چه سوييچ داشت چه نداشت، به هر صورتي اينها را مورد استفاده قرار ميداديم. اين ماشينها را مأموريتي بذل و بخشش ميكردند... و اينها هم از نكات اهميت پيدا كردن سفارت بود.
خلاصه اين بچهها ديگر برنگشتند، اينها لانه جاسوسي ماندند. مسايل شوراي انقلاب و دعواهايي كه با آمريكا پيش آمد، نگهداشتن گروگانها و چطور پس دادن آنها، جريان طبس. جريان طبس باعث شد كه اينها از نگهداشتن گروگانها تو محوطه چهار راه مفتح بترسند، لذا گروگانها را توزيع كردند... حتي تعدادي از اين بچهها از لانه جاسوسي ميرفتند؛ مثلا دو هفته پيدايشان نبود بعد كه ميديدند يك موقعيت سياسي خوبي پيش آمده، سر و صدا و بحثهايي با آمريكا آغاز ميشد، اينها دوباره ميآمدند كه بگويند ما تو بچههاي لانه جاسوسي هستيم. لذا در شوراي لانه نشستند، آييننامه تدوين كردند، ساعت مرخصي ماهيانه دادند، حتي متأهلين و مجردين ساعتشان مشخص بود و قضاياي خيلي مفصلي اتفاق افتاد. يك عدهاي هم كه آنجا اذيت ميكردند، سر و صدا ميكردند، همهاش اعتراض ميكردند به تصميمات شوراي مركزي و وضع خستهكنندهاي را ايجاد كرده بودند. به اينها ميگفتند كه جاي شما اينجا نيست. ولي آنها نميرفتند و ميگفتند كه شما چه كارهايد و ما همه با هم اينجا را گرفتهايم و شما حق نداريد بيش از ما ادعايي بكنيد. يك طرحي را ايجاد كردند بهنام طرح «آمبولانس» كه نميدانم طرح كي بود، ولي آمبولانسهاي شكيل و خوشفرمي داخل سفارت بود. گاهي معترضين يا بهقول بچههاي داخل سفارت، موذيهايي كه اذيت ميكردند - و بعضا هم از بيرون خط ميگرفتند، هوادار بعضي از رجال سياسي بودند - اينها را يك موقعي كه شب خواب بودند با تشك يا مبلي كه روي آن خوابيده بودند، برميداشتند ميگذاشتند توي آمبولانس، در را قفل ميكردند و ميبردند طرف را بيرون پياده ميكردند!
ما آمديم و دفتر تحكيم را آغاز كرديم، جلسات شوراي مركزي و شوراي عمومي را خيلي مدون و منسجم كرديم، اساسنامه و مرامنامه تهيه كرديم كه بحث مرامنامه بسيار مفصل طول كشيد. تا كه رسيديم به نماينده حضرت امام و آن شوراي پنج نفره نمايندگان، يك جلسه هم نتوانسته بودند دور هم بنشينند و با هم صحبت كنند؛ چون اختلافات كلي هم شروع شده بود و بني صدر هم ساز خودش را ميزد. به همين جهت ما درخواست كرديم امام نماينده معرفي كنند. مرحوم حاج احمد آقا از طرف امام پيام آوردند كه آقاي سيد علي آقا نماينده تامالاختيار من است. هر چه ايشان تصميم بگيرند، من قبول دارم و به اين وسيله ايشان نمايندگي دفتر تحكيم را به آقاي خامنهاي واگذار كردند. همزمان با اين قضايا ترورها و انفجارها خيلي اوضاع را به هم ريخت و شرايط را دگرگون كرد. ما جلساتي هم خدمت آقا داشتيم و در مورد همين نمايندگي صحبت كرديم. با توجه به اينكه آقا آن زمان مسئول دفتر سياسي حزب جمهوري اسلامي هم بودند. انجمنها براي حفظ استقلال خودشان يك نوع دافعهاي نسبت به هضم شدن درون جريان حزب جمهوري اسلامي داشتند و نميپذيرفتند كه بخش دانشجويي حزب بخواهد بيايد داخل انجمنها و مسلط بشود، ما سئوال كرديم خدمت ايشان كه نظر شما راجع به اين مسايل چيست؟ ايشان گفتند كه آن حيثيت حزبي من ربطي به نمايندگي من از طرف امام در انجمنهاي اسلامي ندارد و شما مطمئن باشيد ملاحظاتي كه مربوط به حزب جمهوري اسلاميست، در مسايل شما لحاظ نميكنم. و از اين جهت جالب بود، حتي بعد از شهادت شهيد بهشتي و بعد از اينكه آقا دبير كل حزب جمهوري اسلامي شدند، باز از ايشان سئوال كرديم حالا كه شما دبير كل شديد، نظرتان چيست؟ ايشان گفتند كه حتي امروز هم اگر مصلحت و منافع نظام و انقلاب اقتضا كند كه حركت انجمنهاي اسلامي و بچههاي تحكيم را مقدم بدارم و آن را تقويت كنم، اين كار را ميكنم، اما منفعت و ملاحظات حزبي را مورد توجه قرار نميدهم. ولي خب چون آقا دبير كل حزب بودند، عدهاي از اين بچههاي تحكيم و انجمنها با اين موضوع مشكل داشتند. ميگفتند ايشان دبيركل حزباند و به اين جهت آنطور كه بايد و شايد به ما نخواهند رسيد و بحث تغيير نماينده امام خيلي جدي بود. نظر خود آقا هم همين بود. نه به جهت حزبي - همزمان، و بعد از انفجار سالها طول كشيد شرايط دست ايشان به شرايط عادي برگردد، همان كارهاي رياستجمهوري هم براي ايشان در آن وضعيت جسماني كار سادهاي نبود. با سختي حركت كردند، در آن حالت، رأيگيري رياست جمهوري ايشان انجام شد و رييسجمهور شدند - ولي رسيدن به مسايل كابينه و دولت و بعد نخستوزير شدن آقاي موسوي و مسايل بعدي كه خود جناحهاي سياسي هم باهم مسئله داشتند. بحث ميان مؤتلفه و بخشي از جناح كه به تعبيري ميگفتند جناح چپ حزب جمهوري اسلامي، در درون جمهوري اسلامي جدي بود. به مسئله آنها بايد رسيدگي ميشد. لذا ايشان گفتند فردي را پيدا كنيد بهعنوان نماينده امام و بنده خدمت امام معرفي ميكنم.
افرادي را ايشان معرفي كردند، ما توجيه نشديم نسبت به معرفي ايشان. البته اصرار هم نميكردند. ميگفت كه من پيشنهاد دادم [و تصميم با شماست]. يك دوره مسيح مهاجري را معرفي كردند، كه ما جلساتي با مسيح مهاجري داشتيم، جذب نشديم تو اين قضيه، البته خود ايشان هم، بهخاطر مسايل روزنامه جمهوري اسلامي و حفظ آثار شهيد بهشتي و... زياد استقبال نكرد. خود بچههاي ما هم ميگفتند كه ايشان آمادگي پيشبرد كار را ندارند. به اضافه اين كه بچهها يك نوع نگاه خاصي هم داشتند و ميگفتند نماينده امام در جمع ما بايد آدمي باشد كه توانايي فقاهتي قوياي داشته باشد، در حد خودش مجتهد باشد، دانشهاي روزش خوب باشد، خلاصه يك مرجع تقليد كوچكي باشد. دنبال يك همچين چيزي ميگشتند.
يك دورهاي آقا، آقاي خاتمي را معرفي كردند كه تازه از آلمان آمده بود. از اردكان هم ايشان نماينده مجلس شده بود. از قضا در آن چند جلسه اتفاق آرا شد كه با آقاي خاتمي ادامه ندهيم. چون سئوالات زيادي مطرح ميكرد كه براي اينها جواب نداشت و بچهها عموما دنبال جواب بودند. و بعدها، سالهاي اخير فهميديم كه روش غزاليگري فكري يا به تعبيري روش كانتي ايشان، ادامه دارد و همچنان سئوال مطرح ميكنند و در عين حال قرار نيست جوابيگرفته شود. از قضا نماينده بچههاي دانشگاه شهيد بهشتي در شوراي تحكيم در آن زمانيكه آقاي خاتمي آمد و يك مدتي جلساتي برگزار كرديم، آقاي هاشم آقاجري بود. من دقيقا يادم هست كه نشستيم و با آقاي حسين رحيمي و من، مشورت كرديم و ايشان قاطع و كامل ميگفت كه آقاي خاتمي داراي سواد و فضل چنداني نيست و به درد كار ما نميخورد! بحث آقاي خاتمي هم منتفي شد. بعد آقا، محيالدين حسيني شيرازي كه فرهنگستان قم را راهاندازي كرد، پيشنهاد دادند. گفتند در مجلس خبرگان گاهي پيشنهادهاي خوبي داشته، بررسيهاي خوبي داشته. جلساتي هم خدمت ايشان داشتيم، ولي آقاي محيالدين يك فضاي آرماني و بهنحوي كاملا خارج از دنياي امروز مطرح ميكرد. از اين جهت، بچهها نميتوانستند مسئله را بگيرند. بعد از آن آقا، جناب آقاي شيخ غلامحسين نادي نجفآبادي را معرفي كردند، كه بعدها معلوم شد ايشان از آن طلبههاي بسيار افراطي مدافع آقاي منتظري هستند. در آن زمان هم ما جلساتي را با آقاي نادي شروع كرديم. در نهايت جمعبندي كرديم و باز قانع نشديم.
سرانجام آمديم خدمت آقا گفتيم كه ما از ايشان نيز قانع نميشويم. ايشان يك اشاره ظريفي كردند كه آن اشاره را ما بهعنوان گلايه خودمان نسبت به ايشان قرار داديم و ايشان هم اين گلايه را پذيرفتند. اشاره كردند كه من ميخواستم افرادي را معرفي كنم كه بتوانم ارتباطم را با شماها گاه و بيگاه حفظ كنم. خب معناي اين مسئله اين بود كه آنها افرادي باشند كه خط آقا را بخوانند، قبول كنند و بروند جلو. البته بعدها معلوم شد كه از قضا تقريبا هيچكدام از آقايان آنهايي نبودند كه خط آقا را بخوانند. مثلا خود آقا تصور ميكردند كه اگر مهاجري باشد هماهنگيهايش را با آقا ادامه ميدهد! اينكه امام به آقا توصيه كرده بودند يك روز در هفته به دانشگاه تهران بروند، با بچهها در ارتباط باشيد، كه آقا دوشنبهها ميرفتند براي نماز و بعد نماز هم جلسات گفتوگو و پرسش و پاسخ بود، تا مدتها هم ادامه داشت. البته بعد از دوره جراحت ايشان و دوره رياست جمهوري خيلي كمتر بود، اما قبلش بهصورت منظم برگزار ميشد. ما هم گلايه كرديم براي ايشان كه چون شما همچون شخصي را ميخواستيد، ما هم به توصيه شما بهدنبال اين افراد ميرفتيم و اينها آنقدر جذبكننده نيستند. آقا گفتند كه من ميدانم شما دنبال چه كساني هستيد، ولي معلوم نيست كه آنها تا چه حد انتظارات شما را برآورده كنند. شما دلتان ميخواست يك مرجع تقليدي را صاف ميآوردند جلوي شما و ميگفتند اين نماينده امام است. ما هم گفتيم بله ما هم همين را ميخواستيم و شما اين افراد مختلف را معرفي كرديد، اينها نميتوانند جواب ما را بدهند. آقا گفتند كه خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه اگر از آدمهاي مياني بخواهيم استفاده كنيم الان يك مقدار با چيزي كه داريم، نميتوانند جوابتان را بدهند. حالا خود شما فكر كنيد و من ديگر كسي را معرفي نميكنم. تعبير آقا بيشتر اين بود كه موفقيت يا عدم موفقيت اين آقايان را، من به عهده نميگيرم.
تا اينكه بعد از اين جريان ما آمديم خدمت آقاي مشكيني. خود آقا هم ميدانستند كه ذهنيتهاي ما بيشتر كجا ميچرخد. در جلسهاي كه با آقاي مشكيني داشتيم و خيلي هم شلوغ شد، علي احمدي و صادق واعظزاده صحبت كردند، من صحبت كردم، آقاي حسين رحيمي صحبت كرد. همان جلسه، اولين واخوردي بود براي بچهها كه چيزي كه نبايد اتفاق ميافتاد، افتاد. يعني پيشبيني كه آقا كرده بودند. اينكه علما بالاخره آنقدر سازمان يافته نيستند، با اين چيزها سر و كار مستقيم ندارند.
بعد شما ميرويد و انتظاراتي را مطرح ميكنيد؛ جواب نميگيريد...به هرحال قضيه حاج آقاي مشكيني هم بهعلاوه دو نفر ديگر كه مد نظر ما بودند، يعني آقايان صانعي و خزعلي، هركدام به دلايل متفاوتي منتفي شد.
قضيه كه به اينجا رسيد و يكي دو مورد ديگر هم مثل آقايان خزغلي و صانعي به دلايل ديگر منتفي شد، ما دوباره خدمت آقا رسيديم و جريان را توضيح داديم و گفتيم كه چهكار بايد بكنيم؟ آقا گفتند كه خب تا ايناندازه كه هست من ميتوانم و مضايقهاي ندارم. كه از آن به بعد آن بحث را راكد گذاشتيم و دنبال افراد جديد نگشتيم و بعدا مرامنامه و اساسنامه را با خود آقا ادامه داديم. يعني مرامنامه را تدوين كرديم، آخرين اصلاحات و جلسات شوراي عمومي، يكسال و اندي، محكم دنبال كرديم. روزي را كه بنده و آقاي علي مغاري خدمت آقا رسيديم، خاطرم هست كه مرامنامه را خدمت ايشان داديم، گفتيم كه آخرين اصلاحات را انجام داديم، ذكر كرديم كه مبناي تفكر ديني انجمنهاي اسلامي همانطوري كه امام در مورد شهيد مطهري گفتند، آثار و كتب شهيد مطهري است؛ خط، خط امام است؛ تفكر، تفكر امام است؛ اينها را ذكر كرديم و يك بند تشكيلاتي هم در مرامنامه آورديم كه اعضاي دانشجويي تشكلهاي سياسي اسلامي، حق دارند كه در انجمنها حضور داشته باشند و فعاليت كنند. اين بهخاطر اين بود كه خيلي از انجمنها، بچههاي دانشجوي حزب را بيرون ميكردند، ميگفتند شما حق نداريد بياييد.
آقا از اين مسئله استقبال كردند؛ گفتند واقعا كار خوبي كرديد كه اين را گنجانديد. حالا بريم جلو تا ببينيم در اين نوع همگراييها و همراهيها چه خواهد شد. به هرحال، ايشان مرامنامه را تأييد كردند، تمجيد كردند و حتي گفتند من تأييديه كتبي را مينويسم.
كه البته در سال 1361 وقتي شوراي عمومي برگزار شده بود، من همزمان داشتم درس طلبگي ميخواندم و ميخواستم رسما كار طلبگي را دنبال كنم و بروم جلو. ديگر از تابستان سال 1361 نميخواستم بمانم، بعد از آن ديگر نميدانم كه اينها تأييديه مكتوب مرامنامه را از آقا گرفتند يا نه.
چطور اينقدر سطح انتظارات شما بالا بود و سطح اينچنيني براي خود قايل بوديد؟
بچهها بچههاي باسوادي بودند من آن موقع تمام روش رئاليسم را خوانده بودم، فلسفه خوانده بودم. سنم در حدود هفده سال بود تقريبا تمام كتب شهيد مطهري را كه تا آن روز بيرون آمده بود، خوانده بودم. تمام آثار دكتر شريعتي كه تا آن زمان منتشر شده بود را خوانده بودم و جلسات بسيار زيادي از مباحثشان ديده بودم. روي مطالب امام كار ميكرديم، در مباحث مربوط به بحثهاي شكلگيري حاكميت ديني، نظام جمهوري اسلامي حرف داشتيم. فاصلهاي ميان دانشجو و استادش نبود. از قضا شاخههاي درسي خودمان را خيلي جدي نميگرفتيم...!
بچهها جايگاه خود را چگونه تعريف كرده بودند؟
بيشتر شاغلين به علوم جديدي كه ميخواهند مسير باروري و تبلور يك جامعه ديني و انديشه و نظام ديني جديد را محقق كنند.
بهصورت تشكيلاتي چطور؟ دفتر تحكيم دنبال چه ميگشت؟
آنجا مرامنامه تنظيم شده بود. تقريبا همه اهداف اساسي انقلاب را براي خودشان تعريف كرده بودند. مبارزه با استكبار و ايستادن در مقابل آمريكا و قدرتهاي بزرگ، و واقعا هم اينكار را كردند. در نيمه اول دهه شصت اين كار انجام شد. در آن چند سال اولي كه بنده هم آنجا فعاليت ميكردم.
عملكرد كلي آن طي سه چهار سال فعاليتتان چه بود؟
خب تمام ابداعات و ابتكاراتي كه در فضاي سياسي، اجتماعي و مديريتي ما اتفاق افتاد، چيزي بود كه از اينها ميتراويد. اشغال لانه جاسوسي بود، حركت انقلاب فرهنگي، تشكيل بخش عمده و بدنه سپاه بود، تشكيل جهاد سازندگي بود، بعدا تشكيل جهاد دانشگاهي بود، و تقريبا همه چيزهايي كه ميبينيد از همين نيرو تغذيه كرده بود.
در مرامنامه پيشبيني نكرده بوديد كه خط سير دفتر تحكيم چطور حفظ شود؟
چرا؛ تا حد زيادي پيشبيني شده، نماينده امام پيشبيني شده، محور مشروعيت، سلامت و صيانت انجمنهاي اسلامي، همين نمايندگي رهبري، پيشبيني شده بود. مرامنامه، مرامنامه بسيار خوبي است. چند وقت پيش در يكي از اين اجلاسهايي كه بچههاي تحكيم قديم و اقدم، دورههاي دهه شصت و هفتاد گذاشته بودند، من را دعوت كردند. يك نسخه چاپ كرده بودند و به من دادند كه من ديدم همان نسخهاي است كه ما نوشته بوديم و تنها يك تغيير جزيي ديدم كه بند مربوط به اينكه آثار شهيد مطهري محور فكري ماست را بهعنوان يك پاورقي زدند، يعني ذكر كردند تفكر ديني ما همان اسلام شيعي، فقاهتي در طول تاريخ، فقها و علما و اينها در اين راه مجاهدت كردند و شهيد شدند. آن را برداشتند در حاشيه زدند كه، در دوران كنوني [مصداق] اين تفكر شهيد مطهري است.
آن موقع داخل دانشگاه تك قطبي بود يا انجمنها و تشكلهاي ديگري هم بودند؟
خب در حقيقت يك نوع منازعه و مناقشه بسيار شديد ميان بچه هاي انقلاب و انجمن هاي اسلامي و بعد كه شد دفتر تحكيم، با دو جريان گسترده ديگر وجود داشت. البته آن دو جريان در ميان خودشان هزارتا مسئله داشتند، ولي به هرحال جبهه انقلاب و ضدانقلاب را تشكيل مي داد. يك جريان گسترده جريان كمونيست ها و ماركسيست ها بود، اعم از حزب توده، چريك هاي فدايي خلق، سازمان پيكار و.... چپ هاي ماركسيست تشكل هاي رسمي خودشان را داشتند، چريك هاي فدايي «جنبش دانشجويي پيشگام» را داشتند. جريان دوم مجاهدين خلق بودند كه «جنبش مجاهدين پيشگام» را داشتند. كلا اين مجاهدين خلق دايما با چريك هاي فدايي رقابت داشتند.
سازمان چريك هاي فدايي، بخش دانشجويي اش را جنبش دانشجويي پيشگام معرفي كرد. بعد مجاهدين خلق هم به جهت اينكه خود را بهروز و مدرن نشان بدهند، آمدند «جنبش مجاهدين پيشگام» را تشكيل دادند.
«جنبش مجاهدين پيشگام» در سازمان مجاهدين انجمن هايي را شبيه به ما تشكيل داده بودند تحت عنوان «انجمن هاي دانشجويان مسلمان» و منظورشان اين بود كه ما چيزي را به صفت اسلامي نمي شناسيم، ما وقتي مسلمان هستيم بهعنوان مسلمان بودن صفات خودمان را روي هم متراكم مي كنيم. اما صفات زندگي و جامعه را به صفات اسلامي متصف نمي كنيم. لذا نمي گفتند انجمن اسلامي، ميگفتند انجمن دانشجوي مسلمان.
آنها معتقد بودند صفات اسلامي در درون زندگي مربوط به دوران خودش است، يعني دوران سنتي يك صفاتي را در مي آورد بهعنوان صفات اسلامي، در زندگي جاري مي كند. در مقابل، دوران مدرن ممكن است اصلا صفتي را نتواند بهعنوان صفت اسلامي در زندگي جاري كند.
ولي چون ما به اسلام معتقديم، چون مسلمانيم، آن وقت زندگي خودمان را شكل ميدهيم، حالا تشكلمان هم مي شود انجمن مسلمانان نه انجمن اسلامي. خود انجمن، اسلامي نيست بر خود انجمن، معيار و ملاك اسلامي حاكم نيست.
مشخصه هاي اين مذهب مدرن ظاهرا اسلامي چه بود؟ چون اينها از طيف ماركسيستي و پيكار و تقي شهرام جدا بودند و بهحساب مسلمان حساب ميشدند.
ببينيد دهه پنجاه بحث تجديد و تجدد در دين بحث خيلي گستردهاي شده بود، همه جا بحث فراگيري بود. تلقي همه اين بود كه اگر در اين زمينه كار جدي اي شود، ظرف پنج سال، ده سال، اصلا يك فقه نو بيرون مي آيد. يك فلسفه وكلام نو بيرون مي آيد. همه يك همچين تلقي اي را داشتند. و لذا مسئله تجددگرايي در مباحث ديني بحث خيلي مهمي بود. بخصوص اينكه يك مدلهايي آن زمان دنبال مي شد...
آقاي شريعتي و اينها...؟
بله مرحوم دكتر شريعتي، وقتي آدمهايي جمع مي شدند و از جلسات ايشان استفاده ميكردند تلقي اين بود كه دارند به سمت اسلام جذب مي شوند.
در حاليكه اين واقعيت نداشت. در حقيقت اينها يك بخش بزرگي از تحصيلكردگان جديد بودند كه سر درگم بودند و دنبال اين بودند كه از آن روحيه سنتگريزي و آن معروفات ديرينه و تاريخي كه در سنن اسلامي هست، چون احساس مي كردند دورانش گذشته، بگريزند و با اين روحيه دنبال يك فضا و دوران جديد مي گشتند. بنابراين مجموعه حركت مرحوم دكتر شريعتي موقعيت پيدا كرد، ميدان گستردهاي در اختيارش قرارگرفت.
بهعنوان آخرين سئوال از شما، مايليم بدانيم كه مشي برخورد و روش مواجهه شما با اين دو جرياني كه فرموديد در فضاي آن روز دانشگاهها چه بود؟
ما آنها را ضد انقلاب مي دانستيم، وضعمان نسبت با آنها روشن بود. البته معتقد بوديم اينها ضد انقلابي هستند كه بايد مقهور گفتمان و فكر انقلاب بشوند، مادامي كه اسلحه برنداشتند مقهور گفتمان و فكر انقلاب بشوند. لذا ما نسل مناظره هاي قاهرانه هستيم، توانايي امروزمان، مال امروزمان نيست، توانايي هاي ما مال آن مناظره هاي بسيار قوي و سنگيني است كه آن زمان ها در آمفيتئاترها و دانشكده ها مي نشستيم و بحث مفصل مي كرديم و به لطف خدا هم هميشه غالب بوديم. اين را هم عرض كنم كه جريان هاي ضدانقلاب، ماركسيست و منافقين و اينها قبل از آنكه مقهور قدرت و توان بسيج و گستره نيروي مسلح و نيروي عملياتي جامعه و نظام بشوند، مقهور فكر و گفتمان انقلاب شدند.
آنها بيش از همه از اين جهت بريدند و عقب افتادند و بنابراين هيچ حرفي برايشان باقي نماند، جز اينكه بگويند يا حرف ما را گوش كنيد يا ما اسلحه مي كشيم
تارنمائي براي معرفي رجال معاصر